دختر زیبا و خواستگار پیر!!!

Boloor

New member
روزگاري يك كشاورز در روستايي زندگي مي كرد كه بايد پول زيادي را كه از يك پيرمرد قرض گرفته بود، پس مي داد.

كشاورز دختر زيبايي داشت كه خيلي ها آرزوي ازدواج با او را داشتند. وقتي پيرمرد طمعكار متوجه شد كشاورز نمي تواند پول او را پس بدهد، پيشهاد يك معامله كرد و گفت اگر با دختر كشاورز ازدواج كند بدهي او را مي بخشد و دخترش از شنيدن اين حرف به وحشت افتاد و پيرمرد كلاه بردار براي اينكه حسن نيت خود را نشان بدهد گفت : اصلا يك كاري مي كنيم، من يك سنگريزه
سفيد و يك سنگريزه سياه در كيسه اي خالي مي اندازم، دختر تو بايد با چشمان بسته يكي از اين دو را بيرون بياورد. اگر سنگريزه سياه را بيرون آورد بايد همسر من بشود و بدهي بخشيده مي شود و اگر سنگريزه سفيد را بيرون آورد لازم نيست كه با من ازدواج كند و بدهي نيز بخشيده مي شود، اما
اگر او حاضر به انجام اين كار نشود بايد پدر به زندان برود.

اين گفت و گو در جلوي خانه كشاورز انجام شد و زمين آنجا پر از سنگريزه بود. در همين حين پيرمرد خم شد و دو سنگريزه برداشت. دختر كه چشمان تيزبيني داشت متوجه شد او دو سنگريزه سياه از زمين برداشت و داخل كيسه انداخت. ولي چيزي نگفت !

سپس پيرمرد از دخترك خواست كه يكي از آنها را از كيسه بيرون بياورد.

تصور كنيد اگر شما آنجا بوديد چه كار مي كرديد ؟ چه توصيه اي براي آن دختر داشتيد ؟

اگر خوب موقعيت را تجزيه و تحليل كنيد مي بينيد كه سه امكان وجود دارد :

1ـ دختر جوان بايد آن پيشنهاد را رد كند.

2ـ هر دو سنگريزه را در بياورد و نشان دهد كه پيرمرد تقلب كرده است.

3ـ يكي از آن سنگريزه هاي سياه را بيرون بياورد و با پيرمرد ازدواج كند تا پدرش به زندان نيفتد.

لحظه اي به اين شرايط فكر كنيد. هدف اين حكايت ارزيابي تفاوت بين تفكر منطقي و تفكري است كه اصطلاحا جنبي ناميده مي شود. معضل اين دختر جوان را نمي توان با تفكر منطقي حل كرد.

به نتايج هر يك از اين سه گزينه فكر كنيد، اگر شما بوديد چه كار مي كرديد ؟!




و اين كاري است كه آن دختر زيرك انجام داد :

دست خود را به داخل كيسه برد و يكي از آن دو سنگريزه را برداشت و به سرعت و با ناشي بازي، بدون اينكه سنگريزه ديده بشود، وانمود كرد كه از دستش لغزيده و به زمين افتاده. پيدا كردن آن سنگريزه در بين انبوه سنگريزه هاي ديگر غير ممكن بود.

در همين لحظه دخترك گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتي هستم ! اما مهم نيست. اگر سنگريزه اي را كه داخل كيسه است دربياوريم معلوم مي شود سنگريزه اي كه از دست من افتاد چه رنگي بوده است... .

و چون سنگريزه اي كه در كيسه بود سياه بود، پس بايد طبق قرار، آن سنگريزه سفيد باشد. آن پيرمرد هم نتوانست به حيله گري خود اعتراف كند و شرطي را كه گذاشته بود به اجبار پذيرفت و دختر نيز تظاهر كرد كه از اين نتيجه حيرت كرده است.
نتيجه اي كه 100 درصد به نفع آنها بود.

1ـ هميشه يك راه حل براي مشكلات پيچيده وجود دارد.

2ـ اين حقيقت دارد كه ما هميشه از زاويه خوب به مسايل نگاه نمي كنيم.

3ـ زندگي شما مي تواند سرشار از افكار و ايده هاي مثبت و تصميم هاي عاقلانه باشد.
 
آخرین ویرایش:

admin

Active member
پرسنل مدیریت
بلور مطالبی که میذاری باعث میشه از همه کارام عقب بیفتم! :smiliess (3):
 

dilak

New member
:applause::applause: آفرین به این دختر
همه دخترا زیرک هستن فقط بعضیا هستن که فک می کنم دختر یعنی یه موجود ضعیف ولی کلا سخت در اشتباه هستن
 

MD217

New member
ایول خوشمان آمد!دختر زبلی بوده...خیلی ممنون بلور واقعا قشنگ بود مثل همیشه!
منتظر مطالب عالیت هستم!
 

