داستان را ادامه دهید

mohana

Well-known member
هوا در گرگ و میش عصر بود من میان جنگل و هوای سرد و مرطوب بعد ازظهر، بی هدف پیش می رفتم فقط می خواستم تا قبل از شب از میان جنگل بگذرم! اما راه دراز بود و من فقط پیش میرفتم انگار راه بی پایان شده بود. همانطور که می رفتم دو راهیی پیش رویم ظاهر شد، دو راهیی که یک سمتش مشخص بود و به کلبه ای ختم میشد و سمت دیگرش همان راه بی پایان تا انتهای جنگل! حالا مانده بودم چه کنم راه به سمت کلبه یا . . . که ناگهان صدایی از کلبه به گوش رسید و من . . .



و من بدون اینکه به صدا توجهی کنم به راه بی پایان ادامه دادم.




و من که از تاریکی جنگل میترسیدم.. خود را به کنار کلبه رساندم.. از پنجره یه نیم نگاهی به درون کلبه انداختم..ارام خود را به در رسانم و ارام وارد کلبه شدم...



دستی از پشت سر بر روی شانه ام نشست از ترس داشتم میمردم.

من گوشم را تیز کردم صدای جیغ بود .ترس برمن غلبه کرده بود تمام بدنم میلرزید . تصمیم گرفتم به راهم ادامه دهم و به سمت کلبه نروم که ناگهان حس کردم چیزی پشتمه وقتی برگشتم یه خون آشامو دیدم و ...
وقتی به هوش اومدم هنوز گردنم میسوخت ...! چطور نجات پیدا کرده بودم . نه نه نه ! از اونجا بود که خاطرات vampire من شروع شد .
بعد میشینم خاطرات ومپایر خودمو مینویسم


اونقدر گرسنگی و ضعف رو ی من اثر کرده بود، که هی بیهوش می شدم،
انگار در آخرین از حال رفتنم، کابوسی دیده بودم، چیزی در ذهنم بود شبیه اینکه به من حمله شده بود،

ولی نه من باید تا کلبه می رفتم، من باید همسر و فرزندم رو که توی ماشین ... بودند رو نجات می دادم،... آخرین کور سوی امید من همین کلبه است....

همینطوری که دستم رو بردم که در رو بزنم، ناگهان صدایی خش دار، اسممو از توی کلبه صدا زد،
-سارا...
انگار منتظر من بود....

نه این صدای جیغ نبو انقد ترسیده بودم که صدای قر قر شکمم به نظرم صدای جیغ آمد عرق از سرو صورتم جاری شده بود هراسان به این سمتو آن سمت نگاه میکردم خدایا باید کدام راه را انتخاب کنم پاهایم میلرزید دندانام به هم میخورد ناگاه از دور ته جنگل تاریک صدایی آمد گویا منو صدا میکرد اری منو صدا میکرد ترسم بیشترو بیشتر میشد از کجا منو میشناسن
سرم را به طرف کلبه برگرداندم انگار از کلبه هم یکی من صدا میزد ناگه..........
ازخواب بیدار شدم اری مادرم بود منو صدا میزد میگفت پاشو وفت سحره

این کابوس گاه و بیگاه به سراغم می امد سارا با آن چشمهایی که به زور باز میشدند مرا نگاه می کرد. چرا این کابوس تمومی نداشت. سارا که بود؟ چرا یادم نمی آمد؟

مادرم بعدا در خاطراتش تعریف کرد این قضیه واقعی بوده و من اون رو توخواب ندیدهم.. نمی دونم واالا ماهم حرف مادرمون رو بدیده ی منت می پذریم، بذارید ادامه ی قضیه رو بخونیم...

پیرزنی که برام چایی آورد،
سعی کرد منو آروم کنه،
آدرس اتومبیل و صحنه ی سانحه رو از من پرسیدند....

پیرمرد، کمی طناب، تبر، و تنها اسبش رو برداشت که به سمت صحنه ی سانجه بریم.....

در بین راه پیرمرد ، از زندگی مون پرسید....


اون شب من(دکتر) پشت رول بودم. با سارا سر مسائل همیشگی دعوامون شده بود منم تعادل فرمون از دستم در رفت و با یه کامیون تصادف کردیم.





پ ن: فقط خواستم مرتب کنم...ادامه بدین جالب شد:rolleyessmileyanim:
 
آخرین ویرایش:

mj1919

New member
[ادامه ی داستان تا چند لحظه ی دیگر...]

(شما یادتون نمیاد، یک زمانی عصر جمعه، موقع نمایش فیلم سینمایی، بعضی موقع ها فیلم قطع می شد، مشکل داشت... بعد یک صفحه ی عکس گل میومد، با نستعلیق نوشته بود، ادامه ی فیلم تا چند لحظه ی دیگر)
 

sa@@ra

New member
هوا در گرگ و میش عصر بود من میان جنگل و هوای سرد و مرطوب بعد ازظهر، بی هدف پیش می رفتم فقط می خواستم تا قبل از شب از میان جنگل بگذرم! اما راه دراز بود و من فقط پیش میرفتم انگار راه بی پایان شده بود. همانطور که می رفتم دو راهیی پیش رویم ظاهر شد، دو راهیی که یک سمتش مشخص بود و به کلبه ای ختم میشد و سمت دیگرش همان راه بی پایان تا انتهای جنگل! حالا مانده بودم چه کنم راه به سمت کلبه یا . . . که ناگهان صدایی از کلبه به گوش رسید و من . . .



و من بدون اینکه به صدا توجهی کنم به راه بی پایان ادامه دادم.




و من که از تاریکی جنگل میترسیدم.. خود را به کنار کلبه رساندم.. از پنجره یه نیم نگاهی به درون کلبه انداختم..ارام خود را به در رسانم و ارام وارد کلبه شدم...



دستی از پشت سر بر روی شانه ام نشست از ترس داشتم میمردم.

من گوشم را تیز کردم صدای جیغ بود .ترس برمن غلبه کرده بود تمام بدنم میلرزید . تصمیم گرفتم به راهم ادامه دهم و به سمت کلبه نروم که ناگهان حس کردم چیزی پشتمه وقتی برگشتم یه خون آشامو دیدم و ...
وقتی به هوش اومدم هنوز گردنم میسوخت ...! چطور نجات پیدا کرده بودم . نه نه نه ! از اونجا بود که خاطرات vampire من شروع شد .
بعد میشینم خاطرات ومپایر خودمو مینویسم


اونقدر گرسنگی و ضعف رو ی من اثر کرده بود، که هی بیهوش می شدم،
انگار در آخرین از حال رفتنم، کابوسی دیده بودم، چیزی در ذهنم بود شبیه اینکه به من حمله شده بود،

ولی نه من باید تا کلبه می رفتم، من باید همسر و فرزندم رو که توی ماشین ... بودند رو نجات می دادم،... آخرین کور سوی امید من همین کلبه است....

همینطوری که دستم رو بردم که در رو بزنم، ناگهان صدایی خش دار، اسممو از توی کلبه صدا زد،
-سارا...
انگار منتظر من بود....

نه این صدای جیغ نبو انقد ترسیده بودم که صدای قر قر شکمم به نظرم صدای جیغ آمد عرق از سرو صورتم جاری شده بود هراسان به این سمتو آن سمت نگاه میکردم خدایا باید کدام راه را انتخاب کنم پاهایم میلرزید دندانام به هم میخورد ناگاه از دور ته جنگل تاریک صدایی آمد گویا منو صدا میکرد اری منو صدا میکرد ترسم بیشترو بیشتر میشد از کجا منو میشناسن
سرم را به طرف کلبه برگرداندم انگار از کلبه هم یکی من صدا میزد ناگه..........
ازخواب بیدار شدم اری مادرم بود منو صدا میزد میگفت پاشو وفت سحره

این کابوس گاه و بیگاه به سراغم می امد سارا با آن چشمهایی که به زور باز میشدند مرا نگاه می کرد. چرا این کابوس تمومی نداشت. سارا که بود؟ چرا یادم نمی آمد؟

مادرم بعدا در خاطراتش تعریف کرد این قضیه واقعی بوده و من اون رو توخواب ندیدهم.. نمی دونم واالا ماهم حرف مادرمون رو بدیده ی منت می پذریم، بذارید ادامه ی قضیه رو بخونیم...

پیرزنی که برام چایی آورد،
سعی کرد منو آروم کنه،
آدرس اتومبیل و صحنه ی سانحه رو از من پرسیدند....

پیرمرد، کمی طناب، تبر، و تنها اسبش رو برداشت که به سمت صحنه ی سانجه بریم.....

در بین راه پیرمرد ، از زندگی مون پرسید....


اون شب من(دکتر) پشت رول بودم. با سارا سر مسائل همیشگی دعوامون شده بود منم تعادل فرمون از دستم در رفت و با یه کامیون تصادف کردیم.





پ ن: فقط خواستم مرتب کنم...ادامه بدین جالب شد:rolleyessmileyanim:
خودم رو با هر سختی که بود از میون ان همه اهن پاره نجات دادم سارا گیر افتاده بودوصدای فریادش رعشه بر تنم انداخته بود .فارغ از دعوا خودمو به جتگل رسونده بودم
 

maxin

Well-known member
تازه اینجا درست واسم تفهیم شد ک ی دعوای بیهوده چطور میتونه همین الان زندگیمونو جهنم کنه چرا بی جهت ........
داشت همه بنزین ماشین خالی میشد رفتن سمت ماشین شاید کار احمقانه ای بود هر لحظه امکان داشت بووومممم و جهنمی تا آخر عمر همراه زندگیم باشه...
 

mohana

Well-known member
هوا در گرگ و میش عصر بود من میان جنگل و هوای سرد و مرطوب بعد ازظهر، بی هدف پیش می رفتم فقط می خواستم تا قبل از شب از میان جنگل بگذرم! اما راه دراز بود و من فقط پیش میرفتم انگار راه بی پایان شده بود. همانطور که می رفتم دو راهیی پیش رویم ظاهر شد، دو راهیی که یک سمتش مشخص بود و به کلبه ای ختم میشد و سمت دیگرش همان راه بی پایان تا انتهای جنگل! حالا مانده بودم چه کنم راه به سمت کلبه یا . . . که ناگهان صدایی از کلبه به گوش رسید و من . . .



و من بدون اینکه به صدا توجهی کنم به راه بی پایان ادامه دادم.




و من که از تاریکی جنگل میترسیدم.. خود را به کنار کلبه رساندم.. از پنجره یه نیم نگاهی به درون کلبه انداختم..ارام خود را به در رسانم و ارام وارد کلبه شدم...



دستی از پشت سر بر روی شانه ام نشست از ترس داشتم میمردم.

من گوشم را تیز کردم صدای جیغ بود .ترس برمن غلبه کرده بود تمام بدنم میلرزید . تصمیم گرفتم به راهم ادامه دهم و به سمت کلبه نروم که ناگهان حس کردم چیزی پشتمه وقتی برگشتم یه خون آشامو دیدم و ...
وقتی به هوش اومدم هنوز گردنم میسوخت ...! چطور نجات پیدا کرده بودم . نه نه نه ! از اونجا بود که خاطرات vampire من شروع شد .
بعد میشینم خاطرات ومپایر خودمو مینویسم


اونقدر گرسنگی و ضعف رو ی من اثر کرده بود، که هی بیهوش می شدم،
انگار در آخرین از حال رفتنم، کابوسی دیده بودم، چیزی در ذهنم بود شبیه اینکه به من حمله شده بود،

ولی نه من باید تا کلبه می رفتم، من باید همسر و فرزندم رو که توی ماشین ... بودند رو نجات می دادم،... آخرین کور سوی امید من همین کلبه است....

همینطوری که دستم رو بردم که در رو بزنم، ناگهان صدایی خش دار، اسممو از توی کلبه صدا زد،
-سارا...
انگار منتظر من بود....

نه این صدای جیغ نبو انقد ترسیده بودم که صدای قر قر شکمم به نظرم صدای جیغ آمد عرق از سرو صورتم جاری شده بود هراسان به این سمتو آن سمت نگاه میکردم خدایا باید کدام راه را انتخاب کنم پاهایم میلرزید دندانام به هم میخورد ناگاه از دور ته جنگل تاریک صدایی آمد گویا منو صدا میکرد اری منو صدا میکرد ترسم بیشترو بیشتر میشد از کجا منو میشناسن
سرم را به طرف کلبه برگرداندم انگار از کلبه هم یکی من صدا میزد ناگه..........
ازخواب بیدار شدم اری مادرم بود منو صدا میزد میگفت پاشو وفت سحره

این کابوس گاه و بیگاه به سراغم می امد سارا با آن چشمهایی که به زور باز میشدند مرا نگاه می کرد. چرا این کابوس تمومی نداشت. سارا که بود؟ چرا یادم نمی آمد؟

مادرم بعدا در خاطراتش تعریف کرد این قضیه واقعی بوده و من اون رو توخواب ندیدهم.. نمی دونم واالا ماهم حرف مادرمون رو بدیده ی منت می پذریم، بذارید ادامه ی قضیه رو بخونیم...

پیرزنی که برام چایی آورد،
سعی کرد منو آروم کنه،
آدرس اتومبیل و صحنه ی سانحه رو از من پرسیدند....

پیرمرد، کمی طناب، تبر، و تنها اسبش رو برداشت که به سمت صحنه ی سانجه بریم.....

در بین راه پیرمرد ، از زندگی مون پرسید....


اون شب من(دکتر) پشت رول بودم. با سارا سر مسائل همیشگی دعوامون شده بود منم تعادل فرمون از دستم در رفت و با یه کامیون تصادف کردیم.

خودم رو با هر سختی که بود از میون ان همه اهن پاره نجات دادم سارا گیر افتاده بودوصدای فریادش رعشه بر تنم انداخته بود .فارغ از دعوا خودمو به جتگل رسونده بودم

تازه اینجا درست واسم تفهیم شد ک ی دعوای بیهوده چطور میتونه همین الان زندگیمونو جهنم کنه چرا بی جهت ........
داشت همه بنزین ماشین خالی میشد رفتن سمت ماشین شاید کار احمقانه ای بود هر لحظه امکان داشت بووومممم و جهنمی تا آخر عمر همراه زندگیم باشه...


نمیدونستم چیکار کنم...دنیا دور سرم میچرخید
آخ سارا....اون همه زندگی منه...چطور سر یه مسئله پیش و پا افتاده باهاش دعوا افتادم...اگه اتفاقی براش بیافته من هیچوقت خودمو نمیبخشم...
 

شادی 25

New member
هوا در گرگ و میش عصر بود من میان جنگل و هوای سرد و مرطوب بعد ازظهر، بی هدف پیش می رفتم فقط می خواستم تا قبل از شب از میان جنگل بگذرم! اما راه دراز بود و من فقط پیش میرفتم انگار راه بی پایان شده بود. همانطور که می رفتم دو راهیی پیش رویم ظاهر شد، دو راهیی که یک سمتش مشخص بود و به کلبه ای ختم میشد و سمت دیگرش همان راه بی پایان تا انتهای جنگل! حالا مانده بودم چه کنم راه به سمت کلبه یا . . . که ناگهان صدایی از کلبه به گوش رسید و من . . .



و من بدون اینکه به صدا توجهی کنم به راه بی پایان ادامه دادم.




و من که از تاریکی جنگل میترسیدم.. خود را به کنار کلبه رساندم.. از پنجره یه نیم نگاهی به درون کلبه انداختم..ارام خود را به در رسانم و ارام وارد کلبه شدم...



دستی از پشت سر بر روی شانه ام نشست از ترس داشتم میمردم.

من گوشم را تیز کردم صدای جیغ بود .ترس برمن غلبه کرده بود تمام بدنم میلرزید . تصمیم گرفتم به راهم ادامه دهم و به سمت کلبه نروم که ناگهان حس کردم چیزی پشتمه وقتی برگشتم یه خون آشامو دیدم و ...
وقتی به هوش اومدم هنوز گردنم میسوخت ...! چطور نجات پیدا کرده بودم . نه نه نه ! از اونجا بود که خاطرات vampire من شروع شد .
بعد میشینم خاطرات ومپایر خودمو مینویسم


اونقدر گرسنگی و ضعف رو ی من اثر کرده بود، که هی بیهوش می شدم،
انگار در آخرین از حال رفتنم، کابوسی دیده بودم، چیزی در ذهنم بود شبیه اینکه به من حمله شده بود،

ولی نه من باید تا کلبه می رفتم، من باید همسر و فرزندم رو که توی ماشین ... بودند رو نجات می دادم،... آخرین کور سوی امید من همین کلبه است....

همینطوری که دستم رو بردم که در رو بزنم، ناگهان صدایی خش دار، اسممو از توی کلبه صدا زد،
-سارا...
انگار منتظر من بود....

نه این صدای جیغ نبو انقد ترسیده بودم که صدای قر قر شکمم به نظرم صدای جیغ آمد عرق از سرو صورتم جاری شده بود هراسان به این سمتو آن سمت نگاه میکردم خدایا باید کدام راه را انتخاب کنم پاهایم میلرزید دندانام به هم میخورد ناگاه از دور ته جنگل تاریک صدایی آمد گویا منو صدا میکرد اری منو صدا میکرد ترسم بیشترو بیشتر میشد از کجا منو میشناسن
سرم را به طرف کلبه برگرداندم انگار از کلبه هم یکی من صدا میزد ناگه..........
ازخواب بیدار شدم اری مادرم بود منو صدا میزد میگفت پاشو وفت سحره

این کابوس گاه و بیگاه به سراغم می امد سارا با آن چشمهایی که به زور باز میشدند مرا نگاه می کرد. چرا این کابوس تمومی نداشت. سارا که بود؟ چرا یادم نمی آمد؟

مادرم بعدا در خاطراتش تعریف کرد این قضیه واقعی بوده و من اون رو توخواب ندیدهم.. نمی دونم واالا ماهم حرف مادرمون رو بدیده ی منت می پذریم، بذارید ادامه ی قضیه رو بخونیم...

پیرزنی که برام چایی آورد،
سعی کرد منو آروم کنه،
آدرس اتومبیل و صحنه ی سانحه رو از من پرسیدند....

پیرمرد، کمی طناب، تبر، و تنها اسبش رو برداشت که به سمت صحنه ی سانجه بریم.....

در بین راه پیرمرد ، از زندگی مون پرسید....


اون شب من(دکتر) پشت رول بودم. با سارا سر مسائل همیشگی دعوامون شده بود منم تعادل فرمون از دستم در رفت و با یه کامیون تصادف کردیم.

خودم رو با هر سختی که بود از میون ان همه اهن پاره نجات دادم سارا گیر افتاده بودوصدای فریادش رعشه بر تنم انداخته بود .فارغ از دعوا خودمو به جتگل رسونده بودم

تازه اینجا درست واسم تفهیم شد ک ی دعوای بیهوده چطور میتونه همین الان زندگیمونو جهنم کنه چرا بی جهت ........
داشت همه بنزین ماشین خالی میشد رفتن سمت ماشین شاید کار احمقانه ای بود هر لحظه امکان داشت بووومممم و جهنمی تا آخر عمر همراه زندگیم باشه...


نمیدونستم چیکار کنم...دنیا دور سرم میچرخید
آخ سارا....اون همه زندگی منه...چطور سر یه مسئله پیش و پا افتاده باهاش دعوا افتادم...اگه اتفاقی براش بیافته من هیچوقت خودمو نمیبخشم...
کم کم با پیرمرد به ماشین نزدیک می شدیم تمام وسایل لازم رو با خودمون آورده بودیم. دستم رو نبض سارا گذاشتم. خدای من هنوز زنده است. خدایا شکرت.
 

nuter.93

New member
رفتم تو كلبه ببينم صداي جي بود نكو صداي يه كربه بوده خلاصه بيشتش كرم بركشتم به راه خودم ادامه دادم تو جنكل به شنل قرمزي رسيدم جون ماجراي كرك رو ميدونستم از ماجرا مطلعش كردم حلاصه طرف كفش بريده بودو كركو بشمش ريخته بود از اونمه اكاهي من ! بعد رفتيم اقا كرك رو سر به نيست كرديم و شنل قرمزي تا اومد تشكر كنه من در حالي كه كتم رو رو دوشم مينداحتم اروم تو افق محو شدم ! البته بعد كلي بشيمون شدم جرا تو افق محو شدم نكو كشت ارشاد داشته خلاصه ارشاد مارو كرفت كه تو با اون خانوم جيكار داشتي ما هم با يعك مكافاتي بيجونديمشون !
 

sa@@ra

New member



هوا در گرگ و میش عصر بود من میان جنگل و هوای سرد و مرطوب بعد ازظهر، بی هدف پیش می رفتم فقط می خواستم تا قبل از شب از میان جنگل بگذرم! اما راه دراز بود و من فقط پیش میرفتم انگار راه بی پایان شده بود. همانطور که می رفتم دو راهیی پیش رویم ظاهر شد، دو راهیی که یک سمتش مشخص بود و به کلبه ای ختم میشد و سمت دیگرش همان راه بی پایان تا انتهای جنگل! حالا مانده بودم چه کنم راه به سمت کلبه یا . . . که ناگهان صدایی از کلبه به گوش رسید و من . . .



و من بدون اینکه به صدا توجهی کنم به راه بی پایان ادامه دادم.




و من که از تاریکی جنگل میترسیدم.. خود را به کنار کلبه رساندم.. از پنجره یه نیم نگاهی به درون کلبه انداختم..ارام خود را به در رسانم و ارام وارد کلبه شدم...



دستی از پشت سر بر روی شانه ام نشست از ترس داشتم میمردم.

من گوشم را تیز کردم صدای جیغ بود .ترس برمن غلبه کرده بود تمام بدنم میلرزید . تصمیم گرفتم به راهم ادامه دهم و به سمت کلبه نروم که ناگهان حس کردم چیزی پشتمه وقتی برگشتم یه خون آشامو دیدم و ...
وقتی به هوش اومدم هنوز گردنم میسوخت ...! چطور نجات پیدا کرده بودم . نه نه نه ! از اونجا بود که خاطرات vampire من شروع شد .
بعد میشینم خاطرات ومپایر خودمو مینویسم


اونقدر گرسنگی و ضعف رو ی من اثر کرده بود، که هی بیهوش می شدم،
انگار در آخرین از حال رفتنم، کابوسی دیده بودم، چیزی در ذهنم بود شبیه اینکه به من حمله شده بود،

ولی نه من باید تا کلبه می رفتم، من باید همسر و فرزندم رو که توی ماشین ... بودند رو نجات می دادم،... آخرین کور سوی امید من همین کلبه است....

همینطوری که دستم رو بردم که در رو بزنم، ناگهان صدایی خش دار، اسممو از توی کلبه صدا زد،
-سارا...
انگار منتظر من بود....

نه این صدای جیغ نبو انقد ترسیده بودم که صدای قر قر شکمم به نظرم صدای جیغ آمد عرق از سرو صورتم جاری شده بود هراسان به این سمتو آن سمت نگاه میکردم خدایا باید کدام راه را انتخاب کنم پاهایم میلرزید دندانام به هم میخورد ناگاه از دور ته جنگل تاریک صدایی آمد گویا منو صدا میکرد اری منو صدا میکرد ترسم بیشترو بیشتر میشد از کجا منو میشناسن
سرم را به طرف کلبه برگرداندم انگار از کلبه هم یکی من صدا میزد ناگه..........
ازخواب بیدار شدم اری مادرم بود منو صدا میزد میگفت پاشو وفت سحره

این کابوس گاه و بیگاه به سراغم می امد سارا با آن چشمهایی که به زور باز میشدند مرا نگاه می کرد. چرا این کابوس تمومی نداشت. سارا که بود؟ چرا یادم نمی آمد؟

مادرم بعدا در خاطراتش تعریف کرد این قضیه واقعی بوده و من اون رو توخواب ندیدهم.. نمی دونم واالا ماهم حرف مادرمون رو بدیده ی منت می پذریم، بذارید ادامه ی قضیه رو بخونیم...

پیرزنی که برام چایی آورد،
سعی کرد منو آروم کنه،
آدرس اتومبیل و صحنه ی سانحه رو از من پرسیدند....

پیرمرد، کمی طناب، تبر، و تنها اسبش رو برداشت که به سمت صحنه ی سانجه بریم.....

در بین راه پیرمرد ، از زندگی مون پرسید....


اون شب من(دکتر) پشت رول بودم. با سارا سر مسائل همیشگی دعوامون شده بود منم تعادل فرمون از دستم در رفت و با یه کامیون تصادف کردیم.

خودم رو با هر سختی که بود از میون ان همه اهن پاره نجات دادم سارا گیر افتاده بودوصدای فریادش رعشه بر تنم انداخته بود .فارغ از دعوا خودمو به جتگل رسونده بودم

تازه اینجا درست واسم تفهیم شد ک ی دعوای بیهوده چطور میتونه همین الان زندگیمونو جهنم کنه چرا بی جهت ........
داشت همه بنزین ماشین خالی میشد رفتن سمت ماشین شاید کار احمقانه ای بود هر لحظه امکان داشت بووومممم و جهنمی تا آخر عمر همراه زندگیم باشه...


نمیدونستم چیکار کنم...دنیا دور سرم میچرخید
آخ سارا....اون همه زندگی منه...چطور سر یه مسئله پیش و پا افتاده باهاش دعوا افتادم...اگه اتفاقی براش بیافته من هیچوقت خودمو نمیبخشم...



تو افکار خودم غرق شده بودم که یهو با پیرمرد و ادمهای دیگری که در میانه ی راه به ما پیوسته بودند به نزدیکی ماشین رسیدیممم ..وای خدای من جی میدیدم دود همه جارو فرا گرفته بود تا چشم کار میکرد دود و اتیش بود .اثری از سارا نبود.زانوهام دیگه قدرت نداشتند .خودمو به ماشین رسوندم سارای من نبود.یک ان همهی دنیام خالی شد.همه ارزوهام با سارا پر کشید.پیرمردی که همراه ما بود از مردمی که اون اطراف بودند پرسید ایا شما زنی رو تی ماشین ندیدید؟؟
صداهارو به سختی میشنیدم .یکی میگفت وقتی ما رسیدیم ماشین در حال سوختن بود عذه ای هم گفتند برای کمک امده بودند اما کسی رو پیدا نکرده بودند.چشمم به چیزی اطراف ماشین خورد چیزی شبیه گوشواره سارا

 
آخرین ویرایش:

MAHSABANOO

New member
یکم که رفتم جلوتر دیدم که بله گ.ش.اره سارا هست که داره تو اون هوایه گرگ و میش برق میزنه هراسون دورو برمو نگاه کردم و بلند بلند اسم تنها بهانه زندگیمو صدا میکردمو ا شک میریختم کمی که گشتم سارا رو با صورت خونی کنار جاده پیدا کردم سارایه عزیزمو تو اغو شم گرفتم و اسمشو صدا کردم و خدا رو شکر کردم که سارایه من تنها عشق زندگیم جون سالم به در برده سریع به بیمارستان منتقلش کردیم وقتی سارا چشماشو باز کرد با نگاه گنگی همه جا رو نگاه میکرد وقتی صداش کردمو دستشو گرفتم با نگاه هراسونی دستشو از بین انگشتام در اورد و گفت تو کی هستی اه خدایه من سارا عشقم عمرم و همه زندگیم منو به خاطر نداشت ................
 

sa@@ra

New member
هوا در گرگ و میش عصر بود من میان جنگل و هوای سرد و مرطوب بعد ازظهر، بی هدف پیش می رفتم فقط می خواستم تا قبل از شب از میان جنگل بگذرم! اما راه دراز بود و من فقط پیش میرفتم انگار راه بی پایان شده بود. همانطور که می رفتم دو راهیی پیش رویم ظاهر شد، دو راهیی که یک سمتش مشخص بود و به کلبه ای ختم میشد و سمت دیگرش همان راه بی پایان تا انتهای جنگل! حالا مانده بودم چه کنم راه به سمت کلبه یا . . . که ناگهان صدایی از کلبه به گوش رسید و من . . .



