داستان ها و مطالب طنز (لطفا داستان ها و مطالب جدید طنزگونه رو اینجا قرار بدید)

mexin

Well-known member
وقتی در دستشویی گیر افتادید چه می کنید؟ (طنز)

وقتی در دستشویی گیر افتادید چه می کنید؟ (آخر خنده)


شهروند نوجوان : گریه و زاری راه می اندازد ومادرش را صدا می زند!


شهروند دهه ۷۰ (مذکر): سر جای قبلی خودش می نشیند. با آرامش آی فون را از جیب شلوار قرمزرنگش درمی آورد و آهنگ «نازنین ناز نکن درو رو کسی باز نکن …» را گوش می دهد!

شهروند دهه ۷۰ (مونث): سر جای قبلی خودش می نشیند. با آرامش آی فون را از کیف رنگی رنگی اش درمی آورد و اپلیکیشن تبدیل موبایل به آینه را فعال می کند. سپس با کمک آینه مشغول زیباسازی صورت خود می شود!

شهروند دهه ۶۰ (مذکر): در فکر این است که آیا پدرش برای تنبیه، در را از پشت قفل کرده است؟! آیا نامزدش که نیم ساعت دیگر سر چهار راه انقلاب با هم قرار داشتند، رابطه اش را با او به هم می زند؟ آیا گشت ارشاد نامزدش را دستگیر می کند؟! آیا مادرش در مورد بویِ بدِ لباس هایش فکر بدی می کند؟! آیا در این لحظه دارند از او فیلم می گیرند تا علیه اش در دادگاه استفاده کنند؟ آیا زنده خواهد ماند؟! آیا … در حالی که همینطور به فکرهایش ادامه می دهد، با نگرانی از جیب شلوار جین آبی رنگش، یک سکه در می آورد و با آن به درِ دستشویی می زند!

شهروند دهه ۶۰ (مونث): در فکر این است که آیا پسرهای هم دانشگاهی اش با او شوخی کرده و در را از پشت قفل کرده اند؟ اگر خواستگارش این موضوع را بفهمد؟! اگر تا شب اینجا بماند و درِ خوابگاه بسته شود؟! اگر به خانواده اش در شهرستان اطلاع بدهند؟! اگر پدرش دیگر اجازه ادامه تحصیل به او ندهد؟! اگر او را مجبور کنند تا با پسرِ مش قاسم ازدواج کند؟! اگر از پسر مش قاسم بچه دار شود؟! اگر مجبور باشد تمام عمرش را خانه داری کند؟! اگر … در حالی که برای سرنوشت شوم خودش گریه می کند از داخل کوله لپ تاپش یک آینه درمی آورد و ریمل های ریخته شده روی صورتش را پاک می کند!

شهروند دهه ۵۰ (مذکر): یاد جوانی های خود می افتد که چقدر پر زور بود و می توانست در دستشویی را از جا بکند! از جیب شلوار پارچه ای خاکستری رنگش، یک ماژیک درمی آورد و روی در دستشویی یادگاری و شعر می نویسد!

شهروند دهه ۵۰ (مونث): به خودش تلقین می کند که برای رسیدن به آرمان های برابری حقوق زنان با مردان، باید این شرایط سخت را تحمل کند. در همین حال سعی می کند تصویر خودش را در کاشیِ سفید دستشویی ببیند و جوش سه روز مانده روی صورتش را منهدم کند!

شهروند زندانی: سعی می کند با یک قاشق چایخوری دیوار دستشویی را خراب کند تا بتوان از مسیر فاضلاب فرار کند!

شهروند روشن فکر: از وقت به دست آمده نهایت استفاده را می کند و از داخل تبلتش مشغول خواندنِ ایبوکِ «جامعه باز و دشمنان آن» (کارل پوپر) می شود!

شهروند روشن فکر نما: یک گوشه ای می نشیند و سیگار می کشد!

شهروند شاعر: شعر می سراید؛ «سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند / و با این بو اگر در پشت در مانند، درمانند!»

شهروندن فرهیخته: در هر شرایطی به فرهنگ سازی فکر می کند. از داخل ورش یک روان نویس مشکی درمی آورد و با خط نستعلیق روی در دستشویی می نویسد:

ای دوست، بعد از هر فشار و کِش مکش لطفا سیفون بالای سرت را بکش

شهروند متوقع: سیفون را می کشد و می گوید: «بیا اینم سیفون، حالا در رو باز کن بیام بیرون!»

شهروند مهندس: سعی می کند با باز کردن لولای در، از دستشویی خارج شود.

شهروند فیزیکدان: از فرمول فشار (p=f/a) استفاده می کند. شیر آب را تا انتها باز می کند و مسیر آب را به طرف در خروجی می گیرد، سپس با کمک انگشت شستش، دهنهِ شلنگ را تنگ و تنگ تر می کند تا با کم شدن سطح (a) فشار افزایش یابد و بتواند در را سوراخ کند!

شهروند کامپیوتردان: برق دستشویی را یک بار خاموش و روشن (ری استارت!) می کند، سپس دستگیره در را فشار می دهد تا ببیند آیا قفل در باز شده است یا نه؟

شهروند اختلاسی: به نگهبان یک میلیارد رشوه می دهد تا در را برایش باز کند.

پوتین: به مدمدوف زنگ می زند و گرای دستشویی را به او می دهد. بعد از چند دقیقه یک هلیکوپتر نظامی بر بالای دستشویی ظاهر می شود.کماندوها سقف دستشویی را به وسیله موشک آر پی جی منفجر می کنند و با کمک عملیات راپل، پوتین را از دستشویی به داخل هلیکوپتر می آورند! پوتین مدمدوف را بغل می کند و در گوش اومی گوید: «نشون دادی که لیاقت داری باز هم بعد از من رئیس جمهور بشی! دیگه داشتم خفه می شدم!»

دولت: به رئیس دفترش زنگ می زند تا از شهرداری به دلیل ترویج بی بند و باری، تجاوز به حریم خصوصی شهروندان، سوء استفاده از اموال عمومی، گران شدن سکه! افزایش بیکاری، مهاجرت پرستاران و … شکایت کند!

شهروند نگران: با ۱۲۵ تماس می گیرد.

شهروند خیلی نگران: با ۱۱۵ تماس می گیرد!

شهروند رِند: نوشته های رویِ در و دیوارِ دستشویی را می خواند و برخی از شماره ها را در موبایلش ذخیره می کند!

شهروند معمولی: کمی در را فشار می دهد، در باز می شود، دستش را داخل روشویی می شورد، آبی به موهایش می زند و خارج می شود!

منبع : جام نیوز
 

bioshimi93

New member
تلفن زدن های جالب دانشجویان -طنز

ترم اول(ترم جو گيري):
الو سلام ماماني.منم هوشنگ.واي ماماني نمي دوني چقدر اينجا خوبه. دانشگاه فضاي خيلي نازيه.واي خدا خوابگاه رو بگو.وقتي فکر مي کنم امشب روي تختي مي خوابم که قبل از من يه عالمه از نخبه ها و دانشمنداي اين مملکت توش خوابيدن – و جرقه اکتشافات علمي از همين مکان به سرشون زده – تنم مور مور ميشه..راستي اينجا تو خوابگاه يه بوي مخصوصي مياد که شبيه بوي خونه اصغر شيره اي همسايه بغليمونه.دانشجوهاي سال هاي بالاتر ميگن اين بوي علم و دانشه! لامسب اينقدر بوي علم و دانش توي فضا شديده که آدم مدهوش ميشه!!! پريشب يکي از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمويت بيمارستان!

.

.

ترم 2(ترم عاشق شدگي):
آه اي مريم.اي عشق من.همه زندگي من.مي خواهم درختي شوم و بر بالاي سرت سايه بيفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرايي کني.ميخواهمت با تمام وجود عزيزم.همه پول و سرمايه من متعلق به توست.بدون تو اين دنيا رو نمي خوام.کي ميشه اين درس من تموم شه تا بيام بات ازدواج کنم…امروز يک ساعت پشت پنجره تون بودم و داشتم رخ زيبايت را که همچون پروانه اي در ميدرخشيدي تماشا مي کردم…


ترم 3(ترم افسردگي):

الو مامان سلام.مريم منو ول کرد و گذاشت رفت! مامان جون افسرده شدم اولين عشقم بود دارم ميميرم از غصه .اي خدا بيا منو بکش راحتم کن.مامان من اين زندگي رو نمي خوام.

