دو کلمه حرف حساب با خدا...........فقط بنده هاش بیان تو!!!!!

TaTi

مدیر بخش
ای خدا ای فاتح هر مشکلم
وی همه آرامش جان و دلم

ده مجال گفتگویم ، گفتگو

در شب احیا به تو رو کرده ‏ام
خویش را با توبه همسو کرده ‏ام

گرچه قلب صاحبم بشکسته ‏ام
بهر تو خود را مهیا می ‏کنم

هر که باید رفت چون فرزند نوح
توبه باید ، توبه از نوع نصوح

بر تو عمری بد گمانی داشتم
بهر شیطان آشنائی داشتم

چون بگیرم آینه در دست خویش
فاش بینم ، فاش ، روی پست خویش

گرچه دل بد کرده تکفیرش مکن
بنده ‏ات برگشته تحقیرش مکن

هرکه بر حال خراب خود رسید
پیش از مردن حساب خود رسید


 

TaTi

مدیر بخش
اي خدا طالب كلام توأم/ تشنه‏ام تشنه سلام توأم

تو همه حاجت و جواب مني/ بر طرف ساز هر حجاب مني

تو سزاوار سجده عشقي / تو حواله كننده رزقي

چاره ساز قلوب پُر آهي/ راه ساز هر آنچه گمراهي

تو كرامت كننده فضلي/ در فضيلت دو دست پر بذلي
 

majid45

New member
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است[/size]
 
آخرین ویرایش:

STRUCTURE 66

New member
مثل طوفان زده ها غرقم !
اما سر و دستم بیرون از دریای معصیت !
سرم به سمت آسمان تو ! و دستم در انتظار گرفتن دستت !
کمکم کن معبود بی همتا !
میدانم ! غرق شدنم خوشحالت نمیکند!
 

goo

New member
خداجونم دوست دارم....

باید دانست

" جاده های زندگی را خدا هموار می کند

کار ما فقط برداشتن سنگ ریزه هاست ... "

پس اینقدر آه و ناله چرا ؟!
 

goo

New member
آن را زندگی نمی نامم ؛

تمام لحظاتی که بدون یاد تو طی می شوند ...

الهی شکرت
 

FARNAZz

Member
بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود
ما خدا را با خود سر دعوا بردیم
و قسمها خوردیم
ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم
ما حقیقتها را زیر پا له کردیم
وچقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم
روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم
از شما میپرسم ما که را گول زدیم؟
 

sa@@ra

New member
من خدایی دارم ، که در این نزدیکیست
نه در آن بالاها !
مهربان ، خوب ، قشنگ ...
چهره اش نورانیست
گاه گاهی سخنی می گوید
با دل کوچک من
ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد
او مرا می خواند
او مرا می خواهد
او همه درد مرا می داند ...
یاد او ذکر من است ، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم
آن زمان رقص کنان می خندم ...
که خدا یار من است
که خدا در همه جا یاد من است
او همه درد مرا می داند.
 

sa@@ra

New member
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ :
ﺍﮔﺮ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﯽ،
ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﻨﻢ؟
ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﺷﺎﯾﺪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ،
ﻫﺮﭼﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﻨﺪ .
. :heart::heart:
 

sa@@ra

New member
چند سال پيش در يک روز گرم تابستان
پسر کوچکي با عجله لباسهايش را در آورد
و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت
مادرش از پنجره نگاهش مي کرد
و از شادي کودکش لذت مي برد
مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي پسرش شنا مي کرد
مادر وحشتزده به سمت درياچه دويد
و با فرياد او را صدا زد
پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود

تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد
مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت
تمساح پسر را با قدرت مي کشيد
ولي عشق مادر آنقدر زياد بود که نمي گذاشت پسر در کام تمساح رها شود
کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود
صداي فرياد مادر را شنيد
به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراري داد.

پسر را سريع به بيمارستان رساندند
دو ماه گذشت تا پسر بهبودي پيدا کرد
پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود
و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود

خبرنگاري که با کودک مصاحبه مي کرد
از او خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخمها را نشان داد

: سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت
اين زخمها را دوست دارم، اينها خراش هاي «عشق مادرم» هستند

گاهي مثل يک کودکِ قدرشناس
خراشهاي عشق خداوند را به خودت نشان بده
خواهي ديد چقدر دوست داشتني هستن
د
 

Zendegi

New member
خدایا با اینکه نعمت عشق زمینی و هر چه را که خواستم به من دادی ولی...
ای خدای مهربان تو چیز دیگری هستی در این میان.
خدایا دوستت دارم بی انتها...
 

