parhey
New member
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
ق
قسمت منی اما فقط در این کلمات
همیشه سهم من از تو چقدر ناچیز است...
پ
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
ق
پاک وصافی شو از چاه طبیعت به در آی
که صفایی ندهد آب تراب آلوده
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
پند حکیم محض ثواب است وعین خیر
فرخنده آن کسی که به سمع رضا شنید
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
شیوه ای می کند آن نرگس فتان که مپرس
با ش
خدایا به نور صراحی و جامشد سهم تبردار درختی که دراین باغ
از صاعقه ای برگ و برش سوخته باشد!
از آه دل عاشق بی چاره عجب نیست
خورشید اگر در اثرش سوخته باشد!
خ
خدایا به نور صراحی و جامشد سهم تبردار درختی که دراین باغ
از صاعقه ای برگ و برش سوخته باشد!
از آه دل عاشق بی چاره عجب نیست
خورشید اگر در اثرش سوخته باشد!
خ
خدایا به نور صراحی و جام
به آن می که خصم است با ننگ و نام
که شادی ما از غم خویش کن
زعصیان ما مغفرت بیش کن
با س
سرم به شانه دیوار آرزو بند است
ولی چه فایده وقتی که نردبان باشم....
ت
خدایا به نور صراحی و جام
به آن می که خصم است با ننگ و نام
که شادی ما از غم خویش کن
زعصیان ما مغفرت بیش کن
با س
سرم به شانه دیوار آرزو بند است
ولی چه فایده وقتی که نردبان باشم....
ت
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار
**
ترسم این قوم که بر درد کشان می خندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
با چ
همه محزون گدازان آفتاب مضطرب سوزانچرخ بَر هم زنم گَر غیرِ مُرادم گردد
من،نَه آنم که زَبونی کِشَم از چرخ و فلک ....
با"هـ"
همه محزون گدازان آفتاب مضطرب سوزان
شه اشفته حالان خسرو مجنون سپاهان را
----
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیستبی ملال
با ر
ناصح ما نمیکند منع خود زا رخش بلیروز و شب دلبسته آیینه ها می بینمت!
دایما سرگرم آن زلف رها می بینمت!
گفتم این سبک پریشانی که داردزلف تو
در جدل همواره با باد صبا می بینمت!
آشنایی می کنی بامن ومی لرزد دلم
چون که با بیگانگان هم آشنا می بینمت!
"ن"
ناصح ما نمیکند منع خود زا رخش بلی
دور به خود نمیرسد ساقی این شراب را
--------
ندارد چون دل خود رای من تاب نظر چندان
چه بر شمشیر مردم کش نگاهی میزند خود را
م
مردمان از چشم بد ترسند و من از چشم خوب
حق زِ چشمِ خوبِ مهرویان نگه دارد تو را....
"گ"
ثنا ها کرد بر روی چو ماهش
بپرسید از غم و تیمار راهش
با ل
صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویملبخندهای ساده ات هر بار می میرند
یک دسته قو در آسمان انگار می میرند
در من هزاران حرف ناگفته است دور ازتو
اما به محض لحظه دیدار می میرند
ص