داستان ها و مطالب طنز (لطفا داستان ها و مطالب جدید طنزگونه رو اینجا قرار بدید)

faranita

New member
داستان جالب هواشناسی رئیس جوان قبیله سرخ پوستان
خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می*پرسند

«آیا زمستان سختی در پیش است؟»

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه*ای در این زمینه نداشت، جواب میده

«برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:

«آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»

پاسخ: «اینطور به نظر میاد»

پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:

«شما نظر قبلیتون رو تایید می کنید؟» پاسخ: «صد در صد»

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.

بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:

«آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»

پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!

رییس: «از کجا می دونید؟»

پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!
 

faranita

New member
عمو سبزی*فروش _ داستانی واقعی



داستانی که در زیر نقل می*شود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» برای نگارنده نقل کرد
: «ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل می*کردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀ*مان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل می*کند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند
. چاره*ای نداشتیم. همۀ ایرانی*ها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما به*یاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم... یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمی*دانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است... کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند
اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ می*دانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمی*شد به*صورت سرود خواند.
بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچه*ها، عمو سبزی*فروش را همه بلدید؟.. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچه*ها گفتند: آخر عمو سبزی*فروش که سرود نمی*شود. گفتم: بچه*ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم:«عمو سبزی*فروش . . ... بله. سبزی کم*فروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . .. . بله» فریاد شادی از بچه*ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم.
بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می*خواندیم. همۀ شعر را نمی*دانستیم. با توافق هم*دیگر، «سرود ملی» به این*صورت تدوین شد: عمو سبزی*فروش! . . .. بله سبزی کم*فروش! . ... .. بله سبزی خوب داری؟ . ... بله خیلی خوب داری؟ . . .. بله عمو سبزی*فروش! . . .. بله سیب کالک داری؟ .. . . بله زال*زالک داری؟ . . .. . بله سبزیت باریکه؟ ... . .. . بله شبهات تاریکه؟ .... . . . بله عمو سبزی*فروش! .. . . بله این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یک*شکل و یک*رنگ از مقابل امپراطور آلمان ، «عمو سبزی*فروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند.. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به*طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین*انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به*خیر گذشت.» فصلنامۀ «ره* آورد» شمارۀ 35، صفحۀ 286
 

faranita

New member
*طنز کوتاه*

*

بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي ..** **

**دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود
گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم ,
تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."

"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه
ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره,
بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين
.."

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن ,
بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";

دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."** **

**موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندند و نگاهشون با
خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدند !

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه :
"چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "

دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه :
" اين قيمت استاندارد مغزه !
ولي مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه وطبيعتا ارزونتر !! . " *

* *
 

faranita

New member
کودکستان


خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های
یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن،
بچه رو بغل ميكنه و ميذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها
رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ...
هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه ميگه این چکمه ها لنگه به لنگه است .
خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید
تا بلاخره بوتهای تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .
گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه
ولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنه
که بچه ميگه این بوتها مال من نیست.
خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم. دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد.
وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت های تو کدومه؟ بچه گفت همین ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم....
مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوتهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت
خب حالا دستکشهات کجان؟
توی جیبت که نیستن. بچه گفت توی بوتهام بودن دیگه!!!!!!!!!!
 

Ar@m

New member
قورمه سبزی....

:rolleyessmileyanim:
داشتم بر میگشتم خونه خیلی گشنم بود، به مامانم زنگ زدم که مامان غذا چی داریم؟؟گفت پسرم خیلی گرسنه ای؟؟گفتم آره مامان خیلیگ فت اگه قورمه سبزی داشته باشیم خوشحال میشی؟؟گفتم واااای مامان عاشقتم،هیچی دیگه قطع کردم، بدو بدو اومدم خونه دیدم مامانم داره کتاب میخونه و هیچی رو اجاق گاز نیست!!گفتم مامان قورمه سبزی چی شد؟؟؟گفت قورمه سبزی چیه دیگه!! اون موقع داشتم با عمه ات صحبت میکردم، نمیشد بهت بگم شام نداریم!!!من و میگی
 

Ar@m

New member
عاقبت چت كردن


پسر : سلام،خوبی؟ مزاحم نيستم؟
دختر: سلام، خواهش می کنم
asl plz





؟
پسر : تهران/وحيد/
۲۶ و شما؟
دختر: تهران/ نازنين/
۲۲

پسر: اِ اِ اِ ، چه اسم قشنگی! اسم مادر بزرگ منم نازنينه.
دختر: مرسی! شما مجردين؟
پسر: بله. شما چی؟ ازدواج کردين؟
دختر: نه، منم مجردم. راستی تحصيلاتتون چيه؟
پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه
MIT





