bioelectric
Active member
عاشقم آن بپسندم که پسند تو بود
نه غم وصل و نه اندیشه ی هجران دارم
ب
ببین در سطر سطر صفحه فالی که می بینم
تو هم پایان تلخی داری ای آغاز شیرینم
با ا
عاشقم آن بپسندم که پسند تو بود
نه غم وصل و نه اندیشه ی هجران دارم
ب
فراز و شیب بیابان عشق دام بلاستعشق پرواز بلندی است مرا پر بدهید
به من اندیشه از مرز فراتر بدهید
محمد سلمانی
با ف
ببین در سطر سطر صفحه فالی که می بینم
تو هم پایان تلخی داری ای آغاز شیرینم
با ا
عمری ست تا از جان و دل، ای جان و دل می خوانمت
تو نیز خواهان منی، می دانمت، می دانمت
گفتی اگر دانی مرا آیی و بستانی مرا
ای هیچکاه ناکجا گو کی، کجا بستانمت
سایه
ش
نام تو را می کند روي میزها هر وقتشب است و چشم من و شمع اشگبارانند
مگر به ماتم پروانه سوگوارانند
ن
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
د
نام تو را می کند روي میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی
بیچاره آهویی که صید پنجه شیري ست
بیچاره تر شیري که صید چشم آهویی
اکنون ز تو با ناامیدي چشم می پوشم
اکنون زمن با بی وفایی دست می شویی
آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد
من مایه رنج تو هستم، راست می گویی
فاضل نظری
ق
نام تو را می کند روي میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی
بیچاره آهویی که صید پنجه شیري ست
بیچاره تر شیري که صید چشم آهویی
اکنون ز تو با ناامیدي چشم می پوشم
اکنون زمن با بی وفایی دست می شویی
آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد
من مایه رنج تو هستم، راست می گویی
فاضل نظری
ق
نام تو را می کند روي میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی
بیچاره آهویی که صید پنجه شیري ست
بیچاره تر شیري که صید چشم آهویی
اکنون ز تو با ناامیدي چشم می پوشم
اکنون زمن با بی وفایی دست می شویی
آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد
من مایه رنج تو هستم، راست می گویی
فاضل نظری
ق
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ایام دل آدمیان است
سایه
با پ
قدت گفتم که شمشادست بس خجلت بیار آورد
که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم
د
قدت گفتم که شمشادست بس خجلت بیار آورد
که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم
د
قرآن به ســر گرفتم و گفتــم سلام عشق
یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق
ع.بدیع
با حرف ل
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به روقلب من در شهر چشمان شما جا مانده است
قدر یک شب هم شده از او نگه داری کنید
مصطفی رستگاری
با گ
قلب من در شهر چشمان شما جا مانده است
قدر یک شب هم شده از او نگه داری کنید
مصطفی رستگاری
با گ
لب دوخت هر که را که به دور از گفت دهر
تا باز نشود ز کس این راز گفته را
س
خرم آن روز که با دیده ی گریان برومسایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک؟
تیره بختی بین کجا بودم ، کجا افتاده ام
رهی معیری
با خ
سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک؟
تیره بختی بین کجا بودم ، کجا افتاده ام
رهی معیری
با خ
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو
ب
طوافم لحظه دیدار چشمان تو باطل شدبا همه بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
محمد علی بهمنی
با ط