zanbagh
New member
آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.>وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
>به سلامتي همه مادراي دنيا...
>*
>پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !
>*
>شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ...
>
>خورشيد
>هر روز
>ديرتر از پدرم بيدار مي شود>اما
>زودتر از او به خانه بر مي گردد !
>
>به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن
>ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!
>*
>سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،
>نه مرگ ،
>نه ترس ،
>سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ؛>*
>سلامتيه اون پسري که...
>..
>10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
>..
>*20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
>... ... ... ... ..
>*30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
>..
>باباش گفت چرا گريه ميکني..؟>..
>گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...!
>*
>هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
>که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…
>ولي پدر ...
>... ... ... ...
>يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
>خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
>فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …>بياييد قدردان باشيم ...
>به سلامتي پدر و مادرها
>*
>*
>
>(( قند )) خون مادر بالاست .
>دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛
>اشک*هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛
>دکترها اسمش را گذاشته*اند آب مرواريد!
>حرف*ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!>دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش .
>*
>
>دست پر مهر مادر
>تنها دستي ست،
>که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،
>از تمام دستها بلند تر است...
>*
>*
>پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!>پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه پسرم من شيرم يا تو؟
>پسر ميگه : من..!!*
>... ... ...
>پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟؟!!
>پسر ميگه : بازم من شيرم...
>پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!!؟؟
>پسر ميگه : بابا تو شيري...!!
>پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟
>پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم بود فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا...
>به سلامتي هرچي پدره>
>مادر
>تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"*هايش رااا باور کرد
>حتي اگر نگويد...???
>*
>سلامتي اون پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه
>اما غصه شو با سيگار و*دود سيگارش!
>*
>مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!
>مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....>*
>پدرم هر وقت ميگفت "درست ميشود"...
>تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت...!
>*
>مردان پيامبر شدند؛
>و زنان مادر؛
>قداست پيامبران را توانسته*اند به زير سوال ببرند؛
>ولي قداست مادران را هرگز..!
>*
>آدم پير مي شود وقتي مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــدا ميزند اما جوابي نميشنود.........>ممماااااااااااادددددددررررررر..............
>*
>تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم"
>تو 15 سالگي : " ولم کنين "
>تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"
>... ... ...
>تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"
>تو 30 سالگي : " حق با شما بود"
>تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "
>تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!">تو* هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!
>بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم...
>از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...
>*
>بهشت از آن مادران است در حالي که به جز پرستاري و نگهداري از فرزندان ، هيچ حق ديگري نسبت به آتها ندارند و براي بيشتر چيزها اجازه ي بابا لازم است !!!!!
>*
>وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري
>*
>اگر 4 تکه نان* خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد
>کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر ))