داستان ها و مطالب طنز (لطفا داستان ها و مطالب جدید طنزگونه رو اینجا قرار بدید)

mexin

Well-known member
تحصیلات عالیه برای زن مثل نمک در نوشابه است!(طنزززززز)

از قدیم گفتند: «باجناق فامیل نمیشه؛ زن هم نباید تحصیلات عالیه داشته باشه!!» یعنی زن برای پختن و شستن و سابیدن خلق شده نه دانشگاه رفتن و درس خواندن و تحصیلات عالیه داشتن. اصلا در همان بدو خلقت انسان هم زن را برای داخل آشپزخانه آفریدند. «حوا» که معرف حضور همه زنان عالم هست؛ مدرک مثبت حرف ما هم همین مطالبه سیب از جانب حواست. خب سیب که در دانشگاه و محل کار وجود ندارد؛ جای سیب در یخچال توی آشپزخانه است پس یعنی حوا هم داخل آشپزخانه بوده نه اینکه در دانشگاه مشغول کسب تحصیلات عالیه باشد!

جمعی از فیلسوفان و دانشمندان هم پس از بررسی های خود در خصوص تحصیلات عالیه داشتن زنان مثالی زده اند در حد بوندسلیگا! می فرمایند: « کسب تحصیلات عالیه برای زنان همچون ریختن نمک در نوشابه است!» یعنی اینکه نوشابه تا موقعی نوشابه است و خوشمزه است و دلچسب است و همه طالبش هستند و گل سرسبد سفره است که گاز دارد؛ وقتی نمک داخل آن ریخته شود نه تنها گازش را از دست می دهد بلکه طعمش هم بد می شود و فوران کرده، سفره را به گند می کشد و بعد از آن اگر آدم را با لگد بزنی هم حاضر به خوردنش نخواهد بود. زن هم همینطور است یعنی زن تا زمانی شیرین است و جذاب است و همه مردان طالبش هستند و کشته مرده دارد که تحصیلات عالیه نداشته باشد ولی همینکه به دانشگاه رفت و علم کسب کرد دیگر مشتریانش را از دست می دهد و کسی سراغش نمی رود و محبوبیتش از بین خواهد رفت. چرا؟! چون کسب علم همان نمک است یعنی وقتی علم به کالبد زن وارد شود فوران خواهد کرد چون تازه می فهمد که زن و مرد با هم برابرند؛ ظرف شستن کار ماشین ظرفشویی است نه زن؛ رخت شستن کار خشکشویی سر کوچه است نه زن؛ بچه داری کار مهد کودک است نه زن؛ تمیزکردن خانه کار کارگر است نه زن و مرد هم وقتی پول تهیه اینها را نداشته غلط کرده زن گرفته و حالا که گرفته، جانش دربیاید برود جان بکند پول اینها را جور کند.

و اما از آنجا که کلیه محققین و دانشمندان فوق الذکر و منجمله نویسنده این مطلب مرد بوده اند، تا آخرین قطره خونی که در بدنشان دارند می کوشند که از تحصیلات عالیه زنان جلوگیری کنند چرا که تحصیلات عالیه همانا و عین قارچ از زمین سبز شدن محقق و دانشمند و طنزنویس زن همانا! و اما بزرگی از جامعه مردان در حالیکه شتابان می دوید و فریاد می کشید و چهره خود را مخدوش می کرد و جامه بر تن می درید فرمود: «وای از آن روز که زنان به تحصیلات عالیه دچار شوند که الان یک کمپرسی پر از دانشمند و فیلسوف و سخنور مرد از پس زبان یک زن امی و بی سواد بر نمی آیند چه برسد به روزی که درب دانشگاه ها باز شود و میلیونها زن کارشناس و کارشناس ارشد و دکترا به سوی جامعه مردان هجوم آورند»!
 

zanbagh

New member
خداحافظی به سبک ایرانی !
دیشب خیلی خسته بودم، واسه همین تصمیم گرفتم زودتر بخوابم. تازه چشمم رو هم افتاده بود که یه دفعه از خواب پریدم. از رختخواب بلند شدم و دیدم همسایه پایینی مهمون داشته و حالا هم دارند تشریف می برند.
تو مراسم و مهمانی ها به محض اینکه اعلام رفتن کنیم، خداحافظی ها از همون کف زمین که نشستیم شروع میشه و تا چشم کار میکنه، تا جایی که همدیگه رو اندازه یه مورچه می بینیم، ادامه پیدا میکنه:
خب احمد آقا ، صغرا خانم!
“خیلی زحمت دادیم، با اجازه تون از حضورتون مرخص میشیم.”
با گفتن یه همچین جمله ای، تراژدی سریال یانگوم وار خداحافظی شروع می شه. بیشتر از چهل بار توی خونه یارو خداحافظی می کنیم. حالا حساب کنید مثلا ۶ نفر آدم اومدن مهمونی و حالا دارن می رن بیرون. به طور مستمر و بی وقفه همه می گن:
«خداحافظ»
صاحب خونه بدبخت، پس از کلی پذیرایی و دولا و راست شدن حالا باید به اتفاق اهل و عیال بره دنبال مهمون ها، مستمراً جواب خداحافظیه اونا رو بده:
“خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ ، قربون شما ، خداحافظ ، خداحافظ ، ببخشید بد گذشت، خداحافظ ، خداحافظ…”
حالا اومدن دم در:
” … خب اصغر آقا ببخشید مزاحم شدیم ، تو رو خدا شما هم یه شب تشریف بیارین.
“خداحافظ ، خداحافظ ، چشم، حتماً مزاحم میشیم، سلام برسونین ، خداحافظ ، خداحافظ…”
توی این دسته اگر تعداد خانم ها از دو نفر بیشتر باشه که دیگه واویلاست. تازه دم در خونه یادشون می افته دستور پختن قورمه سبزی و رنگ موها و آخرین خریدها و جدیدترین دکوراسیون رو به هم بگن و تو تمام این مدت صدای دلنشین «خداحافظ ، خداحافظ» مرتباً به گوش می رسه.
حالا همه سوار ماشین شدن و سرنشینان از چهار طرف ماشین تا کمر بیرون اومدن و دارن دست تکون می دن:
“خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ “
راننده هم برای عرض ارادت اون موقع شب ۵ تا ۶ بوق به معنی «خداحافظ» برای مستقبلین میزنه.
حالا دیگه ماشین رسیده ته کوچه و این بار دیگه فریاد می زنن:
“خداحافـــــــــــــظ ، خداحافـــــــــــــــظ ، خداحافـــــــــــــظ…”
آخه یکی نیست بگه مگه میخواین برین سینه کش قبرستون که دل نمی کنین از هم!؟
تازه فردا ساعت ۱۱ صبح یکی از خانم هایی که دیشب مهمون بوده زنگ میزنه به صغرا خانم و میگه:
“صغرا جون ممنون بخاطر پذیرایی دیشب؛ والله زنگ زدم بگم دیشب این بچه ها حواسم را پرت کردن یادم رفت ازت خداحافظی کنم!!!
 

aManofDetail

New member
خداحافظی به سبک ایرانی !
دیشب خیلی خسته بودم، واسه همین تصمیم گرفتم زودتر بخوابم. تازه چشمم رو هم افتاده بود که یه دفعه از خواب پریدم. از رختخواب بلند شدم و دیدم همسایه پایینی مهمون داشته و حالا هم دارند تشریف می برند.
تو مراسم و مهمانی ها به محض اینکه اعلام رفتن کنیم، خداحافظی ها از همون کف زمین که نشستیم شروع میشه و تا چشم کار میکنه، تا جایی که همدیگه رو اندازه یه مورچه می بینیم، ادامه پیدا میکنه:
خب احمد آقا ، صغرا خانم!
“خیلی زحمت دادیم، با اجازه تون از حضورتون مرخص میشیم.”
با گفتن یه همچین جمله ای، تراژدی سریال یانگوم وار خداحافظی شروع می شه. بیشتر از چهل بار توی خونه یارو خداحافظی می کنیم. حالا حساب کنید مثلا ۶ نفر آدم اومدن مهمونی و حالا دارن می رن بیرون. به طور مستمر و بی وقفه همه می گن:
«خداحافظ»
صاحب خونه بدبخت، پس از کلی پذیرایی و دولا و راست شدن حالا باید به اتفاق اهل و عیال بره دنبال مهمون ها، مستمراً جواب خداحافظیه اونا رو بده:
“خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ ، قربون شما ، خداحافظ ، خداحافظ ، ببخشید بد گذشت، خداحافظ ، خداحافظ…”
حالا اومدن دم در:
” … خب اصغر آقا ببخشید مزاحم شدیم ، تو رو خدا شما هم یه شب تشریف بیارین.
“خداحافظ ، خداحافظ ، چشم، حتماً مزاحم میشیم، سلام برسونین ، خداحافظ ، خداحافظ…”
توی این دسته اگر تعداد خانم ها از دو نفر بیشتر باشه که دیگه واویلاست. تازه دم در خونه یادشون می افته دستور پختن قورمه سبزی و رنگ موها و آخرین خریدها و جدیدترین دکوراسیون رو به هم بگن و تو تمام این مدت صدای دلنشین «خداحافظ ، خداحافظ» مرتباً به گوش می رسه.
حالا همه سوار ماشین شدن و سرنشینان از چهار طرف ماشین تا کمر بیرون اومدن و دارن دست تکون می دن:
“خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ “
راننده هم برای عرض ارادت اون موقع شب ۵ تا ۶ بوق به معنی «خداحافظ» برای مستقبلین میزنه.
حالا دیگه ماشین رسیده ته کوچه و این بار دیگه فریاد می زنن:
“خداحافـــــــــــــظ ، خداحافـــــــــــــــظ ، خداحافـــــــــــــظ…”
آخه یکی نیست بگه مگه میخواین برین سینه کش قبرستون که دل نمی کنین از هم!؟
تازه فردا ساعت ۱۱ صبح یکی از خانم هایی که دیشب مهمون بوده زنگ میزنه به صغرا خانم و میگه:
“صغرا جون ممنون بخاطر پذیرایی دیشب؛ والله زنگ زدم بگم دیشب این بچه ها حواسم را پرت کردن یادم رفت ازت خداحافظی کنم!!!

هههههه خیلی باحال بود چون منم چن د هفته ای بود میرفتم پیش یکی از دوستام توی ی خوابگاه دیگ//یادم رفت اون روز ازش خدافظی کنم
 

shayan

New member
گیر دادن رستم ، سهراب را
*
*
*چنین گفت رســتم به سهـــراب یل*
*که من آبـــرو دارم انــــــدر محـــل*
*مکن تیز و نازک ، دو ابـروی خود*
*دگر سیخ سیـخی مکن؛ مـوی خود *
* *
*شد*بروگــمشو ای خــاک بر آن سـرت*
*اس ام اس فرستادنت بس نبــــــــود*
*که ایمـیل و چت هم به ی در شب امتــــــحان گرمِ چت*
ما رو نمـود*
* *
*رهـا کن تو این دختِ افراسیــــــاب*
*که مامش ترا می نمــــاید کبــــــاب*
*اگر سر به سر تن به کشتن دهیـــم*
*دریغـــا پسر، دستِ دشــمن دهیـــم*
* *
*چوشوهر دراین مملکت کیمــیاست*
*زتورانیان زن گرفتـــــن خطـــاست*
*خودت را مکن ضــــایع از بهــراو*
*به دَرست بـــپرداز و دانش بجـــــو*
* *
*دراین هشت ترم،ای یلِ با کـلاس*
*فقـط هشت واحد نمـودی تو پاس*
*توکزدرس ودانش، گریزان بـُدی*
*چرا رشــته ات را پزشـکی زدی*
* *
*من ازگـــــــــور بابام، پول آورم*
*که هــرترم، شهـریه ات را دهـم*
*من از پهلــــــوانانِ پیــشم پـــسر*
*ندارم بجــز گرز و تیـــغ و ســپر*
* *
*چو امروزیان،وضع من توپ نیست*
*بُوُد دخل من هفـده و خرج بیست*
*به قبـض موبایلت نگـه کرده ای *
*پــدر جــــد من را در آورده ای*
* *
*مسافر برم،بنـده با رخش خویش*
*تو پول مرا می دهی پای دیـــش؟!*
*مقصّر در این راه ، تهیمیــنه بود*
*که دور از من اینگونه لوست نمود*
* *
*چنیـن گفت سهـراب، ای ول پـدر*
*بُوَد گفـــته هایت چو شهـد وشکر*
*ولـی درس و مشق مرا بی خیـال*
*مزن بر دل و جان من ضــد حال*
* *
*اگرگرمِ چت یا اس ام اس شویــم*
*ازآن به که یک وقت دپرس شــویم
 

mexin

Well-known member
پرواز مرغ از عصر حجر تا عصر حاضر!(طنززز)

از بدو خلقت انسان و ارسال او به کره زمین و ملاقات حضوری وی با موجودی به نام مرغ یعنی پرنده ای که بال دارد ولی پرواز نمی کند، یکی از بزرگترین دغدغه های فکری بشر این بوده که بتواند راهی برای به پرواز درآوردن مرغ پیدا کند که این تلاشها در دوره های مختلف زندگی بشر بصورتهای گوناگون نمود پیدا کرده است.

انسان عصر حجر: انسان این دوره نه عقل درست و حسابی داشت که به پرواز دادن مرغ فکر کند و نه وسیله ای برای اینکار اختراع شده بود که از آن کمک بگیرد پس به محض مشاهده مرغ، او را می گرفت، کله اش را می کند، روی آتش بریانش می کرد و آن را میل می فرمود.

انسان عصر آهن: در این دوره با پیشرفت نسبی تکنولوژی و اختراع برخی ابزار و ادوات، انسانها با مشاهده مرغ و عدم توانایی او در پرواز، بسیار ناراحت شده و به دنبال راهی برای به پرواز درآوردن او بودند. به عنوان مثال مرغ را از نوک کوه به پایین پرت می کردند تا مجبور به پر زدن و پرواز شود... یا شغال گرسنه ای را به سمت مرغها هدایت می کردند تا آنها مجبور به پرواز در قبال زندگی شوند و یا خروس خوش استیلی را روی بلندی می گذاشتند و مرغهایی که روزها رنگ خروس ندیده بودند را رها می کردند تا شوق وصال خروس، آنها را به پرواز وادار کند.

انسان عصر تکنولوژی: انسان این عصر به مدد پیشرفت علم و صنعت و تکنولوژی از روشهای نوین و سودمندی برای به پرواز درآوردن مرغ استفاده کرد. متصل کردن موتور توربو فن هواپیمای بوئینگ به انتهای مرغ، بستن مرغ به موشکهای زمین به هوا و خوراندن قرص اکس به مرغها از راه های به پرواز درآوردن مرغ در این عصر به شمار می روند.

انسان عصر حاضر: پس از آنکه انسانهای هیچکدام از اعصار گذشته نتوانستند مرغ را به پرواز درآورند و تلاشهای آنان جز نفله کردن مرغها حاصل دیگری نداشت در عصر حاضر که به دوره دولت دهم مشهور شده بدون بهره گیری از تجربیات انسانهای گذشته، بدون مدد جستن از علم و فناوری و بدون کمک گرفتن از عقل و دانش بشری به تلاشهای چندین هزارساله و نافرجام انسان در جهت به پرواز درآوردن مرغ پایان داده شد و بالاخره مرغ به پرواز درآمد تا روح تلاشگران گذشته تاریخ بشری رنگ آرامش به خود بگیرد و فکر آیندگان هم از این معضل همیشگی آسوده گردد و این مهم به وقوع نپیوست مگر با واگذاری پست وزارت به وزرایی کاردان و کاربلد و مرغپران!
 

mexin

Well-known member
دانشجو چیست ؟!!

موجودی است بیکار که 4 سال از عمر خود را به شکل خودجوش هدر میدهد و حتی برای این کار در ازمونی به نام کنکور شرکت کرده و خود را به اب و اتش میزند. قوت غالب این موجود سیب زمینی و تخم مرغ میباشد. از فعالیت های روزانه وی میتوان به پرسه زدن در محوطه دانشکده،‌تیکه انداختن به استاد، رفتن به فیس بوک با وایرلس دانشگاه به هر بدبختی که شده،خوابیدن،و خیره شدن به جزوه ی استاد برای دقایقی و سپس دور انداختن آن اشاره کرد.

این موجود به شدت علاقه مند است که وی را مهندس و دکتر صدا کنند و از شنیدن این لغات حس وصف ناپذیری به وی دست میدهد. اگر همه شرایط مهیا باشد این موجود 10 روز یکبار به یاد حمام رفتن میفتد و خود را گربه شور میکند.( البته این موضوع بیشتر در مورد گونه ی نر مشاهده شده است )

با این که نام این موجود دانشجو است ،‌اما مشخص نیست چرا به این نام خوانده میشود زیرا رابطه این موجود با دانش شبیه به رابطه اب با اتش است! از مصادیق این موضوع میتوان به استفاده از جزوات برای ایجاد دم کنی قابلمه ماکارونی ، به عنوان زیر قابلمه ای برای جلوگیری از سوختن فرش و همچنین به عنوان دستگیره برای بلند کردن اشیا داغ و ... اشاره کرد.

زیستگاه او منطقه ی حفاظت شده ای به نام خوابگاست که این موجودات به صورت دسته های 4 تایی،8 تایی و حتی 12 تایی درامده و در مساحتی که کمی باز تر از فضای قبر است به زندگی ادامه میدهند.

آندسته از این موجودات که تمایل به بقا بیشتر دارند در سال چهارم برای شرکت در آزمونی دیگر به نام ارشد خود را اماده میکنند و قصد دارند درس هایی که در طول 3 سال نخوانده اند در طول 3 ماه بخوانند تا 2 سال دیگر به این زندگی بی زحمت و راحت ادامه دهند. این موجودات که تا دیروز طنین صدایشان در راهرو خوابگاه گوش فیل را کر میکرد،‌در این سال با شنیدن صدای دمپایی یک دانشجو در راهرو سریعا از اتاق خارج شده و این جمله را بر زبان میاورند :" ای بابا ارشد داریم یواش تر ! " .

پس از گذشت 4 سال این موجودات مدرکی میگیرند که برای استفاده از آن نیاز به وسیله ای به نام کوزه است . نحوه عملکرد این وسیله به این صورت است که مدرک را دم آن میگذارند و آبش را میخورند! اندسته که به ارشد وارد شده و مدرک ارشد میگیرند آب بیشتری میتوانند از کوزه بخورند!

نسل این موجودات نه تنها رو به نابودی نیست بلکه هر روز بر تعداد آن ها افزوده میشود . بیشترین تراکم آنها در منطقه ای از خاور میانه به نام ایران مشاهده میشود که از هر 2 نفر 3 نفر آنها دانشجوست!
 

MAHSABANOO

New member
برنامه نویس و مهندس


یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام
همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...

 

MAHSABANOO

New member
سمعک

[h=2][/h]
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است…

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو…

« ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. »

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:

« عزیزم ، شام چی داریم؟ »

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:

« عزیزم شام چی داریم؟ »

و همسرش گفت:

« مگه کری؟! » برای چهارمین بار میگم: « خوراک مرغ » !!

 

MAHSABANOO

New member
نامه یک عروس کم توقع از نوع ایرانی (طنز)


L136913369232.jpg

همسر آینده ام:

میتوانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم !

اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی ...!
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند”داماد سر است!” و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود !

اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم !

اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که آینده خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو باشد !

اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر عروسیمان بوده ای !


اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است”؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی !
و بالاخره….

اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری وعشقمان فارغ ازرنگ و ریای مادیات است !



 

!SeCreT!

New member
یه روز سه تا مهندس......

یه روز، شهردار یکی از شهرهای دنیا تصمیم میگیره یه برج زیبا تو شهرشون بسازه.
برای این کار از سرتاسر دنیا از سه مهندس(یه مهندس چینی، یه مهندس آمریکایی و یه مهندس ایرانی) میخواد که بیان تا در مورد ساخت برج باهاشون صحبت کنه.
مهندس چینی میگه من این برج رو برات میسازم ولی قیمتش میشه 3 میلیون دلار. 1 میلیون هزینه کارگر و تجهیزات، 1.5 میلیون هزینه مواد اولیه و 500 هزار هم دستمزد خودم.
شهردار با مهندس آمریکایی صبحت میکنه.
مهندس آمریکایی میگه ساخت برج 5 میلیون هزینه داره؛ 2 میلیون کارگر و تجهیزات، 2 میلیون مواد اولیه و 1 میلیون هم خودم میگیرم.
شهردار سراغ مهندس ایرانی میاد.
مهندس ایرانی میگه ساخت این برج 9 میلیون هزینه برمیداره! :5:
شهردار با تعجب میپرسه، چطور ممکنه 9 میلیون هزینه داشته باشه؟ مهندس ایرانی میگه، 3 میلیون خودت برمیداری، 3 میلیون من برمیدارم، 3 میلیون هم میدیم به مهندس چینی که برج رو بسازه!:auizz3ffy9vla57584x:auizz3ffy9vla57584x
 

mexin

Well-known member
طرز تهیه موفقیت !!




مواد لازم:

١- یک عدد هدف

٢- یک فنجان باور مثبت

٣- نصف لیوان مغز (خواهشا سالم(!

۴- یک قاشق میوه خوری شعور

۵- توکل (هر چه بیشتر بهتر(

۶- سر سوزن تلاش

٧- علاقه و انگیزه به میزان لازم

طرز تهیه:

ابتدا شماره ی 1)هدف) را با شماره ی 2(باور مثبت) با حرارت ملایم خوب بپزید. سپس به آن

شماره ی 4(شعور) را اضافه کنید و خوب هم بزنید.

آشپزهای عزیز دقت کنید که اگر حرارت شما زیاد باشد اهدافتان ذغال می شود!

بعد از اینکه عملیات پخت کامل شد هدف را مقابل خودتان

قرار دهید و به آن خیره شوید.

با استفاده از شماره ی 3 (مغز سالم)آن را دست یافتنی و نزدیک تصور کنید.

سپس با استفاده از شماره ی 7(علاقه و انگیزه) به طرف آن حرکت کنید

و "از موانع سر رهتان٬ پلکان صعود بسازید."

شماره ی ۶(تلاش) را به طور مستمر بکار ببندید

و در طول راه با نگاه هایی مملو از شماره ی ۲(باور مثبت) نظاره گر موفقیت باشید.

راستی! یادمون نره٬ شماره ی ۵ (توکل زیاد)بهترین طعم دهنده ی این نوع غذاهاست

که اگه نباشه غذامون خورده نمیشه!
 

Hossein2468

New member
فواید ازدواج / طنز

قبل از ازدواج : خوابیدن تا لنگ ظهر
بعد از ازدواج : بیدار شدن زودتر از خورشید
نتیجه اخلاقی : سحر خیز شدن

قبل از ازدواج : رفتن به سفر بی اجازه
بعد از ازدواج : رفتن به حیاط با اجازه
نتیجه اخلاقی : با ادب شدن

قبل از ازدواج : خوردن بهترین غذاها بی منت
بعد از ازدواج : خوردن غذا های سوخته با منت
نتیجه اخلاقی : متواضع شدن

