مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
مرا جز عشق تو جانی ،نمیبینم نمیبینم
دلم را جز تو جانانی نمیبینم نمیبینم
ترسم که نمانم من از این رنج دریغا
کاندر دل من حسرت روی تو بماند
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نگفتن نتوانم...
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کردوعده ديدار نزديک است ياران مژده باد
روز وصلش ميرسد، ايام هجران ميرود
در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
کسی که روی تو دیدست حال من داند
که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند