دی، کودکی بدامن مادر گریست زار
کز کودکان کوی، بمن کس نظر نداشت
با ل
ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن
سایهی دولت همه ارزانی نودولتان
من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن
خ
دلم می خواهد امشب مثل آوازی صدای خوب تو در خواندنم باشد
گلوله مثل گل زیباست بر شینه اگر تنها دلیل ماندنم باشد
م
آن باوفا کبوتر جلدی که پرکشید.... اکنون به خانه آمده اما عوض شدست
ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن
سایهی دولت همه ارزانی نودولتان
من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن
خ
خداوندا ! به فریاد دلم رس
تو یار بی کسان مو مانده بی کس
همه گویند طاهر کس ندارد
خدا یار مو ،چه حاجت کس
( چ )
بهرام که گور میگرفتی همه عمر /دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
ظ
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانیظالمی را خفته دیدم نیم روز
گفتم این فتنه است خوابش برده به
وآنکه خوابش بهتر از بیداری است
آن چنان بد زندگانی مرده به
"سعدی"
بعدی با ذ لطفا ...
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
با ت