قبل از ازدواج : استراحت مطلق بی جر و بحث
بعد از ازدواج : کار کردن در شرایط سخت
نتیجه اخلاقی : ورزیده شدن

قبل از ازدواج : رفتن به اماکن تفریحی
بعد از ازدواج : سر زدن به فامیل خانوم
نتیجه اخلاقی : صله رحم

قبل از ازدواج : آموزش گیتار و سنتور و غیره
بعد از ازدواج : آموزش بچه داری و شستن ظرف
نتیجه اخلاقی : آموزش های کاربردی و مفید

قبل از ازدواج : گرفتن پول تو جیبی از بابا
بعد از ازدواج : دادن کل حقوق به خانوم
نتیجه اخلاقی : با سخاوت شدن

قبل از ازدواج : ایستادن در صف سینما و استخر
بعد از ازدواج : ایستادن در صف شیر و نان
نتیجه اخلاقی : آموزش ایستادگی

قبل از ازدواج : رفتن به سفرهای هفتگی
بعد از ازدواج : در حسرت رفتن به پارک سر کوچه
نتیجه اخلاقی : امنیت کامل.
 

pashmak

New member
و البته رسیدن به ارامش داشتن یه دوست درتمتم لحظات کامل شدن دین داشتن برنامه برای زندگی اینا رو فراموش کردید
 

am-ml

New member
[FONT=tahoma,sans-serif] [/FONT][FONT=tahoma,sans-serif]ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮد : ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺭﯾﺎﺿﯽ[/FONT][FONT=tahoma,sans-serif] [/FONT][FONT=tahoma,sans-serif]ﺑﻮﺩﯾﻢ كه يكي از ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﺎ ﺍﻗﺎﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺷﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺳﻤﺖ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻮﺕ ﻣﯿﺰﺩ ﯾﻪ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺩﺍشت[/FONT][FONT=tahoma,sans-serif] [/FONT][FONT=tahoma,sans-serif]ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﻼﺱ 50 ﻧﻔﺮﯼ ﺍﻭﻧﻢ ﻣﺨﺘﻠﻂ. ﻓﮏ ﮐﻦ ﯾﻬﻮ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﯾﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﻢ، ﮔﻔﺖ: ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻢ ﮐﻼﺳﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺩﻭﺱ ﺷﺪﻡ ﯾﻪ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ .[/FONT]
[FONT=tahoma,sans-serif]ﺷﺒﯽﮐﻪ دﯾﮕﻪ ﻓﺎﺭﻍ ﺍﻟﺘﺤﺼﯿﻞ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺻﺒﺤﺶ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﮔﺬﺷﺖ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﮔﻔﺖ ﻋﻄﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺕ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺍﻡ ﺑﻌﺪ ﮐﻠﯽ ﺟﺮﻭ ﺑﺤﺚ!! ﺑﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﭽﻤﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺍﻭﻧﻢ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﻧﻤﯿﺰﺍﺭﻡ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺶ ﺑﺮﺳﻪ ﻓﻘﻂ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺷﺪ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﺳﺮﮐﻼﺳﺎﺕ ﺑﺮﺍﺕ ﺳﻮﺕ ﺑﺰﻧﻪ!! ﺍﻗﺎ ﺍﯾﻨﻮ ﮐﻪ ﮔﻔﺖ ﮐﻼﺱ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﺪ!!!!!!!!!!!!!!!![/FONT]
 

mexin

Well-known member
ملاقات شبانه با شیطان پورشه سوار(طنزززز))!!

