نجات جان کودک هفت ساله در نوروز ۹۳

princess

New member
اگر خدا نخواهد …..

من محمد حسین پور هستم کارشناس پرستاری و تکنسین فوریتهای پزشکی،در حدود ۱۰ سال سابقه کار در بیمارستان و اورژانس را دارم . در حال حاضر مشغول انجام وظیفه در پایگاه اورژانس رحیم آباد از توابع شهرستان رودسر در استان گیلان هستم .در طول کارم در راه نجات جان انسانها با اتفاقات عجیب و غیر منتظره ی بسیاری روبرو شده ام اما یکی از آنها مسیر زندگی و دیدم به سرنوشت و تقدیر را عوض کرد …. آنچه در زیر می خوانید شرح همان اتفاق است . در تاریخ سوم فروردین امسال ( ۱۳۹۳ ) از طریق تماس تلفنی به اپراتور اورژانس شهرستان رودسر اعلام شد که کودکی هفت ساله دچار ایست تنفسی شده و نفس نمی کشد . با توجه به فاصله هشتاد کیلومتری محل حادثه از شهر رحیم آباد و با توجه به کوهستانی بودن و صعب العبور بودن منطقه در تماس تلفنی با خانواده کودک درخواست شد که هر چه سریعتر با خودروی شخصی به سمت پایین کوه و شهر رحیم آباد حرکت کنند ، من و همکارم آقای ملکی هم با تمام سرعت در مسیر کوهستان به سمت آدرس مورد نظر اعزام شدیم پس از سی دقیقه در میانه های کوهستان یک پژوی ۲۰۶ سفید رنگ که حامل کودک بود از کنار ما به سرعت رد شد ، همکارم از بوی لنت ترمز متوجه شد که پژو قادر به ترمز نیست و احتمالا چند پیچ پایین تر توقف کرده ، بنابراین سریع دور زده و پژو را در حالی که برای توقف مجبور شده بود به سنگهای کنار جاده بزند پیدا کردیم ، در اولین لحظات پدر، مادر و عموی کودک در حالیکه که به شدت گریه می کردند از ماشین پیاده شدند ، من هم سریعا سوار پژو شدم و کودک را در آغوش کشیده به آمبولانس انتقال دادم ، وقتی کودک را معاینه کردم کودک دچار سیانوز شدید ( کبودی شدید اندام که از علائم مرگ محسوب می شود ) و کامل تمامی اندامها بود ، هیچگونه علامت تنفسی و یا نبضهای محیطی نداشت انگار ساعتها از زمان فوتش می گذشت،مادر و پدر کودک را به بیرون آمبولانس فرستاده و عموی بچه را نگه داشتم از عموی بچه پرسیدم چه اتفاقی افتاده در جواب متوجه شدم بچه ابتدا دچار سردرد شده سپس استفراغ می کند و متعاقب آن از هوش رفته و علائم حیاتیش قطع میگردد ، با وجود کبودی شدید صورت باز هم بچه صورت شیرین و بسیار با نمکی داشت اسمش هم محمد رضا بود ، پیش خودم گفتم خدایا چرا مرگ باید به این زودی به سراغ این بچه بیاید ، با این حال به سختی مرگ بچه را به عمویش اعلام کردم عموی بچه به سختی ناله ای کشید،همکارم هم مات و مبهوت مانده بود همه ی این اتفاقات در زمانی کمتر از یک دقیقه رخ داد بار دیگر به بچه نگاه کردم و با اینکه هیچ امیدی نداشتم تصمیم گرفتم عملیات احیا را در وسط کوهستان و بدون اینکه شروع به حرکت کنیم آغازکنم ابتدا با توجه به شرح حال و با فکر به اینکه شاید چیزی مثل مواد استفراغی در راه هوایی بچه گیر کرده و سبب قطع تنفس شده مانورهیم لیخ ( مانوری که در آن دستان امدادگر به زیر دیافراگم مشت شده و با فشار باعث خارج شدن جسم یا مواد دیگر می شود ) را اجرا کردم که نتیجه ای نداشت ، در مرحله ی بعد با لوله گذاری در راه هوایی یک تنفس مصنوعی مناسب ایجاد کردم و با رگ گیری شروع به تزریق داروهای احیا کردم در کنار همه ی اینها همکارم هم ماساژ قفسه سینه را شروع کرده بود ، ابتدا سه عدد اپی نفرین ( دارویی که با گشاد کردن عروق سبب اکسیژن رسانی می شود ) تزریق کردم و همین طور در عین ناامیدی یک عدد آتروپین سپس با کمک نور ،مردمکهای بچه را چک کردم که هیچ رفلکسی نداشت در حین چک کردن مردمکها متوجه شدم با توجه به گذشت دقایق زیادی از ایست قلبی – تنفسی اما به جای اینکه مردمک ها گشاد ( میدریاز ) باشند تقریبا تنگ ( میوز ) هستند از پدر بچه که گوشه آمبولانس کز کرده بود پرسیدم به بچه که تریاک یا چیز مشابهی نخورانده اید که پاسخ خیلی محکم و با اطمینان نه بود ، با اینحال با توجه به تجربه شغلی ام یک دوز آمپول نالوکسان ( آمپولی که در اوردوز مواد مخدر استفاده می گردد ) کشیدم و مستقیم تزریق کردم ، بیست دقیقه از عملیات cpr یا همان احیا گذشته بود اما هیچ علامت حیاتی دیده نمی شد باز هم اپی نفرین و نالوکسان تزریق کردم در حالی که کاملا ناامید شده بودم یک لحظه احساس کردم قفسه سینه بچه بدون اینکه من تنفس بدهم حرکت کرد ابتدا فکر کردم اشتباه کردم سی ثانیه صبر کردم و تنفس ندادم دوباره دیدم قفسه سینه بچه تکان خورد در عین خوشحالی و البته بهت و حیرت فکر کردم دلیل این ۲ تنفس در هر دقیقه شاید به خاطر اپی نفرین بوده و قابل اطمینان و امیدواری نیست اما با مشاهده همین دو حرکت تنفسی و با توجه به فاصله ی پنجاه دقیقه ای از بیمارستان از همکارم خواستم با آخرین توان به سمت بیمارستان شهید انصاری رودسر حرکت نماید ، عمو و پدر بچه را هم در دو سمت خودم در آمبولانس نشاندم تا با گرفتن من به حفظ تعادلم در راه احیا و ماساژ در مسیر پر پیچ و خم کمک کنند ، برانکارد را هم به دیافراگم و شکم خودم چسباندم تا از بچه جدا نشوم در حالی که آمبولانس با آخرین سرعت در حال حرکت بود احساساتی شده بودم صلوات می فرستادم از محمد رضا می خواستم که برگردد به برانکارد می خوردم ماساژ می دادم و با کمک عموی بچه آمبو ( بالنی برای اکسیژن رسانی ) می زدم ۲۰ دقیقه در راه بودیم که تنفسها به ۵ در دقیقه افزایش پیدا کرده بود ، امید بود ولی ناامیدی بیشتر ، در همین حال پدر بچه انگار متوجه چیزی شده باشد با صدایی لرزان گفت محمد رضا در حین بازی شربتی را پیدا کرده بود که شاید همان شربت را خورده ،پرسیدم ، فکر می کنی که چه شربتی بوده ، جواب سوال متادون بود … حال آن لحظه ی من چیزی بین عصبانیت شدید و آرامش حل یک معما بود ….. سریع ۴ عدد آمپول نالوکسان دیگر را در یک سرنگ کشیده و شروع به تزریق کردم به انتهای تزریق رسیدم که محمد رضای عزیز با یک استفراغ شدید برای لحظه ای به حالت نیمه نشسته درآمد و تنفسش به بالای ۱۰ عدد در دقیقه رسید انچه را که می دیدم باور نمی کردم انگار همه ی اینها در رویا اتفاق افتاده بود پدر و عموی محمد رضا از خوشحالی ناله می کردند و فریاد می زدند …. از طریق بی سیم با ۱۱۵ تماس گرفتیم تا با هماهنگی بیمارستان آماده پذیرش باشد و همین طور نیروی انتظامی هم با کنترل ترافیک کمک کند تا سریع تر به بیمارستان برسیم ، در بیمارستان همه منتظر محمد رضا بودند پس از تلاش یک ساعته پزشکان و پرستاران زحمتکش بیمارستان شهید انصاری رودسر وضعیت محمد رضا پایدار شد … در اتاق احیا بیمارستان فقط اشکهای خودم یادم می آید … محمد رضا همان روز به بیمارستان ۱۷ شهریور رشت اعزام شد و با تلاش پرسنل درمانی مرکز اطفال رشت پس از ۲ روز کاملا هوشیار شد بدون اینکه دچار هیچ عارضه ای شده باشد ….زمانی که به ملاقاتش رفتم ۲ بار تا بالای سرش یعنی تخت شماره ۱ بخش داخلی اطفال رفتم اما فکر کردم اشتباه آمده ام … آخر من محمد رضا را کاملا کبود دیده بودم و باورم نمی شد این بچه شیرین و با نمک همان کودکیست که ۲ روز پیش با مرگ دست و پنجه نرم می کرد … از محمد رضا سرمای بدنش روی دستانم جا مانده بود و حالا که گرمای وجودش در آغوشم بود بغض امانم را بریده بود … مادرش می گفت محمد رضا شب قبل از حادثه خواب دیده بود که پیش خدا رفته … اما من فهمیده بودم که …. اگر خدا نخواهد ، برگی از درخت بر زمین نمی افتد . پنجم فروردین ۱۳۹۳
cpr-child.jpg
 

