شكفتی چون گل و پژمردی از من
خزانم ديدی و آزردی از من
بد آوردی ، وگرنه با چنين ناز
اگر دل داشتم می بردی از من
| نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان | کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد |
شكفتی چون گل و پژمردی از من
خزانم ديدی و آزردی از من
بد آوردی ، وگرنه با چنين ناز
اگر دل داشتم می بردی از من
| نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان | کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد |
شكفتی چون گل و پژمردی از من
خزانم ديدی و آزردی از من
بد آوردی ، وگرنه با چنين ناز
اگر دل داشتم می بردی از من
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا...
از آب دیــــده صــد ره ، طــوفـــــان نــوح دیــــــــــدم
و ز لـــــــوح سیـنـه نـقـشـت هـرگـــز نـگـشـت زایـل
لبخند تو را چند صباحیست ندیدم
یک بار دگر خانه ات آباد،بگو سیـب
تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده ست
دل سودا زده از قصه دو نیم افتاده ست
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز ...... تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
دعای نیمه شبی رفع صدبلا کند...
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم...
در عاشقی گریز نباشد زساز و سوزمن اگر کامروا گشتم و خوش دل چه عجب
مستحق بودم و این ها به زکاتم دادند
در عاشقی گریز نباشد زساز و سوز
استاده ام چو شمع مترسان زآتشم...
مکن گریه بر گور مقتول دوستمگرش خدمت ديرين من از ياد برفت .... ای نسيم سحری ياد دهش عهد قديم
مکن گریه بر گور مقتول دوست
قل للحمداله که مقبول اوست...
تو را آتش عشق اگر پر بسوختتا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است
ای ب فدای چشم تو این چ نگاه کردن است؟