می گویند خواب مجرد خواب نیست؛ کپه مرگ است! من هم یک شب کپه مرگم را گذاشته بودم. در عالم خواب شیطان را دیدم که سوار بر پورشه ای آتشین با 305 کیلومتر سرعت در حال عبور بود که تا من را دید ترمز abs پورشه اش را گرفت و در جا جلوی پایم ایستاد. به او گفتم: «ای شیطون! اینو از کجا خریدی؟ اینا نو ش چنده»؟! شیطان پوزخندی زد و گفت: «بچه ی آدم! اگر تو هم از اینها می خواهی باید به حرف من گوش کنی». گفتم: «من که تو زندگیم زیاد به حرفت گوش کردم ولی هیچوقت پراید هم عایدم نشد چه برسه به پورشه». شیطان گفت: «نه؛ به جان خودم ایندفعه فرق دارد. اگر می خواهی تو هم آنقدر پولدار بشوی که بتوانی یکدانه از اینها بخری که خیلی باحال است و گاز خورش هم ملس می باشد، نباید ازدواج کنی»! گفتم: «دود اگزوز اسپورتش تو حلقم ولی این یک قلمی که گفتی رو دیگه نمیشه ازش گذشت. سوار خر بشی ولی نامزدت هم ترک خر نشسته باشه بهتر ازینه که سوار پورشه بشی ولی صندلی بغل دستیت پر از خالی باشه». شیطان از این گفته ی من سخت برآشفت و تکه ای آتش از زیر بغلش کند و به سمتم پرتاب کرد که اگر جاخالی نداده بودم همچون مرغ داخل سولاردام شده بودم. بعد هم با عصبانیت گفت: «ای خاکی! اگر می بینی از بدو خلقت آدم تا همین الان در تمام قرون و اعصار و دوران، اینقدر تبلیغ ازدواج کردند و دائم در گوشتان خوانده اند که ازدواج چنین است و چنان است و تجرد فلان است و بهمان، فقط به 3دلیل بوده است. اول اینکه در دنیا خیلی به آدم ها خوش نگذرد و آن ها با مقایسه زندگی قبل از ازدواج که بهشت بوده و زندگی بعد از ازدواجشان که جهنم شده، برای حضور در بهشت و جهنم اخروی آمادگی لازم را کسب نمایند و به نوعی مانور آمادگی آخرت برگزار شده باشد. دوم اینکه مصائب ازدواج باعث شود که آدم ها زیاد عمر نکنند و دنیا را انسان های پیر و فرسوده فرا نگیرد تا چرخه ی تولید انسان همچنان در جریان باشد و صنعت آدمسازی ورشکست نکند. و سوم اینکه با ازدواج سرمایه های در دست آدم ها به گردش بیفتد و پول های پس انداز شده ی آن ها خرج شود تا اقتصاد هم شکوفا گردد. با شنیدن این گفته های شیطان کمی به فکر فرو رفتم و سپس گفتم: «اگه اینجوریه و ازدواج اینقدر بده که تو میگی پس چرا اونایی که عوض یکبار، دو سه یا چهاربار ازدواج می کنن و تعدد زوجات پیش می گیرن هرروز جوون تر و سرحال تر از قبل میشن یا چرا اونایی که هی از این یکی طلاق میگیرن و مهریه شون رو میذارن اجرا و میرن سراغ تشکیل یک زندگی مشترک دیگه هر روز از روز قبل پولدارتر و شادتر میشن»؟!

شیطان اینها را که شنید اندکی هنگ کرد و سپس فریادی کشید و صورت خود را مخدوش نمود و جامه از تن درید و پایش را تا زانو روی پدال گاز فشار داد و سر به کوه و بیابان نهاد!
 

!SeCreT!

New member
راز خوشبختی یک زندگی مشترک....


روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.
آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.
تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.
سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه : بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا …
برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.
اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.
سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زمین انداخت .
همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.
بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم
وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.
سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"
همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"توهین کردی ؟ این بار اولت بود"

 

mexin

Well-known member
زن می خوام یا نمی خوام؟(طنز)

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.

ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود!

چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید.

من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.

خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد.

البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است، هم خوشمزه تر است تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد.

زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین!

اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید.

ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم.

اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است.

اما بعدا فهمیدم که قهر بهتر از دعواست.

آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می کند. تازه عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است تا برود زندان که آیا مرد بشود یا نشود!

این بود انشای من ...
 
بالا