mexin
Well-known member
وقتی که مجنون میخواست دیپلمش را بگیرد ، شبها تا نیمه شب بیدار میماند ، اما سراغی از لیلی نمیگرفت ، با اینهمه لیلی آنقدر با ادب بود که ، موقع سحر ، سراغش را میگرفت ، در گوشش زمزمه میکرد ، اما مجنون غرق در خستگی ، خوابیده بود .لیلی گفت جوان است و خود را آماده امتحان میکند . دیپلم را در دامن مجنون ریخت و رفت
چند شب قبل از امتحان کنکو ر . مجنون سراغ لیلی را گرفت ، دست به دامنش شد . گفت : اگر میتوانی به من کمک کن که از این مرحله عبور کنم ، خیلی در سرنوشت من نقش دارد، لیلی گوش کرد و لبخند زد . سحر به سراغ مجنون آمد ، مجنون را دید که در خواب عمیقی فرو رفته است . گفت اشکال ندارد ، جوان است و غرق در آرزو . قبولی را در دامن مجنون ریخت و رفت .
چند سال بعد مجنون ، روی تخت بیمارستان بود ، او را میبردند اتاق عمل ، باز دست به دامن لیلی شد، که ایندفعه کمکم کن، قول میدم بیام سراغت . لیلی باز لبخند زد . گفت ، اما چرا هر موقع گرفتار میشی یاد من میفتی ؟ سلامتی را ریخت در دامن مجنون و رفت . مجنون از خواب که بیدار شد حواسش به بسته کمپوتهایی بود که برایش آورده بودند .
روزی دیگر ، مجنون درگیر خرید منزل بود، سخت گرفتار ، تهیه پول، وام مسکن و ... باز سراغ لیلی را گرفت ، لیلی گفت چطوری؟ چه خبر؟ مجنون گفت که این مشکل مسکن عجیب من را آزار میدهد . تمرکز را از من گرفته است؟ لیلی گفت باشه عزیز اما میدانی در تمام این سالها هر سحر آمدم سراغت . مجنون گفت که راستی این مشکل وام را چطوری حل کنم؟ لیلی این دفعه هم لبخندی زد. منزل را انداخت در دامن مجنون و رفت . و هر نیمه شب ، هر سحر لیلی میآمد سراغ مجنون، در گوش او میگفت که عزیز بر خیز، آمدهام تا با هم زمزمه ای داشته باشیم . اما صدای خور خور مجنون...
.................
یک نیمه شب ، مجنون بیدار ماند ، دیگر خواب نداشت ، نمیتوانست بخوابد ، در حقیقت دکترها جوابش کرده بودند ، آمد سراغ لیلی . و گفت که حالا آمدم ، لیلی باز هم لبخندی زد . خندید ، گفت که حالا چرا . مجنون گفت الان سرم خلوت شده . لیلی گفت که در طول این سالها میدانی که هر سحر آمدم سراغت و بیدار نشدی . مجنون گفت بله . لیلی گفت که میدانی که هر سحر که به سراغت میآمدم ، چه چیزی را میخواستم به تو بگویم ، مجنون گفت نه .
لیلی گفت هر سحر میخواستم به تو بگویم که فردایت را چطور آغاز کنی ،چطور قدم برداری، تا راه و رسم زندگی کردن را بیاموزی .
عزیز وقتی که در طول این سالها چطور زندگی کردن را نیا موختی ، چطور میتوانم به تو چطور مردن را بیاموزم ، شرط درست مردن در درست زندگی کردن است .
حالا تنها چیزی که میتوانم به تو بگویم این است که بنشینی در آنچه که در این سالها از بد و خوب با خودت کردهای اندیشه کنی .
چند شب قبل از امتحان کنکو ر . مجنون سراغ لیلی را گرفت ، دست به دامنش شد . گفت : اگر میتوانی به من کمک کن که از این مرحله عبور کنم ، خیلی در سرنوشت من نقش دارد، لیلی گوش کرد و لبخند زد . سحر به سراغ مجنون آمد ، مجنون را دید که در خواب عمیقی فرو رفته است . گفت اشکال ندارد ، جوان است و غرق در آرزو . قبولی را در دامن مجنون ریخت و رفت .
چند سال بعد مجنون ، روی تخت بیمارستان بود ، او را میبردند اتاق عمل ، باز دست به دامن لیلی شد، که ایندفعه کمکم کن، قول میدم بیام سراغت . لیلی باز لبخند زد . گفت ، اما چرا هر موقع گرفتار میشی یاد من میفتی ؟ سلامتی را ریخت در دامن مجنون و رفت . مجنون از خواب که بیدار شد حواسش به بسته کمپوتهایی بود که برایش آورده بودند .
روزی دیگر ، مجنون درگیر خرید منزل بود، سخت گرفتار ، تهیه پول، وام مسکن و ... باز سراغ لیلی را گرفت ، لیلی گفت چطوری؟ چه خبر؟ مجنون گفت که این مشکل مسکن عجیب من را آزار میدهد . تمرکز را از من گرفته است؟ لیلی گفت باشه عزیز اما میدانی در تمام این سالها هر سحر آمدم سراغت . مجنون گفت که راستی این مشکل وام را چطوری حل کنم؟ لیلی این دفعه هم لبخندی زد. منزل را انداخت در دامن مجنون و رفت . و هر نیمه شب ، هر سحر لیلی میآمد سراغ مجنون، در گوش او میگفت که عزیز بر خیز، آمدهام تا با هم زمزمه ای داشته باشیم . اما صدای خور خور مجنون...
.................
یک نیمه شب ، مجنون بیدار ماند ، دیگر خواب نداشت ، نمیتوانست بخوابد ، در حقیقت دکترها جوابش کرده بودند ، آمد سراغ لیلی . و گفت که حالا آمدم ، لیلی باز هم لبخندی زد . خندید ، گفت که حالا چرا . مجنون گفت الان سرم خلوت شده . لیلی گفت که در طول این سالها میدانی که هر سحر آمدم سراغت و بیدار نشدی . مجنون گفت بله . لیلی گفت که میدانی که هر سحر که به سراغت میآمدم ، چه چیزی را میخواستم به تو بگویم ، مجنون گفت نه .
لیلی گفت هر سحر میخواستم به تو بگویم که فردایت را چطور آغاز کنی ،چطور قدم برداری، تا راه و رسم زندگی کردن را بیاموزی .
عزیز وقتی که در طول این سالها چطور زندگی کردن را نیا موختی ، چطور میتوانم به تو چطور مردن را بیاموزم ، شرط درست مردن در درست زندگی کردن است .
حالا تنها چیزی که میتوانم به تو بگویم این است که بنشینی در آنچه که در این سالها از بد و خوب با خودت کردهای اندیشه کنی .