BioScientist
New member
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
یکی چو ساقی مستان بکف گرفته ایام
من از نزاع دلم با خودم خبر دارم
چگونه با دو ستم پیشه مهربان باشم
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
یکی چو ساقی مستان بکف گرفته ایام
من با غزلی قانعم و باغزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد
تشخیص تمامی پزشکان این است
اصلا به مزاج ما نمیسازد عشق
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم
تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت
رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت
ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش مگذاری
تو تنها میتوانی آخرین درمان من باشی
وبی شک دیگران بیهوده میجویند تسکینم