Zendegi

New member
میدونی چرا جوجه ها وقتی آب می خورند سرشونو بالا میگیرند؟

چون خداشونو بخاطر هر قطره آبی که میخورند شکر می کنند.
 

sahaar

New member
یک روزی یک نفر که کم کسی هم نبود این شعر رو گفت و نوشت:

دکتر علی شریعتی:

خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ...

یک نفر دیگه اومد ""از زبون خدا"" اینطور نوشت:

سهراب سپهری:

منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت
خالقت
اینک صدایم کن مرا.

با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان،
رهایت من نخواهم کرد...


تو این تایپیک بیاین
دو کلوم حرف حساب با خدا بگید....... و هر کی تونست بیاد و از زبون خدا جواب بده!!!:heart:

عزیزم شعرهایی که گذاشتین خیلی جالب هستند ولی این نکته رو باید عرض کنم که شعر اول از کارو هست نه دکتر شریعتی.... در حالی که بعضی سایتها به اسم دکتر شریعتی زدند و اینطوری رواج پیدا کرده...اگه دنبال اصل شعر باشید می بینید که شاعرش "کارو" هست.... اگه با سبک نوشتن دکتر شریعتی و نوع ادبیاتش هم آشنا باشید معلوم میشه که این نوشته ایشون نیست....موفق باشید
 

sa@@ra

New member


استادی از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتی عصبانی هستیم داد می زنیم؟
چرا وقتی خشمگین می شویم صدایمان را بلند می کنیم؟
شاگردان کمی فکر کردند و یکی از آنها گفت: چون درآن لحظه آرامش خویش را از دست می دهیم.
... استاد گفت :
اینکه آرامشمان را از دست می دهیم درست ، اما چرا داد می زنیم ؟
شاگردان هر کدام جوابی دادند اما پاسخ ها استاد را راضی نکرد
سر انجام او چنین پاسخ داد : وقتی که دو نفر از دست یکدیگر عصبانی هستند،قلب هایشان از یکدیگر فاصله می گیرند.آنها برای اینکه فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد ، این فاصله بیشتر شده و آنها باید صدایشان را بلند تر کنند.
چه اتفاقی می افتد؟
سپس استاد گفت: هنگامی که دو نفر عاشق هم باشند آنها سر هم داد نمی زنند بلکه خیلی به آرامی با هم صحبت می کنند .چرا؟
چون قلب هایشان خیلی به هم نزدیک است .حال هنگامی که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد چه اتفاقی می افتد؟ آنها حتی حرف معمول هم با هم نمی زنند و فقط در گوش یکدیگر نجوا می کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می شود سر انجام حتی از نجوا کردن نیز بی نیاز می شوند و فقط به یکدیگر نگاه می کنند.
این هنگامی است که هیچ فاصله ای بین قلب های آنها باقی نمانده باشد
این همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست...که خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه ی وجودت میتوانی حس کنی ، اینجا بین خدا و انسان هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه ی شلوغی بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی!
لحظات شادی خدا را ستایش کن.
لحظات سختی خدا را جستجو کن.
لحظات آرامش خدا را مناجات کن.
و در تمامی لحظات خدا را شکر کن


- - - Updated - - -

ماه من غصه چرا؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست!
ماه من! دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند...
ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید، یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن،
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست ﻫﻨﻮﺭ!
 

sa@@ra

New member
روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان دانشجویان اش را بسنجد .

او پرسید: (( آیا خداوند , هرچیزی راکه وجود دارد , آفریده است؟ ))

دانشجویی شجاعانه پاسخ داد : (( بله ))

استاد پرسید: (( هرچیزی را ؟! ))

پاسخ دانشجو این بود: (( بله ; هرچیزی را. ))

استاد گفت: (( دراین حالت , خداوند شر را آفریده است . درست است ؟ زیرا شر وجود دارد .))

برای این سوال , دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند .

ناگهان , دانشجوی دیگری دستش را بلند کرد و گفت:

(( استاد ممکن است از شما یک سوال بپرسم؟ ))

استاد پاسخ داد: (( البته ))

دانشجو پرسید: (( آیا سرما وجود دارد؟ ))

استاد پاسخ داد: (( البته, آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟ ))

دانشجو پاسخ داد: (( البته آقا, اما سرماوجود ندارد. طبق مطالعات علوم فیزیک, سرما, نبودن

تمام و کمال گرماست و شیء را تنها درصورتی می توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد

و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شیء است که انرژی آن را انتقال می دهد . بدون

گرما اشیاء بی حرکت هستند, قابلیت واکنش ندارند ; پس سرما وجود ندارد . ما لفظ سرما را

ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم . ))

دانشجو ادامه داد : (( وتاریکی ؟ ))

استاد پاسخ دا د : (( تاریکی وجود دارد . ))

دانشجو گفت: (( شما باز هم در اشتباه هستید آقا! تاریکی , فقدان کامل نور است. شما می

توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز,

تنوع رنگ های مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور , نور می تواند

تجزیه شود . تاریکی , لفظی ست که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم. ))

و سرانجام دانشجو ادامه داد: (( خداوند, شر را نیافریده است . شر , فقدان خدا در قلب افراد

است. شر فقدان عشق, انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند . آنها

وجود دارند و فقدانشان منجر به شر می شود. ))

نام این دانشجو (( آلبرت انیشتین )) بود


- - - Updated - - -

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان دانشجویان اش را بسنجد .