.

.

ترم 4(ترم زرنگ شدگي):
الو سلام مهشيد جون خوبي عزيزم؟منم پژمان! کجايي نفس؟ نيستي؟دلم تنگ شده واست گنجشک کوچولوي من.بيا ببينمت قربونت برم…مهشيد جون من پشت خطي دارم .مامانمه.بعداً بت زنگ ميزنم.

الو به به سلام چطوري ندا جون؟آره بابا داشتم با مامانم صحبت مي کردم.. پيرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوي من حالت خوبه؟ به خدا منم دلم يه ذره شده واست.باشه عزيزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو.

.

.

ترم5 (ترم مشروطه گي):
الو سلام استاد! قربون بچه ات دارم مشروط ميشم.2 نمره بم بده.به خدا ديشب بابابم سکته کرد . مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آي سي يو بستريه. منم ضربه روحي خوردم دچار فراموشي شدم اصلاً شما رو هم يادم نمياد ….قول ميدم جبران کنم….





ترم 6(ترم ولخرجيدگي) :

الو مامان من خونه مي خوام ! راستي اون 50 تومني که 3 روز پيش فرستادي تموم شد.دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!

.

.

ترم7 (ترم پاتوقيده گي):
سلام داش مصي! حاجي دمت گرم امشب بساز ما رو .از اون پنير شيرازياي رديف بيار که مهمون دارم. 3 صوت هم آيس بيار مي خوايم فضا پيمايي کنيم.نوکرتم.آقايي

.

.

ترم8 (ترم فارغ التحصيلگي):

الو سلام خانم.واسه اين آگهي که توي روزنامه داديد تماس گرفتم.فرموده بوديد آبدارچي با مدرک ليسانس و روابط عمومي بالا….
 

21Tir

New member
داستان سه بی گناه!!!!

یه شب سه نفر برای خوش گذرونی میرن بیرون .... و حسابی مشروب میخورن و مست میکنن ... فرداش وقتی بیدار میشن توی زندان بودن ...
در حالی که هیچی یادشون نمیومده اینو میفهمن که به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم شدن ....
نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته خداشناسی خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه ....
کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته ....
به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن ...
نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ....
به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ...
کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ...
به بی گناهی اون هم اعتقاد میارن و آزادش میکنن ....
نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه , رشته برق درس خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی ....

:j58r36j3gcr4suxymup
 

farzad.lab

مدیر بخش
توی ورودی های ما :



ترم 1 : (جوگیر شدگی و عاشق شدگی و بعضا فارق شدگی )


ترم 2 : افسردگی - و بعضا آسودگی :25r30wi::25r30wi:
 

helena

New member
من یکبار توی بچگی پسرخالم باهام اینکارو کرد.بیشتر از نیم ساعت اون تو بودم و چون دستشویی روی حیاط بود کسی صدامو نمیشنید.
وقتی خارج شدم از بس که جیغ زده بودم و گریه کرده بودم که حالی برام نمونده بود..
 

mexin

Well-known member
موش بخوردت !(طنز)

يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نيود.
دختري بود در ولايت غربت كه هر چيزي مي گفت و هر چيزي مي خواست همان موقع اتفاق مي افتاد يا آرزويش برآورده مي شد. مثلاً‌ اگر مي گفت: «الان برق مي رود» همان موقع برق مي رفت يا اگر مي گفت «كاش ملاي مكتب مريض شود» همان وقت ملاي مكتب مريض مي شد.
باري اين دختر كم كم بزرگ شد و به سن جواني رسيد. يك روز داشت در خيابان راه مي رفت، چشمش افتاد به يك پسري كه در زيبايي و ملاحت سر آمد همه جوانان بود. باري تا چشم دختر به جوان افتاد، با خودش گفت: «كاش اين پسر، عاشق من شود و به خواستگاري‌ام بيايد.» از آنجا كه آن دختر هر آرزويي مي كرد، فوراً‌ برآورده مي شد، از قضاي روزگار، پسر هم في الفور عاشق دختر شد و همان وسط خيابان آمد به خواستگاري.
دختر گفت:«من حرفي ندارم ولي تو بايد اول چند خواسته مرا برآورده كني.» پسر گفت اي محبوب شيرين كار، شما جان بخواه.» دختر كه توي دلش قند آب مي شد، گفت: «اول اين كه بايد برايم يك جفت شاخ غول بياوري.» پسر گفت: «به روي چشم. همين الساعه.» و به راه افتاد دختر در دلش آرزو كرد كه «كاش همين الان يك جفت شاخ غول پيدا كند و بياورد.» هنوز آرزويش را كاملاً‌ نگفته بود كه يك دفعه پسر با دو تا شاخ غول برگشت.
دختر گفت: «حالا شرط دوم. و آن اينست كه بروي دو تا كاغذ پيدا كني كه وقتي آنها را به هم بمالي، آتش بگيرد.» پسر به راه افتاد و دختر كه داشت از شوق و ذوق ديوانه مي شد، در دلش آرزو كرد كه پسر زودتر آن دو كاغذ را پيدا كند. هنوز مشغول آرزو بود كه پسر با دو تا روزنامه «سلام» و «رسالت» برگشت.
دختر كه داشت طاقتش طاق مي شد و دلش نمي خواست باز هم پسر را جايي بفرستد، اين دفعه يك شرط راحت تر گذاشت و گفت: «شرط آخر اين است كه با كف دستت راه بروي» پسر كه در اين كارها ورزيده بود و نيازي به آرزوي دختر نداشت، فوري معلق زد و شروع كرد با كفِ دست راه رفتن، در عين حال هر شيرين كاري ديگري هم كه بلد بود ضميمه خواسته دختر كرد.
دختر كه از ديدن شيرين كاري پسر، كلي ذوق زده شده بود و غش غش مي خنديد بنا كرد به تشويق پسر و گفت: «آفرين، هاهاها … خيلي بانمكي … هاهاها … موش بخوردِت… »
هنوز اين حرف ها كاملاً از دهن دختر بيرون نيامده بود كه يك دفعه، يك موش از گوشه خيابان آمد جلو و پسر را خورد!
ما از اين داستان نتيچه مي گيريم كه آدم بايد در وقت شيرين كاري، مواظب موش هاي كوچه و خيابان باشد!
قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه‌ش نرسيد!
 

mexin

Well-known member
خونمون مهمون اومد..!(طنز)



خونمون مهمون اومد

وقتی در رو بازکردم دخترشون قدش حدودیک و نودبود

وقتی کفشش رو درآورد یک و هفتاد وپنج شد ،

اومد توی خونه گل سرش رو برداشت شدیک و پنجاه

نگرانم کم کم محو بشه !


کشیدن ترمز دستی قبل دعوا تو خیابون، قدرتی به آدم میده

خمیازه پیامی از بدن هست که اعلام میکنه ۱۰ درصد از باتری باقی مونده !



که فنون معبد شائولین در چین یه همچین قدرتی رو نمیده !

رفتم دم مغازه گفتم یه تُن ماهی بدین

گفت : یه تُن !؟ چه خبره !؟؟؟

غصه هیچوقت سراغ من نمیاد ، هیچوقت

در واقع هیچوقت نرفته که بخواد بیاد ، الانم اینجاست ، سلام کن به عمو !

یارو از ماشین پیاده میشه که درو ماشینو برا زنش باز کنه

زنش گفت : فدات شم بعضی کارات خیلی رمانتیکه ..

یارو گفت : زر نزن ، در ماشین خرابه فقط از بیرون باز میشه !

در دو حالت دخترا کاملا بی دفاعن !

یکی تازه ناخوناشونو لاک زده باشن

یکی هم کفش پاشنه بلند پاشون باشه

یارو به زنش می گه ببینم دیروز چت بود؟

زن می گه هیچی

امروز چته ؟

هیچی

نبینم فردا چت باشه ها !

شازده کوچولو از سیارشون زنگ زد به روباه و گفت :

چرا آدمها اینقدر از یکدیگر بت می سازند؟

صدا آمد :از بی ادبان!

