ذي ذي گولو اس باسي دراكوالا....
با ژ
سنگم به بدنامی زنند اكنون ولي روزیحواس نمی ذارن که ایناااا...
با حرف س
قراری بسته ام با می فروشانسنگم به بدنامی زنند اكنون ولي روزی
نام مرا با اشك روی سنگ می خوانند
فاضل نظری
بعدی با ق
سنگم به بدنامی زنند اكنون ولي روزی
نام مرا با اشك روی سنگ می خوانند
فاضل نظری
بعدی با ق
قراری بسته ام با می فروشان
که روز غم به جز ساغر نگیرم..
ب
طراز پیرهن زرکشم مبین چو شمع
قدر و بهای مرد نه از جسم فربه است
بل قدر مردم از سخن و علم پربهاست
"ط"
قراری بسته ام با می فروشان
که روز غم به جز ساغر نگیرم..
ب
دیریست که دلدار پیامی نفرستادبی رنگتر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود اگر عشق نبود
بیایید تا عین عین القضات
میان دل و دین قضاوت کنیم
"ص"
ندارم شاهدی جز چشم مستتصوفی گلی بچین و مرتع بخار بخش
وین زهد خشک را بمی خوشگوار بخش
حافظ
ن
نيستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی
ورنه بيهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم
محمد علی بهمنی
با ز
ز دست کفر زلفت داد و بیداد
به درگاهت دل مو داد خواهه
"و"