زیباترین شعر هایی که خوندم...

aryobarzan

New member
دل من دیر زمانی است كه میپندارد

«دوستی» نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ترد ظریفی دارد

بیگمان سنگدل است آنكه روا میدارد

جان این ساقه نازك را

دانسته

بیازارد!

در زمینی كه ضمیر من و توست

از نخستین دیدار

هر سخن، هر رفتار

دانههایی است كه میافشانیم

برگ و باری است كه میرویانیم

آب و خورشید و نسیمش «مهر» است

گر بدانگونه كه بایست به بار آید

زندگی را به دلانگیزترین چهره بیاراید

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس

بینیازت سازد، از همه چیز و همه كس

زندگی، گرمی دلهای به هم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نو زیده است هنوز

دانهها را باید از نو كاشت

آب خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج میباید كرد

رنج میباید برد

دوست می باید داشت !

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست یكدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دلهامان را

مالامال از یاری، غمخواری-

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند

شادی روی تو

ای دیده به دیدار تو شاد-

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه

عطر افشان

گلباران باد!

فریدون مشیری
 

aryobarzan

New member
اخم می کنم تا ببینی جدی شدم.
چرا اینگونه سراغم می آیی؟
من به تمنای گریه ات نیست،
که تا سال ها،
تا قرن ها،
تا پایان تلخی،
زیر این خاک سرد،
قصد خفتن کرده ام.
معرفتی مانده اگر
یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته،
برای من،
لبخند بزن ،لبخند !!
 

aryobarzan

New member
اخم می کنم تا ببینی جدی شدم.
چرا اینگونه سراغم می آیی؟
من به تمنای گریه ات نیست،
که تا سال ها،
تا قرن ها،
تا پایان تلخی،
زیر این خاک سرد،
قصد خفتن کرده ام.
معرفتی مانده اگر
یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته،
برای من،
لبخند بزن ،لبخند !!
 

sa@@ra

New member
اریو جانم باید اینو به خودت بگی
لبخند بزن اینقدر گریه نکن
 

aryobarzan

New member
سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
 

RBC!

New member
خاتون! خودم کتیبه ای از آهم
دیگر ز تو ملال نمی خواهم
حرفی بزن، سکوت تو پیرم کرد
من واژه های لال نمیخواهم

تردیدی آنچنان که تو میدانی
مثل خوره به جان من افتاده است
حرفی بزن که دلخوشی ام باشد
تقدیر و احتمال نمی خواهم

با اینچنین تبسم کمرنگی
برگشتنت قشنگ نخواهد بود
سیب آن زمان که سیب شود سرخ است
من هدیه های کال نمی خواهم

روزی دلت گرفت و گمان کردی
وقتش رسیده است که برگردی
پای همان درخت اساطیری
تقویم و ماه و سال نمی خواهد

من دلخوشم به این که کنار تو
یک عمر آشنای قفس باشم
پرواز را ز یاد نخواهم برد
اما دوباره بال نمی خواهم

آری اگر به خویش قبولاندم
تو رفته ای و بر نخواهی گشت
دل می دهم به هر چه باداباد
از مرگ هم مجال نمی خواهم
 

sa@@ra

New member
نگاه میکنم ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﻢ...


ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺍ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻮ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻩ


ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﻮﻡ...


ﮔﻮﺵ ﻣﺮﺍ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻩ


ای ﭼﺸﻢ ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﻧﺎ ﺑﯿﻨﺎ...


ﺍﯼ ﮔﻮﺵ ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﻧﺎ ﺷﻨﻮﺍ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ ...


ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ
 

sa@@ra

New member
انگار مدتی است که احساس می*کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته*ام
احساس می*کنم که کمی دیر است
دیگر نمی*توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند


فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی ...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می*خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی!


انگار این سال*ها که می*گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می*کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می*شوم!


شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب*تر از این
باشم


با این همه تفاوت
احساس می*کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست


حس می*کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی*ام، نیز
از این هوای سربی
خسته است


امضای تازه*ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم


ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد


و لابه*لای خاطره*ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است


از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است!


آه، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!


این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!
قیصر امین پور
 

sa@@ra

New member
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم


دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است


دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند


من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند


انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است


دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟


این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج


اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟


دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟


درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
قیصر امین پور
 

aryobarzan

New member

بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید... منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم
و هر لحظه بی آنکه تو بدانی
برایت آرزوی بهترین ها را کردم...
بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..
.نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...
.بی آنکه خود خواهان آن باشی...
بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...
چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید
هنگام دیدن چشمانت....
بعد از مرگم گرمای دستانم را حس نخواهی کرد..
.دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...
بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....
صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد
تا بگوید
:"دوستت دارم"
بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....
خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود
و امید چشم بر هم گذاشتنم....
بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...
رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست
تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....
بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...
.باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...
بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...
.نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...
بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...
.تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...
.نوشتم:"دوستت دارم"
و
نوشتم:"تو نیز دوستم بدار"
بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....
روزی به خاک بر می گردم
سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...
روزی که ره گذری غریبه
گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده است...
ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...
قبر را روی آن قرار خواهد داد...
روی تپه ای که دور از شهر است
و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...
آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم
که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد...
.من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .
به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد...
بعد از مرگم چه کسی
فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند؟

بعد از مرگم چه کسی
با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید؟
بعد از مرگم چه کسی
گیتار به دست آوازه رفتنم را می خواند؟
بعد از مرگم چه کسی
برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود؟
بعد از مرگم چه کسی
به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا؟
بعد از مرگم چه کسی … ؟
 

sa@@ra

New member
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو تو آن چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
 

sa@@ra

New member
حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی :

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی !

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی . . .

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود دیر می شود !
قیصر امین پور
 

sa@@ra

New member
گفتی ...

دوستت دارم ومن

به خیابان رفتم.

فضای اتاق

برای پرواز کافی نبود.

" گروس عبدالملکی
 
آخرین ویرایش:

aryobarzan

New member
باز هـــــم خیال تو
مرا
"برداشــــت"
کجا می**برد نمیدانم!
آهــــای نارفیق
بازی ات که تمـــــــــام شد
مرا دوباره
با همین لباس بی* قــــــــراری دیدن دوباره ات
بر سر شعر*هـــــــــــایم بنشان!!!
 

aryobarzan

New member
اگر نسیم یاد تو
گیسوان کوچه های غربتم را نوازش دهد
خاتون اشعارم همیشه بارانی خواهد ماند
خاتون من؛
فرشته کوچک شبهای تنهایی ام!
خاطره سبز سالهای نگاه و تبسم و پرواز
واژه های دوستت دارم!
از ثانیه های سکوت و انتظار تا لحظه لبریزی
احساس رویش
آرام، گرم، صبور
سرشار از حضور
بر پیچک اشعارم بتاب...
 

aryobarzan

New member
خبر به دورترین نقطه*ی جهان برسد

نخواست او به منِ خسته بی*گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

چه می*کنی اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد

به آنکه دوست*ترش داشته ... به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه*ی جهان برسد

گلایه*ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که ... نه! نفرین نمی*کنم که مباد

به او که عاشق او بوده*ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
 
بالا