دفتر شعر

leylii

New member
شب سردی ست و هوا منتظر باران است
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است
شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من
ماه پیشانی من دلبر بارانی من۰۰۰۰۰
 

شهاب

New member
شهر تو . . .
شور و شوق من تمام از بهر تو/شهد ناب است گر چه باشد زهر تو
راهیم من و روان در جستجو/در تب و تابم ز پی از شهر تو
(ش.ر)
 

شهاب

New member
بوی تو . . .
ز شوق روی تو من ز ازل گرفتارم/بیان احساس من به تو همه کارم
فراق روی تو که سرد نکرد این آتش/نگاهی بر رخم بیفکن چه سان زارم

ز دوری ات حرارت عشق شعله کش است/که یاد و عشق تو هماره هست همراهم

من از شراب عشق تو ببین چه مجنونم/کنون که کجنون گشته ام مرا چه باک نالم

مرا محبت و عشقت گرفته در آغوش/تو را به محبت قسم ببین چه خوشحالم

شود آیا که من شوم برون از آتش/که نسیم بوی روی تو پراکند عالم
(ش.ر)
 

شهاب

New member
سجود . . .
آمدی سر را گذاری بر سجود/عشق او آندم تمام تو ربود
ناگهان از عشق دل لرزان شدی/در همان دم بود که عشقت ستود

خواستی از کالبد بیرون شوی/جملگی جمعی از بود و نبود

کیمیا را یافتی اما چه شد/کیمیا جویان اندر یک رکود

چشم تو بسته در آن حال ولی/نوری را یافتی در همه وجود

تو ز نور غرق در شور و نشاط/نور تو محو کرد هر چه بود کبود

گوش تو صوتی نمی یافت ولی/تو وجودت به تمام غرق سرود

تو چنان حالی بودی گوئیا/شادی تمام عالم در تو بود

سجده را معنا در آندم یافتی/سجده ی غیر ز آن بی تار و پود
(ش.ر)
 

شهاب

New member
توحید . . .
در آن جمع پر از نادان و پستی/برون آمد پرچم دار هستی
بدیدا او خدای چوب دستی/بداد آهی برون از غم نشستی

که نور عشق بر قلبش طلوع کرد/خروش عشق بازی را شروع کرد

بگفتا ای اسیران سیاهی/چرا خود را عدو گشته سپاهی

شماها غرق در مرزهای واهی/که از خود ساخته اید دروغ ناهی

خدای تو و من فرقی ندارد/طلا بهر خدا برقی ندارد

که اینها ساخته ی مشتی دروغگو/که از قوت شما هستند سودجو

برون آیید از گودال پستی/هر آنگه آمدی آنگه تو رستی

که زورمند حریص این مرز نشان داد/که محکوم زاده ای دادت بیداد

خدای تو تو را محکوم ساخته/طبیعت اینچنین بر تو تاخته

خدای من هم آن خدای دیگر/که پسندید من باشم زرگر

کنون شاکر باش تو نوکر من/که خدایت دهد یک جای ایمن

خلایق چشم ها را بگشایید/که یکتا را تنها خدا بدانید

سپس یک جمع نادان او ببندی/که آغازش کنند آندم نبردی

بگفتا در وجودم بی هراسی/که اندر عاشقی ترسی نباشی

خدای عشقش او را نور دادی/ز نور عشق آتش گلستانی

من هستم آن پیام آور هستی/که هستی هست فقط یکتاپرستی

برفت او بتکده بت گشت لرزان/گرانقدر بتکده بعد گشت ارزان

تمام مرزها او درنوردید/که ابراهیم نگشت در خوف و تردید

بگفتا او فقط یکتاپرستی/شکستا هر چه از نژادپرستی

زبان منطقش نافذ چو آتش/وجود او پاک و خالی از غش

که خالق نمرود و رعیت ندارد/خلایق عشق را در قلب بکارد

همه یک رنگ رنگ یکتاپرستی/خلایق اندر آند در شور و مستی
(ش.ر)
 