فهمید اشتباهی شماره لقمان رو گرفته، قطع کرد…!

اگه یه روز صبح از خواب بیدار شدی دیدی همه با لبخند نگات میکنن

بدون که تو خواب حسابی ویالن زدی !

دقت کردین اونایی که میخوان برن دندون پزشکی

۶-۷ برابر از قبل بیشتر مسواک میزنن که نشون بدن دندوناشون تمیزه !؟

خداییش خیلی حال میده ها

فامیلیت صالح باشه

بعد اسم بچه ات رو بزاری ساحل

ملت دچار خود درگیری میشن !

یه سوال فنی…به بچه ی جوجه تیغی چی میگن؟

جوجه جوجه تیغی؟توله جوجه تیغی؟جوجه تیغاله …؟

موبایلم امروز بهم گفت: منُ چرا میزنى به شارژ؟ واسه کى؟ واسه چى؟

هیچ جوابى نداشتم بدم، فقط از اتاق رفتم بیرون گذاشتم کمى با خودش خلوت کنه

اگه از بچگی به جای سیگار بهمون میگفتن مسواک ضرر داره

الان هیچکس دندون درد نداشت همه دور هم جمع میشدیم

یواشکی مسواک میزدیم !

دوستان خوب مثل تیکه های پازلند

یکیشون نباشه پازل کامل نیست

تو یکی از اون تیکه های که هیچ وقت نیستی و گند زدی به پازل !
 

mexin

Well-known member
شربت البالو سوزان!(طنز)

با خانواده رفتیم خونه یکی از اقوام،دختر صاحبخونه با سینی


شربت (البالو) رفت پیش داداشم

تا بهش تعارف کنه!داداشم اومد شربت ور داره دستش خورد


به لیوان و شربت ریخت رو پاش!

یهو مثل فنر پرید بالا و گفت: آی سوختم!!!!!


چند لحظه بعد وقتی همه رو دست پاچه کرد یه نگاه به دور و برش انداخت گفت:


از همه معذرت میخوام!فکر کردم تو لیوان چایی بود!!!!!!!!

نمیدونم تاثیر تحریمه؟تاثیر فک و فامیله؟تاثیر جنس مخالف بود؟خدا عالمه...
از دست این دخترا!!
 

mexin

Well-known member
بخون اصلا به من چه!(طنز)

بخون اصلا به من چه

تــو مـغــازه یــه پـسـر بـچـه ی 5 6 سـالـه کـوچـولـو رو دیـدم کـه داشـت هـمـیـنـجـوری

گـریـه مـی کـرد وبـه مـامـانـش مـی گـفـت مـن از اون لــواشــک بـزرگـهـا مـی خـوام

مـامـانـش هـم بـهـش تـوجـه نـمـیـکـرد ومـی گـفـت کـوفـت بــخـوری...ایـن صـحـنـه رو

کـه دیـدم بـه چـشـمـای مـعـصـومِ پـسـر بـچـه کـه پـر از اشـکشـده بـود نـگـاه کـردم

و یـه لـبـخـنـد ریـز و مـجـلـسـی زدم و لــواشـک رو بـرداشـتـم و رفـتـم پـولـش رو

بـهمـغـازه دار دادم و بـرگـشـتـم پـیـش پـسـره کـه خـوشـحـال شـده بــود و بــا

لـبـخـند هـمـیـشـگـیـم بـسـتـهلــواشـک رو بـاز کـردم و دسـتـم رو دراز کـردم سـمـت

پـسـره و آشـغـالـش رو دادم دسـتـش و گـفــتـم دلـتبـســـــوزه مــن لــواشــک

دارم^_^ و بـا چـنـان مـلـچ مـلـوچـی شـروع کـردم لـواشـک رو لـیـس زدن کـه بــچـه

طـفـلـک از گـریـه کـبـود شـد و جــان بـه جـان آفـریـن هـزار وسـیـصـد آفـریـن داشـت

تـسـلـیم مـی کـرد کـهمـامـانـش یـهـو 2تـا بـا کـیـف زد تـو سـرم و بـهـم گـفـت کـصـافـطِ

آشـغـالِ عــوضـی مـگـه مـرض داری اشـک بـچـه رو در مـی آری؟؟؟ و رفـت بـوسـش

کــرد و بــراش لــواشـک خــریــد.....کـوچـولـو ,درسـتـه زیـاد گـریـه کـردی و مـن از مـامـانـت

کتک خـوردم ولـی تـنـهـا راهـی کـه بـه ذهـنـمرسـیـدکـمـکـت کـنـم بـه لـواشـک بـرسـی

هـمـیـن بـود,مـنـو بـبـخـش^_^!!! بـاشـد کـه کـمـی بـیـنـدیـشـیـم!!!

و مـن الله الـتـوفـیـق,مــــــامــــــان تــسـبـیـح مــن کــــو ؟؟؟^_^
 

mexin

Well-known member
میلیونر شدم!!(طنز)

پریشب همسرم با داد و فریاد

زجا بر خاست و آواز سرداد:

كه پیدا كرده ام گمگشته ام را

همانی را كه گم كردم فلان جا

همان كه بیست سال پیش لابد

كادو دادی به من روز تولد

همان كه بابت گم كردن آن

قسم خوردم برای تو به قرآن

همان كه بابتش با آه و زاری

زجیبت رفت ده تا یك هزاری

همان دُری كه صد تایش اگر بود

دل من با تو از غم بی خبر بود

خدا را شكر بعد از این همه سال

به ما بیچاره ها رو كرده اقبال

اگر فردا بری آن را به بازار

یقینن می دهندت پول بسیار

و یك میلیون و اندی پول رایج

رود در جیب تو بهر حوائج

شوی میلیونر از الطاف دولت

خدا را شكر از این ناز ونعمت

بگیر این سكه را ای مرد خوشبخت

كه تا گردد خیالت كاملن تخت

به خنده گفتمش كه خوش خیالی

تو هم مانند او حالی به حالی

برای روغن و گوشت و حبوبات

سه كیلو پسته، یك جعبه شكولات

برای روسری و كیف و شلوار

وآن چه هست مایحتاج سركار

گمانت سكه ی گمگشته كافی است؟

و یا این كه نه ،خیلی هم اضافی است؟!

به جان حضرت آقای "جاوید"

نكن در این قضیه هیچ تردید

كه ده تا از همین زرد قرشمال

اگر پیدا كنی باری به هر حال

ندارد ارزش آن ده هزاری

كه دادم بابتش با آه و زاری

بخوان یك فاتحه یا جزء قرآن

برای پول ملی از دل و جان
 

mexin

Well-known member
مادر شوهر و مادر زن ( طنز )

شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدن ،بعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی

شهین خانم پرسید :راستی از دخترت چه خبر؟ . . .






دوسالی باید باشه که ازدواج کرده ، از زندگیش راضیه ؟ بچه دار شد؟

مهین خانم یه بادی به غبغب انداخت و گفت :

آره جونم ،این پسره ، شوهرش ، مثل پروانه دور سرش می چرخه ، اون سال اول عروسی که دایم مسافرت بودن ، همه جا رو رفتن دیدن ، عید اون سال هم رفتن اروپا برای من هم یه پالتوی خیلی قشنگ آورده بود ، تو کار های خونه هم نمی گذاره دست از سیاه به سفید بزنه ،وقتی هم که حامله بود دیگه هیچی ، اینقدر بهش می رسید حالا هم که بچه اشون به دنیا اومده تا پوشک بچه رو هم این عوض میکنه ، آره شکر خدا خوشبخت شد بچه ام .

شهین خانم گفت شکر خدا ، ببینم پسرت چیکار میکنه از زنش راضیه !؟

مهین خانم یه آهی کشید و یه پشت چشم اومد که ای خواهر نگو که دلم خونه ، پسر بد بختم هر چی در میاره همش خرج مسافرت این دختره میکنه ، انگار زمین خونه اشون میخ داره اون سال اول که اصلا توی خونه بند نبودن ،اصلا فکر نمیکرد که بابا این بدبخت خرج این همه سفر رو از کجا بیاره ، بعدش هم عیدیه رفتن دبی ،دختره برا ننه اش رفته بود یه پالتو خریده بود ۱۰۰ دلار، پسره شده حمال خونواده زنش، طفلک بچه ام توی خونه عین یه کلفت کار میکنه ،زنه دست از سیاه به سفید نمی زنه ، حامله که شده بود این پسره دیگه رسما شده بود زن خونه،بعد هم که زایمان کرد حتی پوشک بچه اش رو میده این پسر بد بخت عوض میکنه ،
آره خواهر طفلکم بدبخت شد !
 

helena

New member
فواید گاو را بنویسید....

فوايد گاو را بنویسید . To: ----- انشا: فوايد گاو را بنويسيد. با سلام خدمت معلم عزيزم و عرض تشکر از زحمات بي دريغ اولياء و مربيان مدرسه که در تربيت ما بسيار زحمت ميکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان چه بوديم. اکنون قلم به دست ميگيرم و انشاي خود را آغاز ميکنم. البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگريم در ميابيم که گاو بودن فوايد زيادي دارد. من ديشب خيلي در اين مورد فکر کردم و به اين نتيجه رسيدم که مهمترين فايده ي گاو بودن اين است که آدم ديگر آدم نيست، بلکه گاو است. بياييد يک لحظه فکر کنيم که ما گاويم. ببينيم چقدر گاو بودن فايده دارد.
مثلا در مورد همين ازدواج که اين همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست ميکنند، هيچ گاو مادري نگران ترشيده شدن گوساله اش نيست. همچنين ناراحت نيست اگر فردا پسرش زن بگيرد، عروسش پسرش را از چنگش در مي آورد. وقتي گاوي که پدر خانواده است ميخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهيزيه اش نيست. نگران نيست که بين فاميل و همسايه آبرو دارند. مجبور نيست به خاطر اين که پول جهاز دخترش را تهيه نمايد، براي صاحبش زمين اضافه شخم بزند يا بدتر از آن پاچه خواري کند.
گوساله هاي ماده مجبور نيستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله هاي نر را به دست بياورند تا به خواستگاريشان بيايند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاري آنها بروند. از طرفي هيچ گوساله ماده اي نميگويد که فعلا قصد ازدواج ندارد و ميخواهد ادامه تحصيل دهد. تازه وقتي هم که عروسي ميکنند اينهمه بيا برو،بعله برون، خواستگاري، مهريه، نامزدي، زير لفظي، حنا بندان، عروسي، پاتختي، روتختي، زير تختي، ماه عسل، ماه..زهر، طلاق و طلاق کشي و... ندارند. گاوها حيوانات نجيب و سر به زيري هستند.آنها چشمهاي سياه و درشت و خوشگلي دارند..
هيچ گاوي نگران کرايه خانه اش نيست. نگران نيست نکند از کار اخراجش کنند. گاوها آنقدر عاقلند که ميدانند بهترين سالهاي عمرشان را نبايد پشت کنکور بگذرانند. گاوها بخاطر چشم و همچشمي دماغشان را عمل نمي کنند. شما تا حالا ديده ايد گاوي دماغش را چسب بزند؟ شما تا حالا ديده ايد گاوي خط چشم بکشد؟ گاوها حيوانات مفيدي هستند و انگل جامعه نيستند. شما تا کنون يک گاو معتاد ديده ايد؟ گاوي ديده ايد که سر کوچه بايستد و مزاحم ناموس مردم شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند. ما از شير، گوشت، پوست، حتي روده و معده ي گاو استفاده ميکنيم.
تا حالا شما گاو بيکار ديده ايد؟ آيا ديده ايد گاوي زيرآب گاو ديگري را پيش صاحبش بزند؟ تا حالا ديده ايد گاوي غيبت گاو ديگري را بکند؟ آيا تا بحال ديده ايد گاوي زنش را کتک بزند يا گاو ماده اي شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟ و مثلا بگويد از آقاي فلاني ياد بگير. آخر توهم گاوي؟! فلاني گاو است بين گاوها ... !! تازه گاوها نياز به ماشين ندارند تا بابت ماشين 12 ميليون پول بدهند و با هزار پارتي بازي ماشينشان را تحويل بگيرند و آخرش هم وسط جاده يه هويي ماشينشان آتش بگيرد. هيچ گاوي آنقدر گاو نيست که قلب ديگري را بشکند. ديده ايد گاو نري به خاطر به دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگويد: "عاشقت هستم"!! سرت سر شير است و دمت دم پلنگ !! ديده ايد گاو پدري دخترش را کتک بزند!؟
گاو ها در جامعه شان فقر ندارند. گاوها اختلاف طبقاتي ندارند. دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشي نميکنند. آنها شرمنده زن و بچه شان نميشوند. رويشان را با سيلي سرخ نگه نميدارند. هيچ گاوي غصه ي گاوهاي ديگر را نميخورد. هيچ گاوي غمباد نميگيرد! هيچ گاوي رشوه نميگيرد! هيچ گاوي اختلاس نميکند! هيچ گاوي آبروي ديگري را نميريزد! هيچ گاوي خيانت نميکند! هيچ گاوي دل گاو ديگري را نميشکند! هيچ گاوي دروغ نميگويد! هيچ گاوي آنقدر علف نميخورد که از فرط پرخوري مجبور شود روي آن همه علف يک آفتابه عرق سگي بخورد و بعدش راه بيفتد توي کوچه خيابان در حالي که گاو طويله کناريشان از گرسنگي شير نداشته باشد تا به گوساله اش غذا بدهد.
اگر بخواهم در مورد فوايد گاو بودن بگويم، ديگر زنگ انشاء ميخورد و نوبت بقيه نمي شود که انشايشان را بخوانند. اما به نظر من مهمترين فايده گاو بودن اين است که ديگر آدم نيستند... لباس ما از گاو است، غذايمان از گاو، شير و پنير و کره و خامه و.... همه از گاو است. ولي... هيچ گاوي نگفت: من گفت :ما
 
آخرین ویرایش:

mexin

Well-known member
تبعات توقف سریال در کشورهای مختلف / طنز

شنیدیم با مخالفت هایی که از سوی دولت ترکیه با ادامه پخش سریال حریم سلطان اعلام شد، تهیه کنندگان این سریال تصمیم گرفتند از ساخت ادامه برنامه خودداری کنند. ما در این مطلب به این پرسش پاسخ می دهیم که اگر این فشارها از سوی دولت در کشورهای دیگر وارد می شد مردم آن ناحیه چه عکس العملی از خود نشان می دادند؟ مصر
مردم مثل مور و ملخ می ریختند به میدان تحریر و شعار اسقاط التیلیفیزیون می دادند.

یونان
مردم می ریختند توی خیابان و می گفتند اصلن کی به شما گفت با پول بیت المال سریال درست کنید؟



ایتالیا
مردم به خیابان ها می آمدند و شعار می دادند و اعتراض می کردند. بعد از تحقیق و تفحصی که دادستان ایتالیا به عمل می آورد مشخص می شد برلوسکونی با یکی از عوامل سریال ارتباط نامشروع داشته و کم کم قضیه برلوسکونی باقی امور را تحت الشعاع قرار می داد.

ژاپن
مردم اعتراض می کردند، رئیس تلویزیون ژاپن هاراگیری می کرد و از وسط نصف می شد.

لیبی
مردم می ریختند توی خیابان و قضیه سیاسی می شد و هزاران نفر کشته و بی خانمان می شدند. در نهایت با مداخله نظامی آمریکا و فرانسه پخش سریال از سر گرفته می شد.

روسیه
مردم اعتراض می کردند، بعد از چند روز، نصف شان ناپدید می شدند، نصف دیگر هم خودشان می رفتند یک گوشه و به کارهای بدشان فکر می کردند.

تیمور شرقی
بندگان خدا اصلن سریال نداشتند که پخش کنند چه برسد به این که بخواهند باهاش مخالفت هم انجام دهند. بنابراین آقای رئیس جمهور را دعوت می کنند که برای مذاکرات دیپلماتیک به این کشور سفر کند (با خرج خودش). بعد نصف جمعیت این کشور (حدود 15، 16 نفر) طی تظاهراتی از آقای رئیس جمهور درخواست می کردند که برایشان از ایران سریال بفرستد و شرط هم می کردند که سریالش ایرانی نباشد!