و من بدون اینکه به صدا توجهی کنم به راه بی پایان ادامه دادم.




و من که از تاریکی جنگل میترسیدم.. خود را به کنار کلبه رساندم.. از پنجره یه نیم نگاهی به درون کلبه انداختم..ارام خود را به در رسانم و ارام وارد کلبه شدم...



دستی از پشت سر بر روی شانه ام نشست از ترس داشتم میمردم.

من گوشم را تیز کردم صدای جیغ بود .ترس برمن غلبه کرده بود تمام بدنم میلرزید . تصمیم گرفتم به راهم ادامه دهم و به سمت کلبه نروم که ناگهان حس کردم چیزی پشتمه وقتی برگشتم یه خون آشامو دیدم و ...
وقتی به هوش اومدم هنوز گردنم میسوخت ...! چطور نجات پیدا کرده بودم . نه نه نه ! از اونجا بود که خاطرات vampire من شروع شد .
بعد میشینم خاطرات ومپایر خودمو مینویسم


اونقدر گرسنگی و ضعف رو ی من اثر کرده بود، که هی بیهوش می شدم،
انگار در آخرین از حال رفتنم، کابوسی دیده بودم، چیزی در ذهنم بود شبیه اینکه به من حمله شده بود،

ولی نه من باید تا کلبه می رفتم، من باید همسر و فرزندم رو که توی ماشین ... بودند رو نجات می دادم،... آخرین کور سوی امید من همین کلبه است....

همینطوری که دستم رو بردم که در رو بزنم، ناگهان صدایی خش دار، اسممو از توی کلبه صدا زد،
-سارا...
انگار منتظر من بود....

نه این صدای جیغ نبو انقد ترسیده بودم که صدای قر قر شکمم به نظرم صدای جیغ آمد عرق از سرو صورتم جاری شده بود هراسان به این سمتو آن سمت نگاه میکردم خدایا باید کدام راه را انتخاب کنم پاهایم میلرزید دندانام به هم میخورد ناگاه از دور ته جنگل تاریک صدایی آمد گویا منو صدا میکرد اری منو صدا میکرد ترسم بیشترو بیشتر میشد از کجا منو میشناسن
سرم را به طرف کلبه برگرداندم انگار از کلبه هم یکی من صدا میزد ناگه..........
ازخواب بیدار شدم اری مادرم بود منو صدا میزد میگفت پاشو وفت سحره

این کابوس گاه و بیگاه به سراغم می امد سارا با آن چشمهایی که به زور باز میشدند مرا نگاه می کرد. چرا این کابوس تمومی نداشت. سارا که بود؟ چرا یادم نمی آمد؟

مادرم بعدا در خاطراتش تعریف کرد این قضیه واقعی بوده و من اون رو توخواب ندیدهم.. نمی دونم واالا ماهم حرف مادرمون رو بدیده ی منت می پذریم، بذارید ادامه ی قضیه رو بخونیم...

پیرزنی که برام چایی آورد،
سعی کرد منو آروم کنه،
آدرس اتومبیل و صحنه ی سانحه رو از من پرسیدند....

پیرمرد، کمی طناب، تبر، و تنها اسبش رو برداشت که به سمت صحنه ی سانجه بریم.....

در بین راه پیرمرد ، از زندگی مون پرسید....


اون شب من(دکتر) پشت رول بودم. با سارا سر مسائل همیشگی دعوامون شده بود منم تعادل فرمون از دستم در رفت و با یه کامیون تصادف کردیم.

خودم رو با هر سختی که بود از میون ان همه اهن پاره نجات دادم سارا گیر افتاده بودوصدای فریادش رعشه بر تنم انداخته بود .فارغ از دعوا خودمو به جتگل رسونده بودم

تازه اینجا درست واسم تفهیم شد ک ی دعوای بیهوده چطور میتونه همین الان زندگیمونو جهنم کنه چرا بی جهت ........
داشت همه بنزین ماشین خالی میشد رفتن سمت ماشین شاید کار احمقانه ای بود هر لحظه امکان داشت بووومممم و جهنمی تا آخر عمر همراه زندگیم باشه...


نمیدونستم چیکار کنم...دنیا دور سرم میچرخید
آخ سارا....اون همه زندگی منه...چطور سر یه مسئله پیش و پا افتاده باهاش دعوا افتادم...اگه اتفاقی براش بیافته من هیچوقت خودمو نمیبخشم...



تو افکار خودم غرق شده بودم که یهو با پیرمرد و ادمهای دیگری که در میانه ی راه به ما پیوسته بودند به نزدیکی ماشین رسیدیممم ..وای خدای من جی میدیدم دود همه جارو فرا گرفته بود تا چشم کار میکرد دود و اتیش بود .اثری از سارا نبود.زانوهام دیگه قدرت نداشتند .خودمو به ماشین رسوندم سارای من نبود.یک ان همهی دنیام خالی شد.همه ارزوهام با سارا پر کشید.پیرمردی که همراه ما بود از مردمی که اون اطراف بودند پرسید ایا شما زنی رو تی ماشین ندیدید؟؟
صداهارو به سختی میشنیدم .یکی میگفت وقتی ما رسیدیم ماشین در حال سوختن بود عذه ای هم گفتند برای کمک امده بودند اما کسی رو پیدا نکرده بودند.چشمم به چیزی اطراف ماشین خورد چیزی شبیه گوشواره سارا
یکم که رفتم جلوتر دیدم که بله گ.ش.اره سارا هست که داره تو اون هوایه گرگ و میش برق میزنه هراسون دورو برمو نگاه کردم و بلند بلند اسم تنها بهانه زندگیمو صدا میکردمو ا شک میریختم کمی که گشتم سارا رو با صورت خونی کنار جاده پیدا کردم سارایه عزیزمو تو اغو شم گرفتم و اسمشو صدا کردم و خدا رو شکر کردم که سارایه من تنها عشق زندگیم جون سالم به در برده سریع به بیمارستان منتقلش کردیم وقتی سارا چشماشو باز کرد با نگاه گنگی همه جا رو نگاه میکرد وقتی صداش کردمو دستشو گرفتم با نگاه هراسونی دستشو از بین انگشتام در اورد و گفت تو کی هستی اه خدایه من سارا عشقم عمرم و همه زندگیم منو به خاطر نداشت ................

تو دلم از خدا شاکر بودم با بابت زنده موندن سارا انگار دوباره دنیای خالیمو با زنده موندنش پر کرده بود اما یه بغضی گلوم را فشار میداد .دکتر اومد تو اتاق و وضع عمومی سارا رو چک کرد و وقتی داشت از اتاق میرفت بیرون منو صدا کرد ومن هم همراه با دکتر از اتاق رقتم بیرون.گفت این یک معجزس که خانومتون الان سالمه ولی اسیبی به مغزش رسیده که حافظشو از دست داده که ممکنه کوتاه مدت یا داعمی باشه فعلا باید اینجا بستزی باشه تا اوضاع عمومیش بعتر شه
شما باید با یاداوری خاطراتنون بهش کمک کنید اما عجله نکنید ......پرسیدم اگه منو به خاطر نیاورد چی؟؟
دکتر گفت:فکر کن الان روز اول اشنایی تونه.بهش فرصت بده عاشقت شه..............
 

sa@@ra

New member
هوا در گرگ و میش عصر بود من میان جنگل و هوای سرد و مرطوب بعد ازظهر، بی هدف پیش می رفتم فقط می خواستم تا قبل از شب از میان جنگل بگذرم! اما راه دراز بود و من فقط پیش میرفتم انگار راه بی پایان شده بود. همانطور که می رفتم دو راهیی پیش رویم ظاهر شد، دو راهیی که یک سمتش مشخص بود و به کلبه ای ختم میشد و سمت دیگرش همان راه بی پایان تا انتهای جنگل! حالا مانده بودم چه کنم راه به سمت کلبه یا . . . که ناگهان صدایی از کلبه به گوش رسید و من . . .



و من بدون اینکه به صدا توجهی کنم به راه بی پایان ادامه دادم.




