مورچه و سلیمان

mojtabak62

New member
مورچه و سلیمان


روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!"
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد ...

چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست ...
 

sakar

New member
وقتی متنو خوندم یه جورایی بغض کردم که خدا بخاطر یه مورچه حرف پیامبرشو زمین زده
واقعا درسته
مصداق جمله ی معروف خواستن توانستن است
 

mikhak s

New member
نيچه ميگه اميد يعني مرگ تدريجي يك انسان. يه جورايي درست ميگه همه آدما به اميد زندن به اميد آينده اي روشن. و با همين اميد ادامه ميدن، گاهي وقتا مث همين مورچه داستان به آرزوش ميرسه گاهي وقتا هم تا موقع مرگ اميد رسيدن به اون آرزوشو از دست نميده ولي به آرزوش نميرسه. شايد فكر كنيد من خيلي نا اميدم ، نه اصلا ولي اين جمله نيچه رو توي مواردي واقعا قبول دارم.
 

mikhak s

New member
وقتی متنو خوندم یه جورایی بغض کردم که خدا بخاطر یه مورچه حرف پیامبرشو زمین زده
واقعا درسته

مصداق جمله ی معروف خواستن توانستن است

sakar
نظرت درمورد اين جمله چيه؟ : خدايا تو ميخواهيو ميتواني ... خدايا من ميخواهمش اما نمي توانم.... پس خدايا بدان كه

خواستن توانستن نيست ... خواستنم آرزويي بيش نيست
 

sakar

New member
sakar
نظرت درمورد اين جمله چيه؟ : خدايا تو ميخواهيو ميتواني ... خدايا من ميخواهمش اما نمي توانم.... پس خدايا بدان كه

خواستن توانستن نيست ... خواستنم آرزويي بيش نيست
میخک جان میگم
انسان عظیمترین مخلوق خداونده قادر به انجام هر کاری هست فقط یک کارو نمیتونه انجام بده اونم اینه:
نمیتونه خدا باشه
میخک جان الان اگه بخای میتونی جواب منو بدی ولی اگه نخوای نمیتونی جواب منو بدی
اشتباه ما ادما اینه که فک میکنیم دنیا به حرفای غمبار ما گوش میده در حالیکه دنیا منتظر یه جمله ی شادو یه انتظار با نشاط از ماست تا براوردش کنه
 
آخرین ویرایش:

mosaferkocholo

New member
زندگی چیز عجیبیه
واسم پیش اومده که یه آرزویی داشتم خیلی هم واسش تلاش کردم در حد مرگ ولی دقیقا تو دقیقه 90 همچی برگشته به طوری که از توانه من خارجه درستش کنم و مجبورشدم از این خواسته بگذرم
این جمله رو از یه بزرگی به یاد دارم :مگذار که آرزوها تو را اسیر خود کند و آنقدر غرقه این دنیا بشوی که فراموش کنی این دنیا فانی است و سرگرمی و بازیچه ای بیش نیست.

آدم واسه یه آرزویی بیش از حد وقت بذاره و نتونه برسه امید و اعتماد به نفس و روحیشو از دست میده و زمانی که برنمیگرده .
 

mikhak s

New member
اشتباه ما ادما اینه که فک میکنیم دنیا به حرفای غمبار ما گوش میده در حالیکه دنیا منتظر یه جمله ی شادو یه انتظار با نشاط از ماست تا براوردش کنه [/QUO

درسته عزيزم اين خود آدمها هستن كه با شاديو اميدي كه دارن به چيزي كه ميخوان ميرسن. ميگي دنيا منتظر يه جمله يا انتظاره ،درسته ولي تا كي؟ عمرتو صرف اين يه خواسته اي بكني كه آخرش هيچي... هرچيزي معقولش . ودقيقا با چيزي كه مسافر كوچولو گفته موافقم .
 
آخرین ویرایش:

sakar

New member
اشتباه ما ادما اینه که فک میکنیم دنیا به حرفای غمبار ما گوش میده در حالیکه دنیا منتظر یه جمله ی شادو یه انتظار با نشاط از ماست تا براوردش کنه [/QUO

درسته عزيزم اين خود آدمها هستن كه با شاديو اميدي كه دارن به چيزي كه ميخوان ميرسن. ميگي دنيا منتظر يه جمله يا انتظاره ،درسته ولي تا كي؟ عمرتو صرف اين يه خواسته اي بكني كه آخرش هيچي... هرچيزي معقولش . ودقيقا با چيزي كه مسافر كوچولو گفته موافقم .
منم موافقم هر چیزی معقولش وداشتن یه خواسته فقط یه خواسته اصلن چیز معقولی نیست
وهر کاری یه نتیجه ای داره بدون نتیجه نیست ممکنه نتیجش مثبت یه منفی باشه شکست یا پیروزی اینا همش نتیجن
میگن شکست وحشتناکه اما وحشتناکتر از اون اینه که بدونی میتونستیو تلاشی نکردی
 
ant-praying-solaiman.jpg


اینم نظر!
 

mojtabak62

New member
اگر داستانی هم دارید که زیبا و با مفهوم است لطفن اینجا بگذارید.
با تشکر
 

marava

New member
لطف الهی

ذوالنون مصری یکی از عرفای معروف میگوید:وقتی از شهر بیرون آمدم تا ساعتی را در صحرا بگذرانم ناگهان عقربی دیدم که با عجله میامد .همینکه به کنار رود نیل رسید قورباغه ای بر لب آب آمد و عقرب برپشت او سوار شد و از عرض رود نیل گذشتند و به آن طرف رود رسیدند.
با خود گفتم حتما در این کار رازی هست. خودم را به آب زدم و به آنطرف رود رفتم.دیدم عقرب به سرعت میرود تا به زیر درختی رسید که مردی در سایه آن درخت خفته بود و ماری سیاه نزدیک او بود.ناگهان عقرب چنان نیشی به مار زد که مار فورا کشته شد.
سپس عقرب از همان راهی که آمده بود بازگشت و به لب رود رسید و برپشت قورباغه که منتظر او بود سوار شد و از آب گذشت.
من متحیر ماندم و گفتم لابد این مرد که به وسیله عقرب از مرگ نجات یافت از اولیای خداست. خواستم پای او را ببوسم که دیدم جوانی است مست و لایعقل. تعجب و حیرت من زیاد شد و به این نتیجه رسیدم که هرچند بنده نافرمانی و تمرد کند باز هم رحمت خداوند شامل حالش میگردد.
پس صبر کردم تا جوان مست به هوش آمد. چون مرا بر بالای سرخود دید متعجب شد و در پای من افتاد که ای بزرگ زمان بر سر این گنهکار برای چه ایستاده ای؟
گفتم به جای احترام به من به این مار نظر افکن. چون جوان چشمش به مار افتاد نزدیک بود از ترس قالب تهی کند.
ذوالنون میگوید:جریان آمدن عقرب و قورباغه را از اول تا به آخر برایش تعریف کردم.جوان پس از شنیدن داستان، سر به سود آسمان بلند کرد و گفت: الهی،لطف تو با مستان چنین است با دوستان چگونه خواهد بود؟
پس در رود نیل غسلی کرد و سپس به صحرا رفت وبه ریاضت و عبادت به درگاه الهی مشغول گردید و کارش به جائی رسید که نفسش بیماران را شفا میداد.

هرکس که مورد لطف الهی واقع شود دارای چنین مقامات و کرامات میگردد.
 
بالا