شهاب

New member
کوروش . . .
کنون سیر می کنم بر دور دوران/زمینی هست که نامش هست ایران
که اندر این زمین موجود فرهنگ/نموده دل ها را عاری از زنگ

کنون یک نو ورودی چشم بگشود/که ایران هم ز غم خاطرش آسود

که نام او را کوروش نهادند/بر ایران در آغوش نهادند

بشد او پادشاهی نیک سیرت/که تاریخ گشت اندر شور و حیرت

بگفتا من ظالم می نباشم/که من خواهم دل سالم بباشم

بگفتا مردمان آزاد عبادت/که اسیر نیستید من را اطاعت

حقوق مردمان را کرد پرداخت/که بر مور هوس چون شیر بر تاخت

به پا کرد یک حکومت در پی داد/که من ظالم نی ام در پی بیداد

یکی بر او بگفت گر تو بتازی/ز رعیت تا توانی پول ستانی

بگفتا حال تو یکدم نظر کن/از این نابخردی گویم حذر کن

بگفت بر مردمان من را نیازی/گرفتند مردمان پول را به بازی

بدادند هر چه را کوروش درخواست/بدید مرد غریب و بعد برخاست

بگفتا کوروش حق را بدیدم/از این حرف خودم دست را گزیدم

چنین بود پادشاه مشرقی ها/که در بحر و زمین با مردمی ها
(ش.ر)
 

شهاب

New member
شاهین و پروانه . . .
گذشت روزی دگر آفتاب طلوع کرد/ز درد عاشقی مهتاب شروع کرد
که شاهین سر برون کرد او ز خانه/به فکرش آمدی صیدی نشانه

پر و بالش باز قدرت نشان داد/غرور عزتش او را تکان داد

بالش راست کرد و پر زد ز خانه/که در اوج هوا گشته چو دانه

غرور و عزتش بودش چو آهن/که هر چه در زمین در سلطه ی من

خبر نداشت اما او ز بازی/که دلش را برد صاحب نازی

به ناگه چشم تیزبینش گذر کرد/که دل را تسلیم قضا قدر کرد

بدید او موجودی عاشقانه/که پرهایش به سان گلستانه

که دستانش ظریف و شاخکی ترد/که آنگه دل ز فرمانده ی ما برد

که فرمانده در اوج سرنگون شد/مقر سلطنت را واژگون شد

بشد آندم شهاب آسمانی/چنان خوردش زمین آتشفشانی

حالا دگر شده بالش شکسته/تمام قلب او مجروح و خسته

برفتا سوی عشقش کرد سلامی/ادب کرد و بگفت دارم سوالی

شده قلبم کنون او در تب و تاب/که درد عاشقی دارم چو مهتاب

که پروانه توئی پروانه واری/نخواهم بین ما باشد حصاری

که پروانه بگفتش آسمانی/تو از اهل زمین چه ها بدانی

تو که پرواز گر اوج بلندی/چگونه دل به چون من تو ببندی

بگفتا من بدم از یخ و سنگی/که تو را من بدیدم بعد شکستی

تو گوئی من ز اوج آسمان/کنون بنگر مرا بی خانمانم

من از اهل زمین عشق را بدانم/که من از روح عشق داد را ستانم

تو گوئی من ز اوج آسمان/کنون بنگر که من شکسته بالم

که اوج آسمان من تو هستی/که عشقت قلب من از غم برستی

که پروانه نمود او را نگاهی/بزد لبخندی و او را رهاندی

بگفتا عشق تو در قلب من هست/که منت پیش از بودم من تو را مست
(ش.ر)