و من که از تاریکی جنگل میترسیدم.. خود را به کنار کلبه رساندم.. از پنجره یه نیم نگاهی به درون کلبه انداختم..ارام خود را به در رسانم و ارام وارد کلبه شدم...



دستی از پشت سر بر روی شانه ام نشست از ترس داشتم میمردم.

من گوشم را تیز کردم صدای جیغ بود .ترس برمن غلبه کرده بود تمام بدنم میلرزید . تصمیم گرفتم به راهم ادامه دهم و به سمت کلبه نروم که ناگهان حس کردم چیزی پشتمه وقتی برگشتم یه خون آشامو دیدم و ...
وقتی به هوش اومدم هنوز گردنم میسوخت ...! چطور نجات پیدا کرده بودم . نه نه نه ! از اونجا بود که خاطرات vampire من شروع شد .
بعد میشینم خاطرات ومپایر خودمو مینویسم


اونقدر گرسنگی و ضعف رو ی من اثر کرده بود، که هی بیهوش می شدم،
انگار در آخرین از حال رفتنم، کابوسی دیده بودم، چیزی در ذهنم بود شبیه اینکه به من حمله شده بود،

ولی نه من باید تا کلبه می رفتم، من باید همسر و فرزندم رو که توی ماشین ... بودند رو نجات می دادم،... آخرین کور سوی امید من همین کلبه است....

همینطوری که دستم رو بردم که در رو بزنم، ناگهان صدایی خش دار، اسممو از توی کلبه صدا زد،
-سارا...
انگار منتظر من بود....

نه این صدای جیغ نبو انقد ترسیده بودم که صدای قر قر شکمم به نظرم صدای جیغ آمد عرق از سرو صورتم جاری شده بود هراسان به این سمتو آن سمت نگاه میکردم خدایا باید کدام راه را انتخاب کنم پاهایم میلرزید دندانام به هم میخورد ناگاه از دور ته جنگل تاریک صدایی آمد گویا منو صدا میکرد اری منو صدا میکرد ترسم بیشترو بیشتر میشد از کجا منو میشناسن
سرم را به طرف کلبه برگرداندم انگار از کلبه هم یکی من صدا میزد ناگه..........
ازخواب بیدار شدم اری مادرم بود منو صدا میزد میگفت پاشو وفت سحره

این کابوس گاه و بیگاه به سراغم می امد سارا با آن چشمهایی که به زور باز میشدند مرا نگاه می کرد. چرا این کابوس تمومی نداشت. سارا که بود؟ چرا یادم نمی آمد؟

مادرم بعدا در خاطراتش تعریف کرد این قضیه واقعی بوده و من اون رو توخواب ندیدهم.. نمی دونم واالا ماهم حرف مادرمون رو بدیده ی منت می پذریم، بذارید ادامه ی قضیه رو بخونیم...

پیرزنی که برام چایی آورد،
سعی کرد منو آروم کنه،
آدرس اتومبیل و صحنه ی سانحه رو از من پرسیدند....

پیرمرد، کمی طناب، تبر، و تنها اسبش رو برداشت که به سمت صحنه ی سانجه بریم.....

در بین راه پیرمرد ، از زندگی مون پرسید....


اون شب من(دکتر) پشت رول بودم. با سارا سر مسائل همیشگی دعوامون شده بود منم تعادل فرمون از دستم در رفت و با یه کامیون تصادف کردیم.

خودم رو با هر سختی که بود از میون ان همه اهن پاره نجات دادم سارا گیر افتاده بودوصدای فریادش رعشه بر تنم انداخته بود .فارغ از دعوا خودمو به جتگل رسونده بودم

تازه اینجا درست واسم تفهیم شد ک ی دعوای بیهوده چطور میتونه همین الان زندگیمونو جهنم کنه چرا بی جهت ........
داشت همه بنزین ماشین خالی میشد رفتن سمت ماشین شاید کار احمقانه ای بود هر لحظه امکان داشت بووومممم و جهنمی تا آخر عمر همراه زندگیم باشه...


نمیدونستم چیکار کنم...دنیا دور سرم میچرخید
آخ سارا....اون همه زندگی منه...چطور سر یه مسئله پیش و پا افتاده باهاش دعوا افتادم...اگه اتفاقی براش بیافته من هیچوقت خودمو نمیبخشم...



تو افکار خودم غرق شده بودم که یهو با پیرمرد و ادمهای دیگری که در میانه ی راه به ما پیوسته بودند به نزدیکی ماشین رسیدیممم ..وای خدای من جی میدیدم دود همه جارو فرا گرفته بود تا چشم کار میکرد دود و اتیش بود .اثری از سارا نبود.زانوهام دیگه قدرت نداشتند .خودمو به ماشین رسوندم سارای من نبود.یک ان همهی دنیام خالی شد.همه ارزوهام با سارا پر کشید.پیرمردی که همراه ما بود از مردمی که اون اطراف بودند پرسید ایا شما زنی رو تی ماشین ندیدید؟؟
صداهارو به سختی میشنیدم .یکی میگفت وقتی ما رسیدیم ماشین در حال سوختن بود عذه ای هم گفتند برای کمک امده بودند اما کسی رو پیدا نکرده بودند.چشمم به چیزی اطراف ماشین خورد چیزی شبیه گوشواره سارا
یکم که رفتم جلوتر دیدم که بله گ.ش.اره سارا هست که داره تو اون هوایه گرگ و میش برق میزنه هراسون دورو برمو نگاه کردم و بلند بلند اسم تنها بهانه زندگیمو صدا میکردمو ا شک میریختم کمی که گشتم سارا رو با صورت خونی کنار جاده پیدا کردم سارایه عزیزمو تو اغو شم گرفتم و اسمشو صدا کردم و خدا رو شکر کردم که سارایه من تنها عشق زندگیم جون سالم به در برده سریع به بیمارستان منتقلش کردیم وقتی سارا چشماشو باز کرد با نگاه گنگی همه جا رو نگاه میکرد وقتی صداش کردمو دستشو گرفتم با نگاه هراسونی دستشو از بین انگشتام در اورد و گفت تو کی هستی اه خدایه من سارا عشقم عمرم و همه زندگیم منو به خاطر نداشت ................

تو دلم از خدا شاکر بودم با بابت زنده موندن سارا انگار دوباره دنیای خالیمو با زنده موندنش پر کرده بود اما یه بغضی گلوم را فشار میداد .دکتر اومد تو اتاق و وضع عمومی سارا رو چک کرد و وقتی داشت از اتاق میرفت بیرون منو صدا کرد ومن هم همراه با دکتر از اتاق رقتم بیرون.گفت این یک معجزس که خانومتون الان سالمه ولی اسیبی به مغزش رسیده که حافظشو از دست داده که ممکنه کوتاه مدت یا داعمی باشه فعلا باید اینجا بستزی باشه تا اوضاع عمومیش بعتر شه
شما باید با یاداوری خاطراتنون بهش کمک کنید اما عجله نکنید ......پرسیدم اگه منو به خاطر نیاورد چی؟؟
دکتر گفت:فکر کن الان روز اول اشنایی تونه.بهش فرصت بده عاشقت شه..............
غیلم هندیییییییییی
:25r30wi::25r30wi:
 

ZOT

New member
هوا در گرگ و میش عصر بود من میان جنگل و هوای سرد و مرطوب بعد ازظهر، بی هدف پیش می رفتم فقط می خواستم تا قبل از شب از میان جنگل بگذرم! اما راه دراز بود و من فقط پیش میرفتم انگار راه بی پایان شده بود. همانطور که می رفتم دو راهیی پیش رویم ظاهر شد، دو راهیی که یک سمتش مشخص بود و به کلبه ای ختم میشد و سمت دیگرش همان راه بی پایان تا انتهای جنگل! حالا مانده بودم چه کنم راه به سمت کلبه یا . . . که ناگهان صدایی از کلبه به گوش رسید و من . . .



و من بدون اینکه به صدا توجهی کنم به راه بی پایان ادامه دادم.




و من که از تاریکی جنگل میترسیدم.. خود را به کنار کلبه رساندم.. از پنجره یه نیم نگاهی به درون کلبه انداختم..ارام خود را به در رسانم و ارام وارد کلبه شدم...



دستی از پشت سر بر روی شانه ام نشست از ترس داشتم میمردم.

من گوشم را تیز کردم صدای جیغ بود .ترس برمن غلبه کرده بود تمام بدنم میلرزید . تصمیم گرفتم به راهم ادامه دهم و به سمت کلبه نروم که ناگهان حس کردم چیزی پشتمه وقتی برگشتم یه خون آشامو دیدم و ...
وقتی به هوش اومدم هنوز گردنم میسوخت ...! چطور نجات پیدا کرده بودم . نه نه نه ! از اونجا بود که خاطرات vampire من شروع شد .
بعد میشینم خاطرات ومپایر خودمو مینویسم


اونقدر گرسنگی و ضعف رو ی من اثر کرده بود، که هی بیهوش می شدم،
انگار در آخرین از حال رفتنم، کابوسی دیده بودم، چیزی در ذهنم بود شبیه اینکه به من حمله شده بود،

ولی نه من باید تا کلبه می رفتم، من باید همسر و فرزندم رو که توی ماشین ... بودند رو نجات می دادم،... آخرین کور سوی امید من همین کلبه است....