فرانسه
لیبرال ها به اصل دموکراسی بدبین می شدند و با اشاره به سوسیالیست ها می گفتند «بر ما هر چه لایق مان هست می رود» یا خلایق هرچه لایق و از این دست اصطلاحات شیرین فارسی!

تایلند
وا... ما شنیده ایم این کشور برای خودش یک پا ماهواره است و بر فرض اگر سریالی هم قطع شود اتفاق خاصی نخواهد افتاد لذا ما در این مورد نظر خاصی نداریم!

ایران
روش مردم کشور ما در بین کشورهای دیگر بسیار منحصر به فرد است. اگر پخش سریالی متوقف شود مردم کانال را عوض می کنند و شبکه ای را پیدا می کنند که سریال پخش می کند! به همین سادگی، مگه دعوا داریم؟ نخیر دعوا نداریم.
 

goleyakh

New member
تنها یکی از ۱۰۰۰ مرد، رهبر مردان دیگر می شود. ۹۹۹نفر دیگر دنباله رو زنهایشان هستند. “گروچو مارکس”
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
دیدین این پسرای دم بخت میگن: من قصد ازدواج ندارم؟
یکی نیست بهشون بگه آخه عزیز من!
ازدواج که قصد نمی خواد! پول می خواد که تو نداری!
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
لیلی شدم مجنون شدی، شیرین شدم فرهاد شدی
حوا شدم بعید می دونم آدم بشی!!!
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
هر زنی از سر هر مردی زیاد است! “ژان پل سارتر”
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
بعضی از پسرا رو که میبینم دلم میخواد بهشون بگم:
خوشکل خانوم کدوم آرایشگاه میری !!!
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
شما آقا پسری که ابروهاتو ور میداری که خوشگل بشی، فقط با یه ابرو ورداشتن که خوشگل نمیشی، باید رژ بزنی، دامنم بپوشی که ناز بشی!
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
الهی ! به‎ ‎مردان در خانه ات / به آن زن ذلیلان فرزانه ات
به آنانکه در بچه داری تکند / یلان عوض کردن پوشکند
به آنانکه باذوق و شوق تمام / به مادرزن خود بگویند: مامان
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
بابام به مامانم سپرده جمعه ها هفت صبح بیدارش کنه؛ بگه “امروز جمعه است ، بگیر بخواب!” به حق چیزای نشنیده!!!
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
چرا روان درمانی مردها کمتر از زنها طول میکشه؟ چون معمولا باید در روان درمانی به دوران
کودکی بازگشت و مردها همیشه در همون دوران به سر می برند!
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خودش خط بکشد.
“سینکلر لوییس”
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
مردها جنگ را دوست دارند چون بخاطر جنگ ظاهری جدی پیدا میکنند و این تنها چیزیست که نمیگذارد زنها بهشان بخندند. “جان رابرت فاولز”
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦


عوض کردن شوهر فقط عوض کردن مشکل است. “کاتلین نوریس”
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
اگر در دنیا فقط یک زن بد وجود باشد همه ی مردها تصور می کنند زن آنهاست. “ضرب المثل روسی”
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦


مرد مثل همان خروسی است که خیال می کند خورشید تنها برای این طلوع می کند که صدای قوقولی قوقوی او را بشنود. “جرج الیوت ”
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
دقت کردید تمام بیچارگی زلیخا از روزی شروع شد که؛ یوسف را به غلامی قبول کردند.
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
زن بدون مرد مثل یک ماهی بدون دوچرخه است!
“گلوریا استاینم ”
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
خدایا در آفرینش مردها کیفیت را فداى کمیت نکن
کمتر خلق کن ولى آدم خلق کن!
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
مردها را باید کشت
جور دیگر باید زیست …
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
وقتی خدا حوا رو آفرید چی گفت؟
“کار نیکو کردن از پر کردن است”

 
آخرین ویرایش:

mexin

Well-known member
بز ریش سفید!!