او پرسید: (( آیا خداوند , هرچیزی راکه وجود دارد , آفریده است؟ ))

دانشجویی شجاعانه پاسخ داد : (( بله ))

استاد پرسید: (( هرچیزی را ؟! ))

پاسخ دانشجو این بود: (( بله ; هرچیزی را. ))

استاد گفت: (( دراین حالت , خداوند شر را آفریده است . درست است ؟ زیرا شر وجود دارد .))

برای این سوال , دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند .

ناگهان , دانشجوی دیگری دستش را بلند کرد و گفت:

(( استاد ممکن است از شما یک سوال بپرسم؟ ))

استاد پاسخ داد: (( البته ))

دانشجو پرسید: (( آیا سرما وجود دارد؟ ))

استاد پاسخ داد: (( البته, آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟ ))

دانشجو پاسخ داد: (( البته آقا, اما سرماوجود ندارد. طبق مطالعات علوم فیزیک, سرما, نبودن

تمام و کمال گرماست و شیء را تنها درصورتی می توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد

و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شیء است که انرژی آن را انتقال می دهد . بدون

گرما اشیاء بی حرکت هستند, قابلیت واکنش ندارند ; پس سرما وجود ندارد . ما لفظ سرما را

ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم . ))

دانشجو ادامه داد : (( وتاریکی ؟ ))

استاد پاسخ دا د : (( تاریکی وجود دارد . ))

دانشجو گفت: (( شما باز هم در اشتباه هستید آقا! تاریکی , فقدان کامل نور است. شما می

توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز,

تنوع رنگ های مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور , نور می تواند

تجزیه شود . تاریکی , لفظی ست که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم. ))

و سرانجام دانشجو ادامه داد: (( خداوند, شر را نیافریده است . شر , فقدان خدا در قلب افراد

است. شر فقدان عشق, انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند . آنها

وجود دارند و فقدانشان منجر به شر می شود. ))

نام این دانشجو (( آلبرت انیشتین )) بود


- - - Updated - - -

خدایا..هرگز نگویمت دستم بگیر
عمریست گرفته ای
رهایش مکن..
 

TaTi

مدیر بخش
همه زندگیمو بگیری ازم ،،، بازم پای عشق تو وامیستم!
یه آدم تو دنیا نشونم بده ،،، بتونه بگه عاشقت نیستم!
همه عمر من سجده کردم به تو،،، من از حسرت غیر تو خالی ام!
هنوزم زمان پرستیدنه ،،، برام هیچ فرقی نداره کی ام!
 

TaTi

مدیر بخش
وقتی ، خدا داشت بدرقه ات می کرد
تا تو را به دنیـــــا بفرستت
گفت :
جایی که می روی
مردمی دارد که ، می شکنندت !
نکند غصه بخوری ، تـــو تنها نیستی
توی کوله بارت
" عشــــــــق " می گذارم که ، بگذری!
" قلــــــــــب " می گذارم که ، جا دهی!
" اشـــــــــک " می دهم که ، همراهیت کند!
و " مــــــــــــرگ "
که بدانی ،
برمیگردی ، به نزد خودم ....
 

ایزو

New member
خدایا
خدای مهربونم کجایی؟؟؟
دلم میخواد باهات حرف بزنم!!! چرا صدامو نمیشنوی؟؟؟؟
خودت بگو این شرایطی که توش قرار گرفته م خواست من بود یا مصلحت تو؟؟؟
آخه نمیفهمم...
خب من بنده از کجا بفهمم کی مصلحتمه کی ...
دلم گرفته خیلی دلم گرفته
چرا جوابمو نمیدی؟؟؟
چه به سر من اومده؟؟؟
خدایا ....خدای مهربونم تورو به خوبی بنده های خوبت قسم به فریادم برس
دیگه تحملم تموم شده...
آخه مگه توان من چقدره:sad::sad::sad:
 

sa@@ra

New member
خداوندا . . .

دلم مرهمی می خواهد از جنس خودت!

بی ریا . .

نزدیک . .

بی خطر . .

بخشنده . .

بی منت . .

عاشق . ..
 
بالا