همینطوری که دستم رو بردم که در رو بزنم، ناگهان صدایی خش دار، اسممو از توی کلبه صدا زد،
-سارا...
انگار منتظر من بود....

نه این صدای جیغ نبو انقد ترسیده بودم که صدای قر قر شکمم به نظرم صدای جیغ آمد عرق از سرو صورتم جاری شده بود هراسان به این سمتو آن سمت نگاه میکردم خدایا باید کدام راه را انتخاب کنم پاهایم میلرزید دندانام به هم میخورد ناگاه از دور ته جنگل تاریک صدایی آمد گویا منو صدا میکرد اری منو صدا میکرد ترسم بیشترو بیشتر میشد از کجا منو میشناسن
سرم را به طرف کلبه برگرداندم انگار از کلبه هم یکی من صدا میزد ناگه..........
ازخواب بیدار شدم اری مادرم بود منو صدا میزد میگفت پاشو وفت سحره

این کابوس گاه و بیگاه به سراغم می امد سارا با آن چشمهایی که به زور باز میشدند مرا نگاه می کرد. چرا این کابوس تمومی نداشت. سارا که بود؟ چرا یادم نمی آمد؟

مادرم بعدا در خاطراتش تعریف کرد این قضیه واقعی بوده و من اون رو توخواب ندیدهم.. نمی دونم واالا ماهم حرف مادرمون رو بدیده ی منت می پذریم، بذارید ادامه ی قضیه رو بخونیم...

پیرزنی که برام چایی آورد،
سعی کرد منو آروم کنه،
آدرس اتومبیل و صحنه ی سانحه رو از من پرسیدند....

پیرمرد، کمی طناب، تبر، و تنها اسبش رو برداشت که به سمت صحنه ی سانجه بریم.....

در بین راه پیرمرد ، از زندگی مون پرسید....


اون شب من(دکتر) پشت رول بودم. با سارا سر مسائل همیشگی دعوامون شده بود منم تعادل فرمون از دستم در رفت و با یه کامیون تصادف کردیم.

خودم رو با هر سختی که بود از میون ان همه اهن پاره نجات دادم سارا گیر افتاده بودوصدای فریادش رعشه بر تنم انداخته بود .فارغ از دعوا خودمو به جتگل رسونده بودم

تازه اینجا درست واسم تفهیم شد ک ی دعوای بیهوده چطور میتونه همین الان زندگیمونو جهنم کنه چرا بی جهت ........
داشت همه بنزین ماشین خالی میشد رفتن سمت ماشین شاید کار احمقانه ای بود هر لحظه امکان داشت بووومممم و جهنمی تا آخر عمر همراه زندگیم باشه...


نمیدونستم چیکار کنم...دنیا دور سرم میچرخید
آخ سارا....اون همه زندگی منه...چطور سر یه مسئله پیش و پا افتاده باهاش دعوا افتادم...اگه اتفاقی براش بیافته من هیچوقت خودمو نمیبخشم...



تو افکار خودم غرق شده بودم که یهو با پیرمرد و ادمهای دیگری که در میانه ی راه به ما پیوسته بودند به نزدیکی ماشین رسیدیممم ..وای خدای من جی میدیدم دود همه جارو فرا گرفته بود تا چشم کار میکرد دود و اتیش بود .اثری از سارا نبود.زانوهام دیگه قدرت نداشتند .خودمو به ماشین رسوندم سارای من نبود.یک ان همهی دنیام خالی شد.همه ارزوهام با سارا پر کشید.پیرمردی که همراه ما بود از مردمی که اون اطراف بودند پرسید ایا شما زنی رو تی ماشین ندیدید؟؟
صداهارو به سختی میشنیدم .یکی میگفت وقتی ما رسیدیم ماشین در حال سوختن بود عذه ای هم گفتند برای کمک امده بودند اما کسی رو پیدا نکرده بودند.چشمم به چیزی اطراف ماشین خورد چیزی شبیه گوشواره سارا
یکم که رفتم جلوتر دیدم که بله گ.ش.اره سارا هست که داره تو اون هوایه گرگ و میش برق میزنه هراسون دورو برمو نگاه کردم و بلند بلند اسم تنها بهانه زندگیمو صدا میکردمو ا شک میریختم کمی که گشتم سارا رو با صورت خونی کنار جاده پیدا کردم سارایه عزیزمو تو اغو شم گرفتم و اسمشو صدا کردم و خدا رو شکر کردم که سارایه من تنها عشق زندگیم جون سالم به در برده سریع به بیمارستان منتقلش کردیم وقتی سارا چشماشو باز کرد با نگاه گنگی همه جا رو نگاه میکرد وقتی صداش کردمو دستشو گرفتم با نگاه هراسونی دستشو از بین انگشتام در اورد و گفت تو کی هستی اه خدایه من سارا عشقم عمرم و همه زندگیم منو به خاطر نداشت ................

تو دلم از خدا شاکر بودم با بابت زنده موندن سارا انگار دوباره دنیای خالیمو با زنده موندنش پر کرده بود اما یه بغضی گلوم را فشار میداد .دکتر اومد تو اتاق و وضع عمومی سارا رو چک کرد و وقتی داشت از اتاق میرفت بیرون منو صدا کرد ومن هم همراه با دکتر از اتاق رقتم بیرون.گفت این یک معجزس که خانومتون الان سالمه ولی اسیبی به مغزش رسیده که حافظشو از دست داده که ممکنه کوتاه مدت یا داعمی باشه فعلا باید اینجا بستزی باشه تا اوضاع عمومیش بعتر شه
شما باید با یاداوری خاطراتنون بهش کمک کنید اما عجله نکنید ......پرسیدم اگه منو به خاطر نیاورد چی؟؟
دکتر گفت:فکر کن الان روز اول اشنایی تونه.بهش فرصت بده عاشقت شه

الان فقط تنها چیزی که داشتم بهش فکر می کردم این بود که سارا زنده بود! نمی دونم حکمت این ماجرا چی بود! بعد از اون دعوا، اون تصادف و اون همه ماجرا و جنگل و پیرمرد . . . وای خدای ممنون اگه سارا توی اون ماشین می موند و همه چی تموم می شد من هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم! حالا که به گذشته نگاه می کنم انگار می بینم که خدا برای ساختن زندگیم بهم فرصت دوباره داده بود قبل از اون ماجرا چند وقتی بود که هر روز با سارا دعوا می کردیم نمی دونم چی شده بود حتی سر یه مسئله ی کوچیک و پیش پا افتاده حرفمون می شد و سارا و من هر دو حسابی عصبی بودیم . . .
 

leyla-h

New member
هوا در گرگ و میش عصر بود من میان جنگل و هوای سرد و مرطوب بعد ازظهر، بی هدف پیش می رفتم فقط می خواستم تا قبل از شب از میان جنگل بگذرم! اما راه دراز بود و من فقط پیش میرفتم انگار راه بی پایان شده بود. همانطور که می رفتم دو راهیی پیش رویم ظاهر شد، دو راهیی که یک سمتش مشخص بود و به کلبه ای ختم میشد و سمت دیگرش همان راه بی پایان تا انتهای جنگل! حالا مانده بودم چه کنم راه به سمت کلبه یا . . . که ناگهان صدایی از کلبه به گوش رسید و من . . .



و من بدون اینکه به صدا توجهی کنم به راه بی پایان ادامه دادم.




و من که از تاریکی جنگل میترسیدم.. خود را به کنار کلبه رساندم.. از پنجره یه نیم نگاهی به درون کلبه انداختم..ارام خود را به در رسانم و ارام وارد کلبه شدم...



دستی از پشت سر بر روی شانه ام نشست از ترس داشتم میمردم.

من گوشم را تیز کردم صدای جیغ بود .ترس برمن غلبه کرده بود تمام بدنم میلرزید . تصمیم گرفتم به راهم ادامه دهم و به سمت کلبه نروم که ناگهان حس کردم چیزی پشتمه وقتی برگشتم یه خون آشامو دیدم و ...
وقتی به هوش اومدم هنوز گردنم میسوخت ...! چطور نجات پیدا کرده بودم . نه نه نه ! از اونجا بود که خاطرات vampire من شروع شد .
بعد میشینم خاطرات ومپایر خودمو مینویسم


اونقدر گرسنگی و ضعف رو ی من اثر کرده بود، که هی بیهوش می شدم،
انگار در آخرین از حال رفتنم، کابوسی دیده بودم، چیزی در ذهنم بود شبیه اینکه به من حمله شده بود،

ولی نه من باید تا کلبه می رفتم، من باید همسر و فرزندم رو که توی ماشین ... بودند رو نجات می دادم،... آخرین کور سوی امید من همین کلبه است....

همینطوری که دستم رو بردم که در رو بزنم، ناگهان صدایی خش دار، اسممو از توی کلبه صدا زد،
-سارا...
انگار منتظر من بود....