آمريکا دارم. شما چی؟
دختر : من فارغ التحصيل رشتهي گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.
پسر:
wow





چه عالی! واقعا از آشناييتون خوشحالم.
دختر : مرسی. منم همين طور. راستی شما کجای تهران هستين؟
پسر: من بچهي تجريشم. شما چی؟
دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجريش می شينين؟
پسر: خيابون دربند. شما چی؟
دختر : خيابون دربند!؟ کجای خيابون دربند؟
پسر : خيابون دربند، خيابون...... کوچه...... پلاک......، شما چی؟
دختر: اسم فاميلی شما چيه؟
پسر: من؟ حسينی! چطور!؟
دختر: چی؟ وحيد تويی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟ تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب موندهي خونه رو بدی! مکانيکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟
پسر : اِ، عمه ملوک شمائين؟ چرا از اول نگفتين؟ راستش! راستش!
دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فريده....، آخه می دونين...........
دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونهي منو به آدمای توی چت ميدی؟ می دونم به فريده چی بگم!
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزی نگين! اگه بفهمه پوستمو میکّنه! عوضش منم به عمو فريبرز چيزی نمی گم!
دختر: او و و و م خب! باشه چيزی بهش نميگم. ديگه اسم فريبرزو نياريا!
راستی من بايد برم عمو فريبرزت اومد. بای
پسر: باشه عمه ملوک! بای......

 

OMID2010

New member
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمون ها هم کلاه ها را به طرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین
انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: فکر می کنی فقط تو پدربزرگ داری؟!
 

نگاه

New member
فرشته ها زن هستند

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن.
وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم!


زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم
فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه.
مرد چند لحظه فکر کرد و گفت:
این خیلی رمانتیکه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که ۳۰ سال از من کوچیکتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

نتیجه اخلاقی : مردها ممکنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند !
 

نگاه

New member
مدیر و منشی


یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
منشی می پره جلو و میگه: اول من، اول من!


من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم!
پوووف! منشی ناپدید میشه …
بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من، حالا من
من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم …
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!


نتیجه اخلاقی : همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !
 

نگاه

New member
عاقبت درس نخوندن ! .............................
not-study-simafun.jpg


ما یک رفیقی داشتیم که از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود(دیگر حسابش را بکنید که او کی بود) این بنده خدا به خاطر مشکلات زیادی که داشت نتوانست درس بخواند و در دبیرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی کار بنائی و عملگی ساختمان (از همین کارگرهائی که کنار خیابان می ایستند تا کسی برای بنائی بیاید دنبالشان)


از اینجای داستان به بعد را خود این بنده خدا تعریف می کند:
یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن کار میکنم. حالا ببین! اگه کار نکردم! نشونت میدم! (این گفتگو ها را دقیقا با خودش بود!!) خلاصه کنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و ملخ بریزیم سرش که ما رو انتخاب کنه. یه دفعه دیدیم یه خانم سانتال مانتال با یه پرشیای نقره ای نگه داشت اولش همه فکر کردیم میخواد آدرس بپرسه واسه همینم کسی به طرف ماشینش حمله نکرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به کارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره کرد گفت شما! بیاید لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنایت قرار می دادم. رسیدم نزدیکش که بهم گفت: میخواستم یه کار کوچیکی برام انجام بدید. من که حسابی جا خورده بود گفتم خواهش می کنم در خدمتم.
سوار شدیم رفتیم به سمت خونه ش. تو راه هی با خودم می گفتم با قیافه ای که این خانم داره هیچی بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم میده! آخ جون عجب نونی امروز گیرم اومد. دیدی گفتم امروز کارم می گیره؟ حالت جا اومد داداش؟! (مکالمت درونی ایشان است اینها!)

