مشاعره

a_67

New member
شكفتی چون گل و پژمردی از من
خزانم ديدی و آزردی از من
بد آوردی ، وگرنه با چنين ناز
اگر دل داشتم می بردی از من
نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان
کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد
 

mohana

Well-known member
از آب دیــــده صــد ره ، طــوفـــــان نــوح دیــــــــــدم

و ز لـــــــوح سیـنـه نـقـشـت هـرگـــز نـگـشـت زایـل


لبخند تو را چند صباحیست ندیدم

یک بار دگر خانه ات آباد،‎بگو سیـب
 

mohana

Well-known member
تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده ست
دل سودا زده از قصه دو نیم افتاده ست
 

raha 24

New member
من اگر کامروا شدم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
 

raha 24

New member
تا بر دلش از غصه غباری ننشیند
ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش
 
بالا