نه این صدای جیغ نبو انقد ترسیده بودم که صدای قر قر شکمم به نظرم صدای جیغ آمد عرق از سرو صورتم جاری شده بود هراسان به این سمتو آن سمت نگاه میکردم خدایا باید کدام راه را انتخاب کنم پاهایم میلرزید دندانام به هم میخورد ناگاه از دور ته جنگل تاریک صدایی آمد گویا منو صدا میکرد اری منو صدا میکرد ترسم بیشترو بیشتر میشد از کجا منو میشناسن
سرم را به طرف کلبه برگرداندم انگار از کلبه هم یکی من صدا میزد ناگه..........
ازخواب بیدار شدم اری مادرم بود منو صدا میزد میگفت پاشو وفت سحره

این کابوس گاه و بیگاه به سراغم می امد سارا با آن چشمهایی که به زور باز میشدند مرا نگاه می کرد. چرا این کابوس تمومی نداشت. سارا که بود؟ چرا یادم نمی آمد؟

مادرم بعدا در خاطراتش تعریف کرد این قضیه واقعی بوده و من اون رو توخواب ندیدهم.. نمی دونم واالا ماهم حرف مادرمون رو بدیده ی منت می پذریم، بذارید ادامه ی قضیه رو بخونیم...

پیرزنی که برام چایی آورد،
سعی کرد منو آروم کنه،
آدرس اتومبیل و صحنه ی سانحه رو از من پرسیدند....

پیرمرد، کمی طناب، تبر، و تنها اسبش رو برداشت که به سمت صحنه ی سانجه بریم.....

در بین راه پیرمرد ، از زندگی مون پرسید....


اون شب من(دکتر) پشت رول بودم. با سارا سر مسائل همیشگی دعوامون شده بود منم تعادل فرمون از دستم در رفت و با یه کامیون تصادف کردیم.

خودم رو با هر سختی که بود از میون ان همه اهن پاره نجات دادم سارا گیر افتاده بودوصدای فریادش رعشه بر تنم انداخته بود .فارغ از دعوا خودمو به جتگل رسونده بودم

تازه اینجا درست واسم تفهیم شد ک ی دعوای بیهوده چطور میتونه همین الان زندگیمونو جهنم کنه چرا بی جهت ........
داشت همه بنزین ماشین خالی میشد رفتن سمت ماشین شاید کار احمقانه ای بود هر لحظه امکان داشت بووومممم و جهنمی تا آخر عمر همراه زندگیم باشه...


نمیدونستم چیکار کنم...دنیا دور سرم میچرخید
آخ سارا....اون همه زندگی منه...چطور سر یه مسئله پیش و پا افتاده باهاش دعوا افتادم...اگه اتفاقی براش بیافته من هیچوقت خودمو نمیبخشم...



تو افکار خودم غرق شده بودم که یهو با پیرمرد و ادمهای دیگری که در میانه ی راه به ما پیوسته بودند به نزدیکی ماشین رسیدیممم ..وای خدای من جی میدیدم دود همه جارو فرا گرفته بود تا چشم کار میکرد دود و اتیش بود .اثری از سارا نبود.زانوهام دیگه قدرت نداشتند .خودمو به ماشین رسوندم سارای من نبود.یک ان همهی دنیام خالی شد.همه ارزوهام با سارا پر کشید.پیرمردی که همراه ما بود از مردمی که اون اطراف بودند پرسید ایا شما زنی رو تی ماشین ندیدید؟؟
صداهارو به سختی میشنیدم .یکی میگفت وقتی ما رسیدیم ماشین در حال سوختن بود عذه ای هم گفتند برای کمک امده بودند اما کسی رو پیدا نکرده بودند.چشمم به چیزی اطراف ماشین خورد چیزی شبیه گوشواره سارا
یکم که رفتم جلوتر دیدم که بله گ.ش.اره سارا هست که داره تو اون هوایه گرگ و میش برق میزنه هراسون دورو برمو نگاه کردم و بلند بلند اسم تنها بهانه زندگیمو صدا میکردمو ا شک میریختم کمی که گشتم سارا رو با صورت خونی کنار جاده پیدا کردم سارایه عزیزمو تو اغو شم گرفتم و اسمشو صدا کردم و خدا رو شکر کردم که سارایه من تنها عشق زندگیم جون سالم به در برده سریع به بیمارستان منتقلش کردیم وقتی سارا چشماشو باز کرد با نگاه گنگی همه جا رو نگاه میکرد وقتی صداش کردمو دستشو گرفتم با نگاه هراسونی دستشو از بین انگشتام در اورد و گفت تو کی هستی اه خدایه من سارا عشقم عمرم و همه زندگیم منو به خاطر نداشت ................

تو دلم از خدا شاکر بودم با بابت زنده موندن سارا انگار دوباره دنیای خالیمو با زنده موندنش پر کرده بود اما یه بغضی گلوم را فشار میداد .دکتر اومد تو اتاق و وضع عمومی سارا رو چک کرد و وقتی داشت از اتاق میرفت بیرون منو صدا کرد ومن هم همراه با دکتر از اتاق رقتم بیرون.گفت این یک معجزس که خانومتون الان سالمه ولی اسیبی به مغزش رسیده که حافظشو از دست داده که ممکنه کوتاه مدت یا داعمی باشه فعلا باید اینجا بستزی باشه تا اوضاع عمومیش بعتر شه
شما باید با یاداوری خاطراتنون بهش کمک کنید اما عجله نکنید ......پرسیدم اگه منو به خاطر نیاورد چی؟؟
دکتر گفت:فکر کن الان روز اول اشنایی تونه.بهش فرصت بده عاشقت شه

الان فقط تنها چیزی که داشتم بهش فکر می کردم این بود که سارا زنده بود! نمی دونم حکمت این ماجرا چی بود! بعد از اون دعوا، اون تصادف و اون همه ماجرا و جنگل و پیرمرد . . . وای خدای ممنون اگه سارا توی اون ماشین می موند و همه چی تموم می شد من هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم! حالا که به گذشته نگاه می کنم انگار می بینم که خدا برای ساختن زندگیم بهم فرصت دوباره داده بود قبل از اون ماجرا چند وقتی بود که هر روز با سارا دعوا می کردیم نمی دونم چی شده بود حتی سر یه مسئله ی کوچیک و پیش پا افتاده حرفمون می شد و سارا و من هر دو حسابی عصبی بودیم . . .

هر وقت به صورت معصومش نگاه میکردم احساس میکردم تمام خاطرات بد گذشته بابت بدخلقی من بوده اون لحظه فقط خودم رو گناه کار میدیدم اون روز تصمیم گرفتم گذشته ای که یادآوریش هم برام عذاب آور بود رو جبران کنم سعی میکردم به هر طریقی نظرش رو جلب کنم همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا این که سر و کله پدر سارا پیدا شد، پدری که سالهاست خارج از کشور زندگی میکرد و سارا به خاطر رسیدن به من از پدرش با تمام ثروتش گذشته بود. پدر سارا از همون ابتدای آشنایی من با سارا مخالف ازدواج ما بود خب موقعیت خوبی بود تا ماجرا رو به نفع خودش تموم کنه با خودم گفتم خدایا آخه چرا!!!!!! چرا تو این شرایط باید برگردده ایران و از این موضوع خبردار شه............ (دارم به سریالهای ایرانی نزدیک میشم:25r30wi: بهتر بقیه رو شما ادامه بدین)
 

ZOT

New member
هوا در گرگ و میش عصر بود من میان جنگل و هوای سرد و مرطوب بعد ازظهر، بی هدف پیش می رفتم فقط می خواستم تا قبل از شب از میان جنگل بگذرم! اما راه دراز بود و من فقط پیش میرفتم انگار راه بی پایان شده بود. همانطور که می رفتم دو راهیی پیش رویم ظاهر شد، دو راهیی که یک سمتش مشخص بود و به کلبه ای ختم میشد و سمت دیگرش همان راه بی پایان تا انتهای جنگل! حالا مانده بودم چه کنم راه به سمت کلبه یا . . . که ناگهان صدایی از کلبه به گوش رسید و من . . .



و من بدون اینکه به صدا توجهی کنم به راه بی پایان ادامه دادم.




و من که از تاریکی جنگل میترسیدم.. خود را به کنار کلبه رساندم.. از پنجره یه نیم نگاهی به درون کلبه انداختم..ارام خود را به در رسانم و ارام وارد کلبه شدم...



دستی از پشت سر بر روی شانه ام نشست از ترس داشتم میمردم.

من گوشم را تیز کردم صدای جیغ بود .ترس برمن غلبه کرده بود تمام بدنم میلرزید . تصمیم گرفتم به راهم ادامه دهم و به سمت کلبه نروم که ناگهان حس کردم چیزی پشتمه وقتی برگشتم یه خون آشامو دیدم و ...
وقتی به هوش اومدم هنوز گردنم میسوخت ...! چطور نجات پیدا کرده بودم . نه نه نه ! از اونجا بود که خاطرات vampire من شروع شد .
بعد میشینم خاطرات ومپایر خودمو مینویسم


اونقدر گرسنگی و ضعف رو ی من اثر کرده بود، که هی بیهوش می شدم،
انگار در آخرین از حال رفتنم، کابوسی دیده بودم، چیزی در ذهنم بود شبیه اینکه به من حمله شده بود،

ولی نه من باید تا کلبه می رفتم، من باید همسر و فرزندم رو که توی ماشین ... بودند رو نجات می دادم،... آخرین کور سوی امید من همین کلبه است....

