پرستار مهربون
New member
دوستش داشتند؛ بس که خوش اخلاق بود. بس که مهربان بود. بس که ملایم بود. با همه دست می داد. به همه سلام می کرد. با همه حرف می زد. احوال همه را می پرسید. هر کسی فکر می کرد پیشش از همه محبوب تر است. با مردم بگو و بخند می کرد. شوخی می کرد. به روی همه می خندید. فقط وقتی ظلم می دید عصبانی می شد.
یکی بود؛ آدم بیابان، نتراشیده و نتخراشیده، خواب رفتار ملایم هم ندیده بود. گاهی می آمد. می گفت «آهای پیامبر! برایت هدیه آورده ام»
پیامبر می گرفت. لبخند می زد. تشکر می کرد. بیابانی می گفت «حالا من هدیه آوردم. پولش را چرا نمی دهی؟»
پیامبر می خندید. چه کند؟
بعد ها گاهی که دلش می گرفت می گفت« پس این بیابانی چه شد؟ کاش بیاید پیشمان»
یکی بود؛ آدم بیابان، نتراشیده و نتخراشیده، خواب رفتار ملایم هم ندیده بود. گاهی می آمد. می گفت «آهای پیامبر! برایت هدیه آورده ام»
پیامبر می گرفت. لبخند می زد. تشکر می کرد. بیابانی می گفت «حالا من هدیه آوردم. پولش را چرا نمی دهی؟»
پیامبر می خندید. چه کند؟
بعد ها گاهی که دلش می گرفت می گفت« پس این بیابانی چه شد؟ کاش بیاید پیشمان»