وقتی رسیدیم خونه بهم گفت آقا یه چند لحظه منتظر بمونید لطفا.
بعد با صدای بلند بچه هاشو صدا کرد: رامتین! پسرم! عسل! دختر عزیزم! بیاید بچه ها کارتون دارم!
پیش خودم می گفتم با بچه هاش چی کار دار دیگه؟ البته از حق نگذریم بچه هاش هم مودب بودن هم هلو!!
بچه هاش که اومدن با دست به من اشاره کرد و به بچه هاش گفت: بچه های گلم این آقا رو می بینید؟ ببینید چه وضعی داره! دوست دارید مثل این آقا باشید؟ شما هم اگر درس نخونید اینطوری می شیدا! فهمیدید؟! آفرین بچه های گلم حالا برید سر درستون!
بچه هاش هم یه نگاه عاقل اندر احمقی! به من انداختن و گفتن چشم مامی جون! و بعد رفتند.
بعد زنه بهم گفت آقا خیلی ممنون لطف کردید! چقدر بدم خدمتتون؟
منم که حسابی کف و خون قاطی کرده بودم گفتم:
– همین؟
گفت:
– بله
گفتم:
– میخواید یه عکس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون بدید تا بترسن و بخوابن؟
گفت:
– نه ممنونم نیازی نیست! فقط شما معمولا همون اطراف هستید دیگه؟!!
گفتم:
– خانم شما آخر دیگه آخرشی ها!
گفت: خواهش می کنم لطف دارید آقا!! اگر ممکنه بگید چقدر تقدیمتون کنم؟
منم که انگار با پتک زده باشن تو سرم گیج گیج شده بودم و گفتم: شما که با ما همه کار کردید خب یه قیمت هم رومون بذارید و همون رو بدید دیگه! زنه هم پنج هزار تومن داد و گفت نیاز نیست بقیه ش رو بدی بذار تو جیبت لازمت میشه!

نتیجه گیری اخلاقی: اگه درس نخونید مثل رفیق ما میشیدا.
 

8521413

New member
می خواهم خاطره ی واقعی خودم رو که مربوط به داستان بالا هست واستون تعریف کنم...
بچه که بودم... اصلا درس نمیخوندم و همیشه از مدرسه فرار می کردم... البته الانش هم همین طور هستم... اون زمان از مدرسه متنفر بودم... الان هم از دانشگاه متنفرم...
همیشه تنبل ترین و ضعیف ترین دانش آموز مدرسه بودم... همیشه معلمها کتکم میزدن... از کلاس بیرونم مینداختن... می گفتن فردا با ولی ت بیا و...
هیچ کدوم از معلم هام حتی تصور نمی کردن بتونم دبستان رو هم تموم کنم...
هر سال چندتا درس تجدید میشدم و مجبور بودم شهریور امتحان بدم... البته از حق نگذریم ریاضیم خیلی عالی بود... پنجم دبستان توی المپباد ریاضی رتبه ی یک کشور شدم... توی دبیرستان هم فیزیکم خیلی عالی بود و تو ی المپیاد فیزیک رتبه ی یک استان شدم... در کل خنگ نیستم... اما از درس و دانشگاه و مدرسه متنفرم... نمیدونم چرا... از بچگی همه کار میکردم غیر از درس خوندن... دبستان کلا عشق نجوم بودم و کلی کتاب های نجومی میخوندم... برنامه ی رسدی میرفتیم... دبیرستان کلا توی خط رباتیک بودم و... ولی هیچ وقت درس نمیخوندم...
یادم میاد اول دبستان که بودم ... اصلا مشق نمی نوشتم و هر روز معلم کتکم میزد... البته بعد از یه ماه فهمید کتک زدن فایده ای نداره و دست از سرم برداشت... دیگه با خیال راحت مشق نمی نوشتم... مامانم معلم دبستان بود... یادمه یه روز با مامانم رفته بودیم بانک... منو نشوند روی میز بانک... بعد کارمندها رو بهم نش.ون داد گفت ببین ... این ها درس خوندن... به اینجا رسیدن... راحت زیر کولر پشت میز نشستن دارن کار میکنن... اگر درس بخونی مثل اینها میشی... اما اگر درس نخونی باید بری کارگر بشی... توی سرما... توی آفتاب تابستون باید بری کار کنی... پول زیادی هم بهت نمیدن... خلاصه کلی رو مخم کار کرد تا منو تشویق به درس خوندن کنه... اما منم از این گوش میشنیدم... از اون گوش بیرون میکردم...
 

patris

New member
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه*هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد.
معلم هم داشت همه بچه*ها را تشویق می*کرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال*ها بعد وقتى همه*تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و
بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.
یکى از بچه*ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.:tonguesmiley:

 

parnian24

New member
در قطار مرد جوانی از همسفر سالمندش پرسید: ساعت چند است؟
- از نگهبان بپرس
- می بخشید من قصد ناراحت کردن شما را نداشتم و...
-ببین جوان... اگر مودبانه جواب بدهم، سر صحبت را باز می کنی، از من می پرس به کدام شهر می روم و خانه ام کجاست و چه کاره ام... وقتی بگویم چه کاره ام... خواهی گفت که هرگز محل زندگی مرا ندیده ای و من از روی ادب تو را به خانه ام دعوت می کنم در خانه ام دخترم را می بینی و عاشق او می شوی و از او خواستگاری می کنی... بگذار از همین حالا آب پاکی روی دستت بریزم وبگویم: من نمی گذارم دخترم با مردی ازدواج کند که از مال دنیا یک ساعت هم ندارد!
 

parnian24

New member
وقت شناس باشید

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که 30 سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی* از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود. در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابر این کشیش تصمیم گرفت کمی* برای مستمعین صحبت کند.

