ترسم این قوم که بر درد کشان می خندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
دل هم از صحبت من روی بتابد چه کنم
با تو آمیخته و خوی تو آموخته است
ترحم بر پلنک تیز دندان
ستمکاری بود برگوسفندان
آخی از ت راحت شدم ها
ن بدید دوستان!
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت:ای دوست این پیراهن است افسار نیست
تو روی ماه خودت را نشان ندادی و من
اگر چه ماه تمامی هلال می بینم