دید موسی یک شبانی را به راه
کو همی گفت ای خدا و ای اله
توکجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
دستکت بوسم،بمالم پایکت
وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من
ای به یادت هی هی و هی های من
زین نمط بیهوده میگفت ان شبان
گفت موسی با که هستت ای فلان
گفت با انکس که مارا افرید
این زمین وچرخ از ان امد پدید
گفت موسی هان خیره سر شدی
خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژ است و چه کفر است وفشار
پنبه ای اندر دهان خود فشار
گفت ای موسی دهانم دوختی
وز پشیمانی تو جانم سوختی
و ......
(شعر طولانیه ولی بسیار زیباست)
مولانا