- - - Updated - - -

ای ذوالفنون . . .
حال بدی دارم کنون بس کن دگر صاحب فنون/از من چه خواهی تو دگر؟خواهی شوم من غرق خون؟
من را که با تو کار نبود بر جود تو خواهش نبود/آخر چرا مشتی زدی؟بنگر کنون چشمم کبود

اشکم چو سیل جاری شده از بهر قلب یاری شده/رک گویمت تو گو به من آزار من بازی شده؟

چشمت را از من بدار بس کن دگر آزار مدار/ترسی نما اکنون ز من آهی کشم یک آه زار

هر دم شماتت می کنی دشمن حمایت می کنی/آندم که من مغلوب شدم از من شکایت می کنی؟

این دل تو را شاکی شده داستان را حاکی شده/گر چه شکایت می کنم کی من ز تو باکی شده

گر چه نمی دانم نهان احوالی که گشته عیان/من چنگ بر دل می زنم یارم بمان یارم بمان

یارم کنارم آید و آبی بر آتش شده/گوید به دل بس کن دگر دل را غمخوارش شده

حالا دگر آرام شدم شیر و عسل در کام شدم/تلخی ها رفته کنون چون در بر یارم شدم
(ش.ر)
 

شهاب

New member
آهو . . .
تو با برق آن چشمان وحشی/به ناگه بر قلبم آذرخشی
که چشمانت چون آهوی دشتی/مرا مست کرده از شراب هستی

که در پی ات دوان گفتم نگاهی/تو گفتی عاشقی؟بر کش آهی

بگفتم بی وفا من تشنه هستم/بگفتی من که اندر شور و مستم

بگفتم من از شورت به مستی/بزد لبخند گفت دیوانه هستی

که جستی و تو از من دور گشتی/که از دوری چرا مسرور گشتی

من اکنون می آیم تا ته رود/به امیدی که بینم من تو را زود

که آنجا هم گر خالی ز تو بود/من آهی آورم گوئی که هست دود
(ش.ر)
 

شهاب

New member
آرام . . .
شهاب تیز دندان دیگر خشم ندارد/شاید که او کر است و شاید که که چشم ندارد
در پشت لبخند است لبخند ظاهرانه/گویی که بی خیال است انگار زخم ندارد

صحبت می نمود او وقتی چه ماهرانه/اکنون در سکوت است گویی که رزم ندارد

یکدم آتشی بود آتش شادمانه/اکنون مگر خموش است؟گویی که بزم ندارد

می گفت او سخن ها شاید که شاعرانه/یک مشتی دگر خورد بازی که رحم ندارد

می گشت او سرشاخ با غول این زمانه/یک ضربه ی دگر خورد روزگار شرم ندارد

دیگر شکسته ابرو چون بال پروانه/ضربه بزن که اکنون او نای اخم ندارد

چهره شکسته ام من؟بگذار عاشقانه/تیز است تیغ بازی یکدم نرم ندارد

حرف ها می زنی تو با من عابدانه؟/بگذار تا بمیرم حرفت هضم ندارد

تکفیر می نمائی تحقیر ماهرانه/گوئی دگر گرما این خونم ندارد

شمشیر می کشی تو شمشیر زاهدانه؟/مظلوم می زنی تو؟مظلوم قلم ندارد

با من تو کین ورزی؟کینی مشفقانه؟/از مسلم بعید است.مسلم کرم ندارد؟

آه از نهاد من شد آشکار کودکانه/اینک شهاب تنها شاید حرم ندارد

گر بر رخم تو دیدی مهری عارفانه/دیگر گمان مبر تو این تن عزم ندارد

از قاضی خواستم ورزد قضاوتانه/چون گنجشک سرم کند حکم است باکم ندارد

جام شوکرانی از یس که کافرانه/از سرما که چشمت آواز گرم ندارد

بر شوقم شرر زن گفتم بچگانه/پتکی تو زدی که هوشی سرم ندارد

بازی چنان شروع شد آنسان غافلانه/رنگ از رخم پرید و نایی رخم ندارد

ای وای شد بر من تیرهای ظالمانه/جز زخم که هیچ همدم این پیکرم ندارد

با من سخن گفتی هم وزن آمرانه/سنگینی نگاهت طاقت دلم ندارد

من خود داغ داغم گرمی آتشانه/آتش از وجودم ترس در برم ندارد

گویم در این آخر حرفی منصفانه/و الله که ساکن تو بهرم جزم ندارد
(ش.ر)
 