بز ریش سفید شنیدم که در همین ده خودمان روزی بز حاجی مهدی آقا گر شد و آن را ول کردند توی صحرا، بعد بره ی خل میرزا کدخدای ده دیگر، بعد سگ حاجی قاسم خودمان و بعد هم گوساله ی مشهدی محمد حسن. این چهار تا وسط بیابان همدیگر را پیدا کردند و رفیق شدند. اینجا و آنجا خوردند و خوابیدند و حسابی چاق و چله شدند، گری هم رفت پی کارش. شبی توی مزرعه ی «داشلو» نشسته بودند حرف می زدند. دیدند از دور روشنایی می آید. بز که ریش سفیدشان بود گفت: آخ!.. کاشکی قلیانی چاق می کردیم!...
دیگران گفتند: این که کار سختی نیست. آقا سگ آب می آورد، آقا گوساله تنباکو، آقا بره آتش، آنوقت قلیان را چاق می کنیم.
آقا بره پاشد رفت دنبال آتش. رفت و رفت و نزدیک روشنایی که رسید، دید اوهو، دوازده تا گرگ دوره زده اند و نشسته اند خودشان را گرم می کنند. ترس برش داشت. سلام، علیک السلام! گفتند: رفیق بره، تو کجا و اینجا کجا؟
بره ترسان گفت: آمدم از شما آتش بگیرم تا برای رفیق بز قلیان چاق کنیم.
گرگها گفتند: حالا بیا بنشین، خستگی در کن...
بره رفت و نشست. یکی گفت معطل چه هستیم، دیگران گفتند که صبر کن، یکی دیگر هم می آید.
آقا بز هر چه صبر کرد دید آقا بره نیامد. گفت: آقا گوساله تو پاشو برو ببین آقا بره چه بلایی سرش آمده.
آقا گوساله پا شد آهسته آهسته آمد، نزدیک گرگها که رسید دید دوازده تا گرگ بیچاره آقا بره را وسطشان گرفته اند و نشسته اند. از ترس شروع به لرزیدن کرد. اما به روی خودش نیاورد و سر بره تشر زد: پدر سگ، آمدی اینجا چکار! آتش بیاری یا با آقایان بنشینی و حرف بزنی؟ یا الله، پاشو بیفت جلو، برویم. وقت قلیان رفیق بز می گذرد.
گرگها گفتند: خونت را کثیف نکن، رفیق. حالا بیا کمی بنشین خستگی در کن...
گوساله هم از ترس چیزی نگفت و رفت نشست وسط گرگها. یکی گفت که حالا دیگر معطل چه هستیم؟ دیگران گفتند که عجله نکن، رفیق. الان یکی دیگر هم پیدایش می شود.
آقا بز باز هر چه صبر کرد از بره و گوساله خبری نشد. گفت: آقا سگ پاشو برو دنبالشان.
سگ پاشد آمد. نزدیک که رسید دید دوازده تا گرگ، آقا بره و آقا گوساله را دوره کرده اند و نشسته اند حرف می زنند. از ترس لرزید و کنده ی زانوهایش به هم خورد. اما به روی خودش نیاورد و تشر زد: آهای با شما هستم، بره ، گوساله! مگر رفیق بز شما را برای شب نشینی آقایان فرستاده که نشسته اید و خوش خوش بگو بخند می کنید؟ هیچ حیا نمی کنید؟ پاشید بیفتید جلو برویم، وقت قلیان رفیق بز می گذرد.
گرگها گفتند: رفیق سگ، بیخودی عصبانی می شوی. این بیچاره ها گناهی ندارند. حالا تو هم بیا کمی بنشین خستگی درکن...
آقا سگ هم از ترس چیزی نگفت و رفت نشست کنار رفیقهایش.
آقا بز وقتی که دید از سگ هم خبری نشد، خودش پا شد راه افتاد به طرف روشنایی گرگها. سر راه لاشه گرگی پیدا کرد. شاخ محکمی زد به لاشه و آن را روی سر بلند کرد. خوشش آمد و همین طوری راه افتاد. نزدیک روشنایی که رسید، دید دوازده تا گرگ رفیقهای بیچاره اش را دوره کرده اند و نشسته اند و آب از لب و لوچه هایشان می ریزد. به سر رفیقهایش تشر زد: آهای احمقها شما را دنبال آتش فرستاده بودم یا این که گفته بودم بروید بنشینید پای صحبت آقایان؟
گرگها گفتند: عصبانی نشو، رفیق بز حالا بیا بنشین کمی خستگی در کن...
بز دید که بد جایی گیر افتاده رو کرد به گرگها و همه شان را به فحش و ناسزا بست که: پدر احمقهای کثیف! خوب جایی گیرتان آوردم. پدرتان بیست گرگ به من مقروض بود هفت تایش را خورده ام، یک هم سر شاخهایم است، باقیش هم شما. جنب نخورید که گرفتم بخورمتان!.. آقا سگ بگیرشان!.. فرار نکنند، ترسوها!..
گرگها تا این حرفها را شنیدند، دو تا پا داشتند دو تا پای دیگر هم قرض کردند و فرار کردند. چنان فرار کردند که باد به گردشان نمی رسید. سگ هم از این طرف شروع کرد به عوعو که مثلاً حالا می گیرمتان و پاره پاره تان می کنم.
بز رفیقهایش را برداشت و آمدند سر جایشان. بعد گفت: رفیقها، گرگها امشب دست از سر ما بر نخواهند داشت، بیایید برویم یک جا پنهان بشویم.
یک درخت سنجد کج و معوج بود. بز بالا رفت و نشست آن بالای بالا، سگ زیر پای او، بره زیر پای سگ و گوساله هر چه کرد نتوانست از درخت بالا برود و آخرش زورکی خودش را به شاخه ای بند کرد.
گرگها پس از مدتی دویدن ایستادند. یکیشان گفت: نگاه کنید ببینید چه می گویم: بز کجا و گرگ ها را ترساندن و فرار دادن کجا؟ کی تا حال چنین چیزی شنیده؟ برگردیم پدرشان را دربیاوریم.
همه ی گرگها حرف او را قبول کردند و برگشتند. اما هرچه جستجو کردند بز و رفیقهایش را نتوانستند پیدا کنند. آمدند نشستند پای درخت سنجد که مشورتی بکنند و فالی بگیرند. یکیشان فالگیر هم بود. خواست فالی بگیرد و محل بز و رفیقهایش را پیدا کند که یک دفعه آقا گوساله لرزید و ول شد و افتاد روی سرگرگها. بز تا دید کار دارد خراب می شود، داد زد: رفیق گوساله، اول آن فالگیر پدر سوخته را بگیر که فرار نکند. زود باشید بجنبید رفیقها!.. بگیریدیشان!..
گرگها باز چنان فرار کردند که باد هم به گردشان نمی رسید.
بز گفت: من می دانم که گرگها باز هم خواهند آمد. بیایید کاری بکنیم. آنوقت زمین را چال کرد و آقا سگ را خاک کرد و گفت که فلان وقت فلان جور می کنی. رویش هم چند تایی آجر سوخته و شکسته چید و گفت که: رفیقها، اینجا را ما می گوییم «پیر مقدس قاقالا».
از این طرف گرگها در حال فرار به روباه برخوردند. روباه گفت: کجا با این عجله؟
گفتند: از دست بز فرار می کنیم. می خواست ما را بخورد.
روباه گفت: سرتان کلاه گذاشته. بز کجا و خوردن گرگ کجا؟ برگردید برویم. می دانم چکارش بکنم.
روباه آنقدر گفت که گرگها دل و جرأت پیدا کردند و برگشتند. بز از دور دید که روباه افتاده جلو و گرگها را می آورد. از همان دور فریاد زد: آهای روباه، الباقی قرضت را می آوری؟ مرحوم بابات بیست و چهار گرگ به من مقروض بود. یکی دو هفته پیش دوازده تایش را آوردی خوردم، مثل این که حال هم دوازده تای دیگر را آورده ای. آفرین!.. آفرین!..
گرگها گفتند: روباه نکند ما را به پای مرگ می کشانی؟
روباه گفت: ابلهی گفت و احمقی باور کرد. مگر نمی بینید این حقه باز دروغ سر هم می کند؟
بز گفت: روباه، اگر تو راست می گویی بیا به این «پیر مقدس قاقالا» قسم بخور، تا قبول کنم که به من مقروض نیستی و از تو دست بردارم.
روباه یکراست رفت سر «مزار» و گفت: اگر دروغ بگویم این «پیر» مرا غضب کند.
روباه تا این حرف را زد آقا سگ از توی چاله جست زد و بیخ گلوی روباه را گرفت و خفه اش کرد. گرگها باز فرار کردند و رفتند به جای خیلی دوری.
در این وقت دیگر داشت صبح می شد. بز گفت: رفیقها، نظر من این است که هر کس برگردد به خانه ی خودش والا جک و جانورها راحتمان نمی گذارند.
همه حرف بز را پسندیدند و برگشتند سر خانه و زندگی اولشان.

صمد بهرنگی
 

mexin

Well-known member
طفل گریز پای!(طنز)

حکایت است در زمانهای نه چندان دور و در ولایتی از ولایات سمنگان طفلی گریزپای که از دار دنیا خرده هوشی داشت و سر سوزنی هم ذوق نداشت زندگی میکرد. اتفاقات روزگار چنان وی را در بازیگوشی و اللی تللی غرق کرده بود که معلم و گچ برایش شده بودند چون دکتر و آمپول! القصه! یک روز تصمیم گرفت بجای رفتن به مدرسه و تحمل قوانین و مقررات خشک آن در انباری منزل یا به قول برادرش مدرسه موشها پناهنده شود. پس صبح هنگام با خیال راحت راهی انباری مذکور گردید و در میان اثاثیه خاک و خول گرفته جایی دنج دست و پا کرد و بنا کرد با آتاری دستی اش بازی کردن. یادش آمد که معلم همیشه میگفت: "مطالعه در نور کم باعث ضعف بینایی چشم می شود عزیزان!" بنابراین تصمیم گرفت چراغی چیزی روشن نماید. که در همین اثنا چشمش به یک گردسوز کهنه افتاد! آنرا برداشت و دستی بر گرد و خاک های روی آن کشید.
آری ای دوستان نور دیده! دست کشیدن همان و دود برخاستن همان! یا للعجب! یک عدد پیره غول بی حال و جان جلویش ظاهر شد و تا رفت بگوید: ...، دندان مصنوعیش از دهانش افتاد!
پسرک یاد قصه علاءالدین افتاد و با خوشحالی به غول گفت: سلام آقا غوله! حتما میخوای بگی 3تا آرزو کن تا برآورده کنم... آره؟!

غول: قربان 3تا که نه! یک آرزو می توانیم که آنهم بستگی به موردش دارد.
پسرک: می خوام بدون اینکه مدرسه برم مدرک دکتری بگیرم و یک شبه ره صدساله رو برم.
غول: نه پدرجان! یک جا ازین کارها می کنند آنهم دانشگاه آکسفورد است. تازه عالم و آدم فهمیده اند ارزشی ندارد.
پسرک: پس یک ماشین، پول و طلا برام حاضر کن.
غول: نه جانم، نابرده رنج گنج میسر نمی شود!
پسرک: از دست معلم راحت شدیم افتادیم گیر این؛ آخه ما شنیده بودیم غول ها هر آرزویی بخوای برآورده میکنن.
غول: قربان آن قضیه مال قصه هاست، در ثانی! مراعات سن و سال بنده را هم بفرمایید.
پسرک: پس لا اقل منو ببر به آینده!
غول: بگذارید ببینم رمزش در خاطرم هست یا نه؛ قربانت گردم امسال چه سالی ست؟
پسرک: 1376
غول: به چند سال بعد تشریف می برید؟
پسرک: نمیدونم، خیلی هم دور نباشه! مثلا 15 سال بعد.

