مشاعره

leylii

New member
یلر من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو اشگ چو پروین منست
 

bioelectric

Active member
تا چـه پیش آید برای من، نمی‌دانم هنوز
دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها
 

FARNAZz

Member
يكي پرسيد اگه آخرش نشه
حتي اين خيال زشتو نمي خوام
من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام
نفسم تويي هوا رو نمي خوام
بي تو چيزي از اين عالم نمي خوام
تو فرشته اي من آدم نمي خوام
مي دوني خيلي زيادي واسه من
هميشه عادتمه ، کم نمي خوام
 

nazanin91

New member
یا رب اندر دل آن خسرو شیرین اندازد /که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند
 

leylii

New member
دیدن روی تو را دیده ی جان باید بین
این کجا مرتبه ی چشم جهان بین منست....
 

FARNAZz

Member
تاب تبم دادي و من
عشق نميرنده شدم
گفتي و گفتم ز اميد
خواندي و خواندم به نويد
نيک نوشتي به دلم
نيک نگارنده شدم
از دل و جان پايه زدم
پايه گرانمايه زدم
سابقه در سايه زدم
طالب اينده شدم
 

leylii

New member
مرحبا اب پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
 

bioelectric

Active member
تو را گم مي كنم هر روز و پيدا ميكنم هر شب
بدينسان خوابها را با تو زيبا مي كنم هر شب
 

FARNAZz

Member
تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من
خودش از گریه ام فهمید مدت هاست ،مدت هاست
به جای دیدن روی تو در خود خیره ایم ای عشق
اگر آه تو در آیینه پیدا نیست عیب از ماست
جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار
اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست
 

FARNAZz

Member
تو را گم مي كنم هر روز و پيدا ميكنم هر شب
بدينسان خوابها را با تو زيبا مي كنم هر شب
باور مکن که در دلشان میکند اثر
این قصه های تلخ که در اشک و آه تست
در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا
این شعله های خشم که در هر نگاه تست
 

FARNAZz

Member
تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست
نگاه من به دل پاك و جان طاهر توست
فقط نه من به هواي تو اشک می ریزم
که هرچه رود در این سرزمین مسافر توست
 

bioelectric

Active member
دل بی تو درون سینه ام میگندد
غم از همه سو راه مرا میبندد
امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش میخندد
 

Maryam.A

Well-known member
دیوانهدلی خفته در این خلوت خاموش
او زاده ی غم بود زغم های جهان گشتفراموش
 

nazanin91

New member
تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست
نگاه من به دل پاك و جان طاهر توست
فقط نه من به هواي تو اشک می ریزم
که هرچه رود در این سرزمین مسافر توست
تنها نه منم کعبه دل بتکده کرده/در هر قدمی صومعه ای است و کنشتی
 
بالا