MAHSABANOO

New member
پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم
 

MAHSABANOO

New member
خدا نه در جیبهای من است

نه تو !...

حتی درون قاب اتاقت هم

جا نمی شود؛

از بس بزرگ است !

اما با من ، لابلای درختان

بازی میکند

وقتی که باد می آید .

انگار دستانش

روی شانه هایم می ریزد

وقتی در باران

راه می روم !

......

چقدر خدا بزرگ است !

صبحها وقت نماز

روی ذهنم راه می رود !
 

شهاب

New member
دوست . . .
جز خدا دوست مگیر ورنه بیچاره شوی/گر گرفتی تو بدان جگر صد پاره شوی

در پی آن دگری گر تو بجویی دوستی/ای شهاب بنگر مباد که بدکاره شوی

از برای تشنگی نفس زنان کجا شوی؟/گر به جای دگری رفتی آواره شوی

ز برای این و آن تو وکیلی نیستی/نظرت را به خدا گردان یکباره شوی

اخم ها و خم ابروها از یاد ببر/چو شدی خالص آندم تو مه پاره شوی

در مسیر زندگی یکدم درمانده بدی؟/حال اکنون تو سوار پاک باره شوی

آن زمان در بستر ظلمت هر عصر و مکان/تو دگر باک نداری که ستاره شوی

(ش.ر)
 

شهاب

New member
رحمت به ما . . .
رحمت به تو رحمت به من رحمت بر این سرنوشت/شکر خدا که سرنوشت ما را از سر نوشت

حکمت ز تو گوش هم زمن احسنت به تو از روز کشت/بوسه زنم بر دست تو آنگه که بنهاد آن خشت

شوکت ز تو جذب هم ز من دفع کن ز من هر خوی زشت/آنگه نهاد من نما جلوه ی آن زیبا سرشت

عزت ز تو رونق ز من در یاد عشق ما در بهشت/آنگه ما یک می شویم تصویر زیبا هم نهشت

(ش.ر)
 

شهاب

New member
کوچه بازاری . . .
آدم که کم میاره بد پشت هم میاره/میوه ی ارزون قبل الان گرون خیاره
یکی خون می مکه انگل این زمونه/اون یکی از گرونی تو حسرت پیازه

گردن کلفت میکنی؟بخور بخور بیچاره/درد زیاد خوردنت اشکتو در میاره

فکر کردی که خرم من؟خر شاخ و دم نداره؟/اون بچه رو نیگا کن رو قلبشو شیاره

تو کشور خودش بود دنبال جای دیگس/گویی تو این ولایت غریب تو این دیاره

پزشک دکتر پرستار مریض برده ی تو نیست!/پشت سرت رو ببین پر از آه بیماره

جوون این مملکت علمش خورد توی سرش/الان مثل مریضاس حیوونی رو بیکاره

واسه کار پیدا کردن اینور و اونور دوید/خسته و له له زنان حس کرد شده آواره

بدبختی رو تو نیگا گرون صابون و ریکا/تفریح مردم ببین که قلیون و سیگاره

اون پسره رو ببین با چشم دختره رو خورد/اون دو تا رو نیگا کن پشت دیوار قراره

اون دو نفر رو نیگا مثل سگ و گربه ان/از برای همدیگه زبونا نیش ماره

پسره از بی پولی فقط میتونه بگه/وایسا نرو گوش بده دوست دارم شراره

شراره هم بخنده چشماشو بعد ببنده/بگه برو بی پولی حرف تو نزن بیچاره

عیبی نداره راست باش مبادا قد خم کنی/دست خدا تو دستت خالقته اون آره

وقتی که یادش باشی حال خوشی دست میده/از خوشحالی حالا قلبت پر قراره

(ش.ر)