پشت میکروفون قرار گرفته و گفت: 30 سال قبل وارد این شهر شدم. انگار همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین کسی* که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی* و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی* با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهالی محل دریافتم که در اشتباه بوده*ام و این شهر مردمانی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفون قرار گیرد. در ابتدا از این که تاخیر داشت عذر خواهی* کرد و سپس گفت که به یاد دارم زمانی که پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی* بودم که برای اعتراف مراجعه کردم ...:14:
 

نگاه

New member
ببخشید آقا می*تونم به خانومتون نگاه کنم !؟

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: ببخشید آقا! من می*تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد.
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری… خجالت نمی*کشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش*های مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد، همان طور مودبانه و متین ادامه داد.
خیلی عذر می*خوام، فکر نمی*کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می*کنن و لذت می*برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم… حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.

مرد خشکش زد… همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد…
 

نگاه

New member
تاریخچه قمپوز در کردن !

gompoz-300x179.jpg


قمپوز د ر اصل (قپوز)نام توپی است که عثمانی ها در سلسله جنگ هایی که با ایران داشته اند مورد استفاده قرار می دادند.این توپ اثر تخریبی نداشت چرا که در آن از گلوله استفاده نمی شد و فقط از باروت و پارچه های کهنه که با فشار درون لوله توپ جای می دادند تشکیل شده بود.هدف از استفاده آن ایجاد رعب و وحشت در بین سپاهیان و ستوران بوده است.در جنگ های اولیه بین ایران و عثمانی این توپ نقش اساسی در تضعیف روحیه ی سربازان ایرانی داشت ولی بعد ها که دست آنها رو شد دیگر فاقد اثر اولیه بود و هر گاه صدای دلخراش این توپ به صدا در می آمد سپاهیان می گفتند :نترسید ، قمپز در کردند .
 

ZOT

New member
کوتاه ترین داستان ترسناک جهان !
فقط 12 کلمه !!
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند !!؟
 

sahar-a

New member
شهر هرت کجاست؟!
شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب!
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می*کنند بعد همدیگه رو می*شناسن!
شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت میگه:دوباره لاف زدی؟؟
شهر هرت جایی است کهبهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند!
شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می*شوند تا ماشینها راحت تر برانند!
شهر هرت جایی است که کودکان زاده می*شوند تا عقده*های پدرها و مادرهایشان را درمان کنند!
شهر هرت جایی است که شوهرها انگشتر الماس برای زنانشان می*خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن با همسران را ندارن.
شهر هرت جایی است که همه باهم مساویند و بعضی ها مساوی تر!
شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتما باید پارتی داشت!
شهر هرت جایی است که که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می*توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد!
شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می*کند!
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش میگن مروارید در صدف!
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می*سازن!
شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری!
شهر هرت جاییه که موسیقی حرام است حرام!
شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه!
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگران بیاموزی!
شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی*ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار!
شهر هرت جایی است که وقتی میری مدرسه کیفتو می*گردن مبادا آینه داشته باشی!
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن ؛ احمقانه، ابلهانه و ... است!
شهر هرت جایی است که تو فرودگاه پدر و برادرتو می*تونی ببوسی اما همسرتو نه...
شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می*پرسن می*خوای با این آقا زندگی کنی؟ میگه نمی*دونم هرچی بابام بگه!
شهر هرت جایی است که ...
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست!
 

sahar-a

New member
شخصی نزد طبیب رفت و گفت: دردی دارم آن را علاج کن.
طبیب پرسید: چه دردی داری؟
مریض گفت: چند روز است که موی من درد می*کند!
طبیب پرسید امروز چه خورده*ای؟
مریض گفت: نان و یخ!
طبیب گفت: سبحان الله نه دردت به درد آدمیان می*ماند و نه غذایت به غذای عالمیان!
 

sahar-a

New member
دهقان پیر با ناله می*گفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست، با وجود این همه بدبختی نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را "چپ" آفریده است؟! دخترم همه چیز را دوتا می بیند.
ارباب پرخاش کرد و گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار می کنی! مگر کور هستی،نمی بینی که چشم دختر من هم "چپ" است؟!
دهقان گفت: چرا ارباب می بینم... اما... چیزی که هست، دختر شما همه ی این خوشبختی ها را "دوتا" می*بیند... ولی دختر من، این همه بدبختی را...
 
بالا