يـکي
مدالـهاي المپيـکش را مي شمـرد
ديگـري . . .
گناهانـش را مي شمـرد
و در هميـن نزديکـي ها
جایی که . . .
پر است از دنیای ویرانی
پر است از نبودن های تکراری
پر است از اشک های بی قراری
کودکـي ميـشمرد
که از خانـواده اش . . . چنـد نفـر باقي مانـده اند !!
عجب دنیایی دارد این کودک
مادرش را زیر آوار دید و
ضجه نزد !
ماند
میخکوب شد روی خاک
همان خاکی که . . . با مادرش . . . در آن قدم نهاده بودند . . روزی!!
ماند
ماند و هیچ نگفت !
فقط
یکی یکی می شمورد . . .!
" مادر . . . پر . . . "
" پدر . . . پر . . . "
" برادر . . . پر "
" خواهر . . . پر . . . "
همه چیز . . .
پر . . .