N@RVIN

Well-known member
گر نگهدار من آنست که من میدانم

شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
:rose:
 

celine

New member
خیلی جالب بود منم بغضم گرفت واقعا شمام خسته نباشید
درسته همممممه چیز دست خداست
 

sky

New member
همکار گرامی خسته نباشید . واقعا کار در امبولانس و بخش احیا بیمارستانها استرس زا هست .
خیلی از اوقات مریضای بد حالم برگشته ن و از ته قلب خوشحال شده م و بساری از زمانها متاسفانه مریض زیر دستمون جون داده و واقعا نمیشده کار براش کرد و من فقط اشک ریخته م .
خیلی سخته ببینی مریض هوشیار اومده تو اتاق عمل و بر اثر امبولی ایست قلبی و ...فوت شده . بعدشم باید اکسیژن رو ببندی لوله تراشه رو خارج کنی و ببینی که دارن تو کاور میذارنش ببرن سردخونه.بعضی وقتا از کارم بدم میاد که چنین صحنه هایی رو میبینیم واقعا روح ادم فرسوده میشه
.
 

sepid71

New member
همکار گرامی خسته نباشید . واقعا کار در امبولانس و بخش احیا بیمارستانها استرس زا هست .
خیلی از اوقات مریضای بد حالم برگشته ن و از ته قلب خوشحال شده م و بساری از زمانها متاسفانه مریض زیر دستمون جون داده و واقعا نمیشده کار براش کرد و من فقط اشک ریخته م .
خیلی سخته ببینی مریض هوشیار اومده تو اتاق عمل و بر اثر امبولی ایست قلبی و ...فوت شده . بعدشم باید اکسیژن رو ببندی لوله تراشه رو خارج کنی و ببینی که دارن تو کاور میذارنش ببرن سردخونه.بعضی وقتا از کارم بدم میاد که چنین صحنه هایی رو میبینیم واقعا روح ادم فرسوده میشه
.

بله اورژانس و احیا .......:dadad4:

همگی خسته نباشید

- - - Updated - - -

این بیمارستان رودسرم بیمارستان خوبیه با پرسنل خوب:rose:
 

TM67

New member
خداقوت فرشته ی نجات...خیلی تحت تآثیر قرارگرفتم...بابت این تلنگر ممنون
 
منم به شدت متاثر شدم
لا اله الا الله
منم پرستارم و خداقوت میگم به همه پرسنل زحمتکش بهداشت و درمان
دست مریزاد
 

'Reza'

New member
لاحول و لا قوه الا بالله علی العظیم
خوش بحالت
مراقب این حالت باش:)
 

mohana

Well-known member
خدا رو صدهزار بار شکر...
آقای حسین پور اجرتون با خدا...امیدوارم همیشه موفق باشین...:riz304:
 

پیچک

New member
گفتم تاپیک بیاد بالا ...:auizz3ffy9vla57584x

هنوز خیلیا نخوندنش....
 

hebe.nurse

New member
واقعا تلاششون تحسین برانگیزه :rose:
جسارت نشه ولی بعضا از بچه های اورژانس انقد صبر و تلاش بعیده ها . معمولا تا اندکی سیانوز میبینن هم بی خیال میشن. البته ایشون با توحه به بعضی نشونه ها شک کرده بودن به مرگ مغزی ولی خب اونقد تلاش و حتی بروز احساسات واقعا از هرکسی برنمیاد. من همیشه عقیدم اینه حتی در اوج ناامیدی هم باز تلاش لازمه . چیزی که متاسفانه اینروزا توی بیمارستانا به بی خیالی میگذره. متاسفانه :sad:

پ ن :ولی اونجا که پدرش گفته شربت متادون خورده و انقد نمی فهمیده متادون چیه و تازه یادش اومده بگه، من بودم زنده موندن باباشم با خدا بود :))):65d6a5d6s:
 
آخرین ویرایش:
بالا