- - - Updated - - -

تو . . .
تو زنی بر دل من؟من ز دلت غم نبرم/تو مشو پنهان زمن شوق تو هست در نظرم
آن صداقت که بدیدم ز تو از یاد نبرم/دگر اکنون نی ام در پی ترس و حذرم

تو به سان یک ترکیب عجیب الخلقه/نفسی ذوبی و یکدم منجمد در عجبم

دگر آشفته نی ام وقت سرودن این بند/گوئی اکنون در بین جماد و رجبم

دلم اکنون چه حالیست؟صاف و روشن/گوئی اکنون شهاب نیستم بل قمرم

بوی عطر و شهد شیرین و شهابی شاکر/شکر یزدان ز شیر و عسلش بی شررم

کاش این حالی که اکنون دارم دائم بود/اکنون قعر حضیض نیستم و بی ضررم

اندر این لحظه خوابند منطق و استدلال/نفس پاک مسیحائی است بر جسدم

چارچوب منطق و میله ی این بند یخی/ذوب گشت ز گرمی یاد خدا خود هدفم

دلم اکنون کجاست می ندانم ولی/پرکشیده گشته مهمان دیار و حرمم

دل را دادم به تو یا رب و بی وزن گشتم/در پناه رحمت بی انتها و کرمم

(ش.ر)

- - - Updated - - -

درد دل . . .
خدایا چه حالیست امشب که آه/که سردیش را داد به گرما ماه
که سیلی های دیروز کنون/بشد غرق رقص و طرب و جنون

که ای نزدیک تر از حبل الورید/زمانه رگ و ریشه ی صبر درید

خدایا بس است آه بس است آه بس است/زمانه که بر کام هر ناکس است

دنیا نخواهم نخواهم اگر/شرف را فروشم بمانم مگر

که گر چه بگفتم قبول است خدا/نخواهی مرا ز غم نمائی جدا؟

کنون آهی می کشم من کنون/قسم بر حسین علی غرق خون

که عرشت بلرزد در این دم ز آه/که بر هم زند در زمین جاه و کاه

که بر کن در این دم تکبر فروش/که بنما دم آن رخ پرخروش

که من را زره تن او کن/که هر تیر خصمش به من سو کن

که خونم بریزد بر این پیکرم/که گیرم مگر او را در برم

که یک لحظه گر رخ به من افکند/که جانم بدن را ز خود بر کند

(ش.ر)
 

شهاب

New member
خنجر تو . . .
کی شود در گوش من نجوا کنی/بند بندم را زعشقت واکنی
من که ام؟یک دردمند پرخروش/نتوانی که تو این حاشا کنی

من تو را خواهم بیا با من بمان/من نخواهم که مرا سودا کنی

تو بگو از من چه خواهی تا که من/گویمت تا تو ز شوق غوغا کنی

بی وفا خنجر به دست؟آن هم عسل/خواهمت از خون من بلوا کنی

تو فقط یک دم نظر بر من نما/تا که با چشمت مرا شیدا کنی

هر زمان کاو آمدم در یاد تو/کاش مرا در قلب خود پیدا کنی

من تو را در قلب خود می کارمت/تا که تو آواز عشق شیوا کنی

عسل ناب است آندم که در آن/با خم ابرو خود زیبا کنی

من تراویدم مهر و عشق خود/حال اگر خواهی مرا رسوا کنی

من تو را مجنون می گردم ولی/کی تو خود را خواهی لیلا کنی

یک دم عاشق شو مگو وقتی دگر/چه شود پاره زمان وفا کنی

هر زمان خواهی که تو ذبحی کنی/تو توانی که مرا فدا کنی

روزها رفتند دگر بیرحم مباش/تا به کی امروز و فردا کنی

تو رخت بنما تصویرش کنم/تا که حال عشق واویلا کنی

این تمام شعر و احساس من/کی شود احساس من آوا کنی
(ش.ر)
 

