دوست خدا

دوستش داشتند؛ بس که خوش اخلاق بود. بس که مهربان بود. بس که ملایم بود. با همه دست می داد. به همه سلام می کرد. با همه حرف می زد. احوال همه را می پرسید. هر کسی فکر می کرد پیشش از همه محبوب تر است. با مردم بگو و بخند می کرد. شوخی می کرد. به روی همه می خندید. فقط وقتی ظلم می دید عصبانی می شد.
یکی بود؛ آدم بیابان، نتراشیده و نتخراشیده، خواب رفتار ملایم هم ندیده بود. گاهی می آمد. می گفت «آهای پیامبر! برایت هدیه آورده ام»
پیامبر می گرفت. لبخند می زد. تشکر می کرد. بیابانی می گفت «حالا من هدیه آوردم. پولش را چرا نمی دهی؟»
پیامبر می خندید. چه کند؟
بعد ها گاهی که دلش می گرفت می گفت« پس این بیابانی چه شد؟ کاش بیاید پیشمان»
 
پیش از او کسی با اسیر مدارا نمی کرد. شکنجه می دادند و تکه تکه می کردند و می کشتند. پیامبر گفت این کارها را نکنند. همه درمانده بودند پس چرا اسیرشان کنیم. در «بدر» هفتاد اسیر گرفتند. یکی مردی بود شاعر که قریش را در میدان جنگ تشویق می کرد. بنا بود کسان هر اسیری فدیه بدهند تا او را آزاد کنند. شاعر به پیامبر گفت من را که می شناسی، بی چیزم و دخترانی دارم که منتظر منند. بگذار بروم. پیامبر گفت «برو و دیگر با ما نجنگ». رفت.
اسیرانی دیگر خواندن و نوشتن می دانستند. گفت هر اسیری که به ده مسلمان خواندن و نوشتن بیاموزد آزادست.
 
نوه هایش را دوست داشت، با آنها بازی می کرد. می گویند وقتی نوزاد بودند زبانش را در می آورد و جلوی چشمشان تکان می داد تا قرمزی زبانش را ببینند و سعی کنند بگیرندش و بازی کنند. روزی حسن یا حسین را بوسید. مردی از قبیله بنی تمیم نشسته بود، گفت «ده فرزند دارم و هنوز حتی یکیشان را یک بار نبوسیده م.»
پیامبر جوابش داد «کسی که مهربانی نکند، مهربانی نمی بیند.»
 
دهه ی آخر ماه رمضان در مسجد بیتوته می کرد. خیمه ای مویی در مسجد می زد و همان جا می ماند و عبادت می کرد. اما زنانش را می دید، با زنان مهربان بود و از آنها کناره نمی گرفت.
 
پیامبر اعظم صلی الله علیه و اله:
دختران ، دلسوز ، مددكار و بابركت ‏اند . هر كس يك دختر داشته باشد ، خداوند ، او را پوششى از دوزخ قرار مى‏ دهد و هر كس دو دختر داشته باشد ، به خاطر آن وارد بهشت مى‏ شود و هر كس سه دختر يا مانند آن خواهر داشته باشد ، جهاد و صدقه از او برداشته مى ‏شود .
كنز العمّال ، ح 45399
 
بالا