غول *140*ayandeh*1375*15# را وارد کرد و شد و پسر را فرستاد به 15 سال بعد.
پسرک که ماشاءا... دیگر برای خودش مردی شده بود وارد اجتماع شد ولی یادش آمد که ای دل غافل! نه تحصیلاتی دارد، نه شغلی، نه پولی و نه زن و بچه ای.
توی این فکرها بود که تصمیمی گرفت! رفت پیش یک مشاور و از او مشورت خواست.
مشاور گفت: نگران نباش جانم! شما با این شرایطی که گفتی هیچ فرقی با خیلی از جوانهای تحصیلکرده این دوره زمانه نداری، فقط می ماند مدرک که آنهم شدنیست!
پسرک به پیشنهاد مشاور رفت به یک مدرسه تا برای ادامه تحصیل ثبت نام کند.
مدیر مدرسه از پسرک پرسید: شما چند درس خوانده اید؟

پسرک: تا پنجم ابتدایی.
مدیر: با این حساب باید برای ششم ابتدایی ثبت نام کنید.
پسرک: نه آقا! اول راهنمایی.
مدیر: پسرجان مگر خبر نداری؟ سیستم 3-3-6 شده. امسال هم که اصلا اول راهنمایی وجود ندارد.
پسرک: عجب! از کی اینجوری شده؟ تازه! ما سیستم 3-3-4 شنیده بودیم نه اینو. معلوم نیست اون دو نفر رو از کجا اضافه کردن!
مدیر: سیستم آموزش و پرورش است! امسال تصمیم بر این شده. بعید هم نیست بزودی به 3-3-3-3 تغییر کند.
پسرک: خب بزارن این یکی جا بیفته بعد برن سراغ یکی دیگه!
مدیر: لزومی ندارد. از قدیم گفته اند: راه بینداز، جا بینداز!
پسرک: یه سوال دیگه! پس تکلیف دوستم که پارسال اول راهنمایی مردود شده چی میشه؟
مدیر: عجب سوالهای سختی می پرسی. هنوز در این باره ابلاغی نشده. ما خیلی کار کنیم بتوانیم سور و سات ششمی های جدید را از یک جا جور کنیم.

پسرک که انگار سرش به سنگ روزگار خورده بود رفت تا یک چراغ گردسوز قدیمی یا لامپی چیزی پیدا کند و از آینده عبرت بگیرد.
 

mexin

Well-known member
مستراح ایزو !!!(طنز)

بار اولی که رفته بودم تو دفتر مدیر کارخونمون٬ پیش خودم گفتم اینجا حتما توالتش از توالتای کارگری کارخونه تمیزتره. بد نیست تا اینجا که اومدم یه حالی هم به مستراح جناب مدیر بدم. بعد از اینکه آقای مدیر کارش را به من گفت. سریع رفتم سمت توالت کذایی.
روی در توالت با خطی خوش نوشته شده بود: "النظافه من الایمان"
در را باز کردم. روبروم با همان خط نوشته شده بود: "در را آرام ببندید"
برگشتم درو آروم ببندم٬ دیدم پشت در نوشته: "هواکش را روشن کنید"
کمی پایین تر نوشته بود: "در را قفل کنید"
بعد از این جمله بلافاصله یه فلش میرفت به سمت شاسی قفل و دو تا فلش دیگه دور شاسی بود که در دو جهت مخالف چرخیده بودند یکی نوشته بود باز و اون یکی نوشته بود بسته. خلاصه در را قفل کردم و رفتم سمت هواکش که نخش را بکشم. درست زیر نخ روی دیوار نوشته بود: "در دو مرحله و به آرامی بکشید".
بالاخره رفتم سر کار اصلی.. توالت از نوع ایرانی بود. اینقدر حواسم پرت نوشته ها شده بود که برعکس نشستم. دیدم روی دیوار روبرویی نوشته: "اَخَوی برعکس نشستی.برگرد درست بشین!"
دیگه باورم نمیشد که اینقدر به همه چیز فکر شده باشه. غر غر کنان پا شدم و درست نشستم. گلاب به روتون وفتی داشتم کارمو می کردم یهو سرمو بردم رو به بالا. این دیگه باور نکردنی بود. داشتم شاخ درمیاوردم. رو سقف نوشته بود: "سرت تو کار خودت باشه"
کارم تموم شد و دستمو بردم سمت شلنگ. دیدم نوشته: "در مصرف آب صرفه جویی کنید"
خلاصه بالای سر شیر آب کاملا مشخص شده بود که کدوم آب سرده٬ کدوم گرمه و هرکدوم به چه سمتی باز و بسته میشه. شیلنگ را گذاشتم سرجاش پا شدم شلوارمو بکشم بالا دیدم که نوشته: "سیفون را بکشید"..
بر گشتم سیفون را بکشم که نوشته بود: " آرام بکشید"..
زیرش هم خیلی ریز نوشته بود: "زیپ شلوار فراموش نشه"..
جا خوردم. واقعا جا خوردم. آخه زیپ شلوارم رو نبسته بودم. خلاصه ترس برم داشت. رفتم سر روشویی که دستمو بشورم که دیدم نوشته بود:"هواکش را خاموش کنید".
رفتم هواکش را هم خاموش کردم و برگشتم دستمو شستمو قفل درو باز کردم و سریع پریدم بیرون.
رییس دفتر جناب مدیر روبروم اسیتاده بود. همچین چپ چپ نگاهم کرد که انگار املاک باباش را غصب کردم. گفت: "لطفا درو آروم ببندید"
دستمال کاغذی هم رومیزه دستتون را اونجا خشک کنید. رفتم دستمال برداشتم دستمو خشک کردم. اومدم دستمالو بذارم تو جیبم٬ گفت:"نه٬ سطل آشغال اون بغله".
تازه فهمیدم که این ماجراها از گور کی بلند میشه....... Iso!!
از دفتر خاطرات پرسنل شرکتی که تازه گواهینامه ایزو 9001 گرفته بودند
 

mikhak s

New member
اقتصاد گاوی


اقتصاد مرسوم:
دو تا گاو ماده دارين.... يكيش رو می فروشين و يه گاو نر می خرين...به تعداد گاوهای گله شما افزوده ميشه و اقتصاد رشد می كنه...پول براتون همينطور سرازير ميشه و می‌تونين به بازنشستگی و استراحت بپردازين ...




*
اقتصاد هندی** :** *

دو تا گاو ماده دارين .... اونها رو می پرستين و عبادت می كنين !


*
اقتصاد پاكستانی** :** *

هيچ گاوی ندارين ... ادعا می‌كنين كه گاوهای هندی مال شما هستن ... از آمريكا طلب كمك مالی می‌كنين ... از چين طلب كمك نظامی می‌كنين ... از انگليس هواپيماهای جنگی ... از ايتاليا توپ و تانك ... از آلمان تكنولوژی ... از فرانسه زير دريايی ... از سوييس وام بانكی ... از روسيه دارو ... و از ژاپن تجهيزات ... با تمام اين امكانات گاوها رو می‌خرين و بعد ادعا می‌كنين كه توسط جهان مورد استثمار قرار گرفتين!!


* اقتصاد آمريكايی
** :** *

دو تا گاو ماده دارين .... يكيش رو می فروشين و دومی رو تحت فشار مجبور می‌كنين كه به اندازه ء ۴ تا گاو شير توليد كنه ... وقتی گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتی می كنين ... تقصير رو گردن يه كشور گاودار ميندازين و بعد طبيعتا" اون كشور يه خطر بزرگ برای بشريت به حساب مياد ... يه جنگ برای نجات جهان به راه ميندازين و گاوها رو به چنگ ميارين !



*
اقتصاد فرانسوی** :** *

دو تا گاو ماده دارين .... دست به اعتصاب می زنين چون می خواين سه تا گاو داشته باشين!


*
اقتصاد آلمانی** *:

دو تا گاو ماده دارين .... اونها رو تحت مهندسی ژنتيك قرار مي‌دين ...بعد گاوهاتون ۱۰۰ سال عمر می كنن و ماهی يه وعده غذا می‌خورن و خودشون شيرشون رو می‌دوشن !


*
اقتصاد انگليسی** :** *


دو تا گاو ماده دارين .... كه هر دو تاشون گاو ديوونه هستن! ﴿جنون گاوی دارن ! ﴾



*
اقتصاد ايتاليايی** :** *

دو تا گاو ماده دارين .... نمی دونين كه اونها كجا هستن ... پس بيخيال مي‌شين و ميرين سراغ ناهار و شراب و استراحتتون !



*
اقتصاد سوييسی** :***

۵۰۰۰ تا گاو ماده دارين ... هيچكدومشون مال خودتون نيستن ... از كشورهای ديگه پول می‌گيرين كه دارين گاوهاشون رو نگه می‌دارين!