leylii

New member
گرچه این قایق کهنه و سوراخ است
اما خاطره ها دارد
خاطره هایی شبیه رویا
موج می زند بر امواج دریا
فریاد می زند پایکوبی می کنند
همچو ماهیان دریا
سوار بر قایق کهنه و سوراخ می شوم
می خواهم تا آخر این دریا روم
تا که زنده کنم خاطره ها
تا که شود روحم همچو پرنده رها
تا بپوندم به تو مسافر دریا
تا که نمانی تنها در غروبی غم انگیز
تا که بنگریم با هم به طلوعی امید انگیز
می خواهم بمانم ای مسافر
با تو می مانم
ای مسافر .....................
 

bahramian0935

New member
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است برود از دل من وز دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود

 

bahramian0935

New member
خدایا !
رحمتی کن تا درلحظه مرگ بر بیهودگی لحظه ای که به نام زندگی تلف کرده ام سوگوار نباشم
 

leylii

New member
تو از حالم خبر داری ، میدانی دلم برایت تنگ شده و خودت نیز یک عالمه درد دل داری


این دلتنگی و این هوا و حال روز و من ، برای تو میتپد هر لحظه قلب من

این شعر و حس و روح لطیف تو ، همه با هم غزلیست عاشقانه برای تو

تو از حالم خبر داری ، میدانی چقدر دوستت دارم ،که تو هم مرا یک دنیا دوست داری

دلم برایت بوسیدنت ، بوییدنت ، آن نگاه مهربانت تنگ شده

پنجره را باز میکنم ، دلم هوایت میکند و به خیالت در آسمان دلتنگی ها پرواز میکنم ، در خیالم با توام و همراه تو

این قلب من است که لحظه به لحظه میگیرد بهانه ی تو ،تو بگو که از چه بنویسم برای تو

این قلب من و آن قلب تو ، این عشق بی پایانمان ، این احساس من و آن انتظار تو و هوای نفسهایمان

تو از حالم خبر داری ، تو عشق مرا باور داری، مرا میفهمی که میخواهمت ، مرا میخواهی که میمیرم برایت

و این نهایت عشق است و یک حس ماندگار ، تو مثل باران باش و همیشه بر روی من ببار

تا احساس کنم سرپناهم تویی که باران منی، تو همان هوای نفسهای منی

که بی تو شوم ، میمیرم ، من نبض خودم را میگیرم که از حال تو هم خبر دارم





بیش از اینها عاشقم و لحظه به لحظه از دیروز عاشقتر ، به پای تو مینشینم تا لحظه آخر
 

leylii

New member
با اینکه خیلی دوستت دارم اما ، دلم از تو گرفته ...

ببین چشمانم را که قطره های اشک بر روی آن نشسته

نه آرامم میکنی نه با قلبم مدارا میکنی ،

نه میگویی دوستم داری ، نه فکری به حال قلبم میکنی

اینگونه میشود که در لحظه های دلتنگی ام با غمها سر میکنم

نه با صدای مهربان تو،

این حسرت است که در دلم نشسته از سوی تو....

هر چه خودم را به بی خیالی میزنم نمیشود ، نمیتوان از تو گذشت،

نمیتوان به هوای نبودنت در ساحل بی قراریها نشست ،

تنها میشود بی تو ، بی نفس دفتر زندگی را برای همیشه بست!

با اینکه خیلی دلم از تو گرفته ، بغض گلویم را گرفته ،

اما نمیدانی ، تو نمیدانی که چه عشقی در دلم نهفته !
 
بالا