dilak

New member
حکايت شيرين خالي بندي حيوانات
آورده اند که در روزگاران قديم ، در بياباني پهناور ، يک شتر و يک گاو و يک قوچ با هم راه مي رفتند . آنها از گذشته ها و دوره جواني شان حرف مي زدند و از خاطرات خوشي که در گذشته داشتند ، براي يكديگر تعريف مي کردند . فصل بهار بود و هوا خوش و طرب انگيز / اين سه دوست قديمي همانطور که راه مي رفتند ، ناگهان به گياهي برخوردند که بسيار خوشمزه بود و در آن بيابان خيلي کم پيدا مي شد . هر سه از ديدن آن گياه ، خوشحال شدند . شتر گفت : " حالا بايد اين گياه را به سه قسمت مساوي تقسيم کنيم و هر کسي سهم خودش را بخورد . "
قوچ نگاهي به گياه کمياب انداخت و با دستش آن را بررسي کرد و گفت : " اگر اين را تقسيم کنيم ، سهم هر کس بسيار كم مي شود و هيچکدام سير نمي شويم . " گاو گفت : " درست است ، ولي چه کار مي شود کرد ؟ اگر از اين گياه مقدار بيشتري داشتيم ، البته بهتر بود . ولي حالا که نداريم ، چاره اي جز تقسيم آن نيست . "
قوچ گفت : " چرا چاره اي هست . من چاره اي انديشيده ام " . شتر و گاو با تعجب پرسيدند : " چاره چيست ؟ " قوچ نگاهي به آن گياه و نگاهي به دوستانش کرد و گفت : " چاره اش اين است که اين گياه را فقط يکي از ما سه نفر بخورد . از قديم گفته اند که احترام بزرگتر واجب است و کوچکترها بايد به احترام بزرگترها از حقشان بگذرند . "
شتر گفت : " فکر بدي نيست . ولي ما از کجا بدانيم که کداميک از ما مُسن تر از آن دو نفر ديگر است ؟ "
قوچ گفت : " حالا که همه بر اين مسئله اتفاق نظر داريم ، هر کس تاريخ عمرش را آشکار کند . هرکس پيرتر بود ، گياه از آن او خواهد بود . " شتر و گاو پذيرفتند و گفتند : " فکر خوبي است ، پس بهتر است يکي يکي درباره طول عمرمان صحبت كنيم . " از قوچ خواستند که او اول درباره سن خود سخن بگويد . قوچ بادي به غبغب انداخت و با غروري خاص گفت که : " عمر من به زمان قرباني کردن حضرت اسماعيل مي رسد . "
شتر و گاو با تعجب نگاهي به قوچ انداختند . گاو گفت : " يعني عمر تو اينقدر طولاني است ؟ " قوچ با غرور گفت : " آري از هر قوچي بپرسيد ، اين را مي داند . من در چراگاهي که در زمان کودکيم مي چريدم ، همان قوچي که به جاي حضرت اسماعيل قرباني شد ، با من بود و با هم در آنجا دوست بوديم . آن قوچ از اقوام من بود . "
شتر و گاو با حيرت آب دهانشان را قورت دادند . گاو در دل گفت : " حالا نشانت مي دهم که عمر تو طولاني تر است يا عمر من . "
قوچ رو به گاو کرد و گفت : " بسيار خوب ، حالا تو بگو كه چند سال داري ؟ و طول عمرت چقدر است . "
گاو گفت : " من خيلي بزرگتر و مُسن تر از قوچ هستم . حضرت آدم - جد انسان - دو گاو داشت که با آنها زمين را شخم مي زد ، يکي از آن گاوها من بودم . "
قوچ که فهميد سرش کلاه رفته است ، توي دلش گفت : " کاش قبول نمي کردم که من اول درباره عمرم صحبت کنم ، فريب خوردم ، هيچ اعتراضي هم نمي توانم بکنم . اگر بگويم که او دروغ مي گويد ، آن وقت دروغ من هم آشکار مي شود . "
گاو که ديد شتر و قوچ با تعجب او را مي نگرند ، بادي به غبغب انداخت و گفت : " آري عمري طولاني دارم ، آنقدر زياد که حتي نمي توانيد بشماريد و بگوييد چند سال دارم . " شتر در دلش گفت : " اي گاو بد جنس ، اي قوچ نابکار ، حالا طول عمرتان را به رخ من مي کشيد ؟ کاري مي کنم که هميشه يادتان بماند که چه کسي از ما سه نفر از همه مُسن تر است . "
شتر پوزخندي زد و ناگهان خم شد و گياه را به دندان گرفت و شروع به خوردن آن کرد . پس از خوردن آن گياه کمياب ، رو به قوچ و گاو کرد و گفت : " من به شما نخواهم گفت که چند سال دارم و چقدر از شما مسن* تر و بزرگترم . با اين هيکل و گردني که من دارم ديگر نيازي به بيان تاريخ نيست . هرکس مرا ببيند ، مي فهمد که من از شما کوچکتر نيستم . "
گاو و قوچ با حيرت به شتر نگاه کردند و هر دو از دروغهايي که درباره طول عمر خود گفته بودند ، شرمنده شدند .
 
بالا