*
اقتصاد ژاپنی** :** *

دو تا گاو ماده دارين .... اونها رو از نو طراحی ژنتيكی می كنين ... هيكل گاوهاتون يك دهم اندازه ء طبيعی ميشه و ۲۰ برابر معمول هم شير توليد می كنن ... بعد شونصد تا كارتون و عكس برگردون و آدامس با شخصيت گاوهاتون با چشمهای درشت می سازين و اسمش رو ميذارين Cowkemon و توی تمام جهان پخش می كنين و می‌فروشين!



*
اقتصاد روسی** :** *

دو تا گاو ماده دارين .... اونها رو می شمرين و متوجه ميشين كه ۵ تا گاو دارين ... اونها رو دوباره می شمرين و می فهمين كه ۴۲ تا گاو دارين ... اونها رو دوباره می شمرين و متوجه ميشين كه ۱۷ تا گاو دارين ... يه بطری ودكای ديگه باز می كنين و به خوردن و شمردن ادامه ميدين !

*
اقتصاد چينی** :** *

دو تا گاو ماده دارين .... ۳۰۰ نفر آدم دارين كه گاوها رو می‌دوشن ... بعد ادعا می‌كنين كه سيستم استخدامی و شغلی كاملی دارين و توليدات گاويتون در سطح بالايی قرار داره و هر كس رو هم كه آمار واقعی رو بيان كنه بازداشت می‌كنين !



*
اقتصاد ايرانی** :** *

دو تا گاو ماده دارين كه هر دو تاشون از باباتون به ارث رسيده ... يكيش رو دولت بابت عوارض و ماليات و خمس و زكات و سهم صدا و سيما و سهم بنياد های مختلف و غيره ضبط می كنه ... دومی رو هم قربونی می كنين و نذر قبولی توی دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن سالم و عقل درست و حسابی و ............ . . و غيره می كنين! ... و اقتصاد كماكان فلج می مونه
[FONT=Rousseau™]


[/FONT]




 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: varia

!SeCreT!

New member
خونه مادربزرگه....

خونه ی مادر بزرگه ، الان آپارتمانه
خونه ی مادر بزرگه ، استخر و لابی داره
خونه ی مادر بزرگه ، wifi ی مفتی داره
خونه ی مادر بزرگه ، دیش و LNB داره
کنار خونه ی اون ، همیشه پارتی برپاست
پارتیهای محله ، پر شور و شوق و غوغاست
مادر بزرگه الان ، مازراتی سواره
رنگ موهاشم هر روز ، جور واجورو باحاله
مادر بزرگه الان ، شلوار جین می پوشه
کفش کالج و کیفش ، همیشه روبه روشه
مادر بزرگه هرشب ، Gem Tv رو میبینه
خرم سلطان و سنبل ، لامیارو میبینه
خونه ی مادر بزرگه ، هنوز خیلی باحاله
خونه ی مادر بزرگه ، حرفای خاصی داره !





ای داد بیداد اینم از راه به در شد...
 

mexin

Well-known member
سیستم الکی آموزشی!(طنز)

نمی دانیم چرا بی خود و بی جهت یاد دوران تحصیلمان افتادیم؛ البته همچین بی خود و بی جهت نبود، چون راستش را بخواهید نه این که الان فصل امتحانات است و هرجا که می رویم چند نفر با کتاب های قطور و تانخورده جلویمان رژه می روند، داغ دلمان تازه می شود. یاد خودمان می افتیم که با چه مشقت و بدبختی درس خواندیم، بعد کار پیدا کردیم و بعد... اما الان از ما بهتران اول کار پیدا می کنند و بعد زیر کولرگازی اتاق کارشان می نشینند و درس می خوانند. لابد اینها... لال شویم اگر یک کلمه دیگر در این خصوص بگوییم. به ما چه.



اما اصل مطلب این است که می خواهیم به سیستم آموزشی کشورمان گیر بدهیم. این را هم اول مطلبمان گفتیم تا اگر خدای نکرده چیزی از نوشته هایمان نفهمیدید، حداقل اصل موضوع را بدانید! الان هم مانده ایم از کجای این سیستم آموزشی بگوییم تا زبانمان لال متهم به نفهمی نشویم.

از اول ابتدایی می گوییم. از همان هایی که گوش تا گوش آدم نشسته بود. از کتک و خط کش چوبی و ترکه و یک لنگه پا ته ایستادن می گوییم ـ به خدا سن و سالی نداریم و این خاطراتمان هم مال مکتب و دوره قاجار نیست ـ از این می گوییم که از بس خواندیم و نوشتیم بابا نان داد، الان هم از ده فرسخی سنگک که می بینیم یاد بابایمان می افتیم. از زنگ انشا می گوییم.

از این که عاقبت نفهمیدیم علم بهتر است یا ثروت یا... به هر حال دوران دبستان به هر بدبختی که بود، تمام شد و اصل آموزش ما ماند برای مقاطع بعدی.

یادش بخیر، معلم زبانی داشتیم که هرچه از او می پرسیدیم، می فرمود: «shut up». اما تا دلتان بخواهد برایمان جوک تعریف می کرد و همیشه می گفت: «بچه های عزیز میزها را مثل گاری نکشید» و ما می خندیدیم از ته دل. مهم هم نیست که الان از زبان انگلیسی هیچ نمی دانیم، اما در عوض خوب بلدیم تمام جملات انگلیسی را با what سوالی کنیم.

یادش بخیر، سر فیزیک به ما می گفتند چهار سیب را بین دو نفر تقسیم کنید، اما روز امتحان می پرسیدند قطاری با سرعت 70 کیلومتر در ساعت در حال حرکت است، وزن قطار چند تن است؟ و ما چقدر تاسف می خوردیم که چرا به جای سیب خود درخت روی نیوتن نیفتاد و هنوز نمی دانیم دقیقا 2 به اضافه 2 چند می شود.

از ادبیات چه بگوییم. تنها چیزی که از آن آموختیم، این بود که مثلا سعدی در چه قرنی می زیست و در اوج فوران علم معلم هایمان در نهایت می فهمیدیم چه کتاب هایی هم داشت و باز مهم نیست که الان از ادبیات هم هیچ نمی دانیم. و اما تاریخ! همان بهتر که از تاریخ، هیچ یادمان نیست.

درس وزین جغرافی هم که خلاصه می شد به همسایگان کشور عزیزمان، ضمنا به خود کشورها هم کاری نداشتیم، فقط می دانستیم از کدام سمت همسایه اند! راستی تعلیمات اجتماعی هم داشتیم که نتیجه آموزش دقیق آن همین شد که می بینید. فرهنگ اجتماعی در جامعه ما موج می زند! زنگ های ورزش هم وقتی با پیژامه دنبال توپ پلاستیکی می دویدیم، آموختیم کارگروهی چقدر بی فایده است و اگر بخواهید از بازی لذت بیشتری ببرید، باید بی خیال جمع شوید و شدیم.

در آخر غیر از صبر و فروتنی که از معلم هایمان به ارث بردیم، چیز دیگری از این سیستم آموزشی نیاموختیم. و اما امروز مدارس این گونه اند که با صرف هزینه های میلیونی ثبت نام دیگر کسی جرات ندارد، به دلبند شما از گل نازک تر بگوید! خلاصه همه چیز مهیاست. سرویس رفت و برگشت، های فوق العاده و... که به شکرانه این همه توجه، نمره تمام دروس 20 است، چون اگر 20 یکی از دانش آموزان گوشه اش کج باشد، یعنی خداحافظی با آن مدرسه و این یعنی ضرر چندمیلیونی مدرسه! با این حال کماکان بیشتر فارغ التحصیلان امروزی درست مثل ما هنوز نمی دانند 2 به اضافه 2 دقیقا چند می شود! ایضا زبان هم را نمی فهمند و ادبیاتشان هم صفر، صفر است. زیاده عرضی نیست، اما اگر فرصتی دست داد فکری به حال این سیستم آموزشی بکنید. فکر هم نکردید چندان مهم نیست، مگر تا الان اتفاق بدی افتاده است؟ این همه دکتر و مهندس و... بی خیال.
 
بالا