همینطوری که دستم رو بردم که در رو بزنم، ناگهان صدایی خش دار، اسممو از توی کلبه صدا زد،
-سارا...
انگار منتظر من بود....

نه این صدای جیغ نبو انقد ترسیده بودم که صدای قر قر شکمم به نظرم صدای جیغ آمد عرق از سرو صورتم جاری شده بود هراسان به این سمتو آن سمت نگاه میکردم خدایا باید کدام راه را انتخاب کنم پاهایم میلرزید دندانام به هم میخورد ناگاه از دور ته جنگل تاریک صدایی آمد گویا منو صدا میکرد اری منو صدا میکرد ترسم بیشترو بیشتر میشد از کجا منو میشناسن
سرم را به طرف کلبه برگرداندم انگار از کلبه هم یکی من صدا میزد ناگه..........
ازخواب بیدار شدم اری مادرم بود منو صدا میزد میگفت پاشو وفت سحره

این کابوس گاه و بیگاه به سراغم می امد سارا با آن چشمهایی که به زور باز میشدند مرا نگاه می کرد. چرا این کابوس تمومی نداشت. سارا که بود؟ چرا یادم نمی آمد؟

مادرم بعدا در خاطراتش تعریف کرد این قضیه واقعی بوده و من اون رو توخواب ندیدهم.. نمی دونم واالا ماهم حرف مادرمون رو بدیده ی منت می پذریم، بذارید ادامه ی قضیه رو بخونیم...

پیرزنی که برام چایی آورد،
سعی کرد منو آروم کنه،
آدرس اتومبیل و صحنه ی سانحه رو از من پرسیدند....

پیرمرد، کمی طناب، تبر، و تنها اسبش رو برداشت که به سمت صحنه ی سانجه بریم.....

در بین راه پیرمرد ، از زندگی مون پرسید....


اون شب من(دکتر) پشت رول بودم. با سارا سر مسائل همیشگی دعوامون شده بود منم تعادل فرمون از دستم در رفت و با یه کامیون تصادف کردیم.

خودم رو با هر سختی که بود از میون ان همه اهن پاره نجات دادم سارا گیر افتاده بودوصدای فریادش رعشه بر تنم انداخته بود .فارغ از دعوا خودمو به جتگل رسونده بودم

تازه اینجا درست واسم تفهیم شد ک ی دعوای بیهوده چطور میتونه همین الان زندگیمونو جهنم کنه چرا بی جهت ........
داشت همه بنزین ماشین خالی میشد رفتن سمت ماشین شاید کار احمقانه ای بود هر لحظه امکان داشت بووومممم و جهنمی تا آخر عمر همراه زندگیم باشه...


نمیدونستم چیکار کنم...دنیا دور سرم میچرخید
آخ سارا....اون همه زندگی منه...چطور سر یه مسئله پیش و پا افتاده باهاش دعوا افتادم...اگه اتفاقی براش بیافته من هیچوقت خودمو نمیبخشم...



تو افکار خودم غرق شده بودم که یهو با پیرمرد و ادمهای دیگری که در میانه ی راه به ما پیوسته بودند به نزدیکی ماشین رسیدیممم ..وای خدای من جی میدیدم دود همه جارو فرا گرفته بود تا چشم کار میکرد دود و اتیش بود .اثری از سارا نبود.زانوهام دیگه قدرت نداشتند .خودمو به ماشین رسوندم سارای من نبود.یک ان همهی دنیام خالی شد.همه ارزوهام با سارا پر کشید.پیرمردی که همراه ما بود از مردمی که اون اطراف بودند پرسید ایا شما زنی رو تی ماشین ندیدید؟؟
صداهارو به سختی میشنیدم .یکی میگفت وقتی ما رسیدیم ماشین در حال سوختن بود عذه ای هم گفتند برای کمک امده بودند اما کسی رو پیدا نکرده بودند.چشمم به چیزی اطراف ماشین خورد چیزی شبیه گوشواره سارا
یکم که رفتم جلوتر دیدم که بله گ.ش.اره سارا هست که داره تو اون هوایه گرگ و میش برق میزنه هراسون دورو برمو نگاه کردم و بلند بلند اسم تنها بهانه زندگیمو صدا میکردمو ا شک میریختم کمی که گشتم سارا رو با صورت خونی کنار جاده پیدا کردم سارایه عزیزمو تو اغو شم گرفتم و اسمشو صدا کردم و خدا رو شکر کردم که سارایه من تنها عشق زندگیم جون سالم به در برده سریع به بیمارستان منتقلش کردیم وقتی سارا چشماشو باز کرد با نگاه گنگی همه جا رو نگاه میکرد وقتی صداش کردمو دستشو گرفتم با نگاه هراسونی دستشو از بین انگشتام در اورد و گفت تو کی هستی اه خدایه من سارا عشقم عمرم و همه زندگیم منو به خاطر نداشت ................

تو دلم از خدا شاکر بودم با بابت زنده موندن سارا انگار دوباره دنیای خالیمو با زنده موندنش پر کرده بود اما یه بغضی گلوم را فشار میداد .دکتر اومد تو اتاق و وضع عمومی سارا رو چک کرد و وقتی داشت از اتاق میرفت بیرون منو صدا کرد ومن هم همراه با دکتر از اتاق رقتم بیرون.گفت این یک معجزس که خانومتون الان سالمه ولی اسیبی به مغزش رسیده که حافظشو از دست داده که ممکنه کوتاه مدت یا داعمی باشه فعلا باید اینجا بستزی باشه تا اوضاع عمومیش بعتر شه
شما باید با یاداوری خاطراتنون بهش کمک کنید اما عجله نکنید ......پرسیدم اگه منو به خاطر نیاورد چی؟؟
دکتر گفت:فکر کن الان روز اول اشنایی تونه.بهش فرصت بده عاشقت شه

الان فقط تنها چیزی که داشتم بهش فکر می کردم این بود که سارا زنده بود! نمی دونم حکمت این ماجرا چی بود! بعد از اون دعوا، اون تصادف و اون همه ماجرا و جنگل و پیرمرد . . . وای خدای ممنون اگه سارا توی اون ماشین می موند و همه چی تموم می شد من هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم! حالا که به گذشته نگاه می کنم انگار می بینم که خدا برای ساختن زندگیم بهم فرصت دوباره داده بود قبل از اون ماجرا چند وقتی بود که هر روز با سارا دعوا می کردیم نمی دونم چی شده بود حتی سر یه مسئله ی کوچیک و پیش پا افتاده حرفمون می شد و سارا و من هر دو حسابی عصبی بودیم . . .

حالا همه چیز از نو شروع می شد! در این افکار غرق بودم که دستی به شانه ام خورد، برگشتم پدرم بود با دیدنش خوشحال شدم اما اضطرابی را در چهره ی پدرم دیدم که مرا ترساند!
ـحالتون خوبه !؟ ببینید ساراست ! نجاتش دادم ! فقط یه کم یه چیزایی یادش نمیاد! ولی زنده است !
پدرم اما حاج و واج به من نگاه می کرد
-شما . . . چی شده!؟
ـپس علی کجاست !؟ حالش خوبه !؟
وای با شنیدن این حرف پدرم انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد! خدای من اینقدر نگران سارا و حالش بودم که علی رو فراموش کرده بودم ! پسرم . . . دیگر هیچ صدایی نمی شنیدم انگار دنیا جلوی چشمانم سیاهی می رفت! به زور خودم را سرپا نگه داشته بودم اما نمی شد باید برمی گشتم سمت ماشین، به جنگل با زحمت از اتاق خارج شدم هرچقدر پدرم مرا می گرفت بی فایده بود باید می رفتم . . .
ضربان قلبم شدید بود و عرق از سر و صورتم می بارید که ناگهان از خواب پریدم کنار همان دو راهی . . .

پ ن : خودمونیم ها معلوم اینجا هیچ کس بچه نداره که حال یه پدر رو که بچه اش تو ماشین ممکنه جزغاله بشه رو بفهمه ها!! آخه این چه پدری بود آخه !!!!! خو چطور یه پدر بچه اش رو یادش میره !!! یعنی میشه !!
 
آخرین ویرایش:

MAHSABANOO

New member
هوا در گرگ و میش عصر بود من میان جنگل و هوای سرد و مرطوب بعد ازظهر، بی هدف پیش می رفتم فقط می خواستم تا قبل از شب از میان جنگل بگذرم! اما راه دراز بود و من فقط پیش میرفتم انگار راه بی پایان شده بود. همانطور که می رفتم دو راهیی پیش رویم ظاهر شد، دو راهیی که یک سمتش مشخص بود و به کلبه ای ختم میشد و سمت دیگرش همان راه بی پایان تا انتهای جنگل! حالا مانده بودم چه کنم راه به سمت کلبه یا . . . که ناگهان صدایی از کلبه به گوش رسید و من . . .



و من بدون اینکه به صدا توجهی کنم به راه بی پایان ادامه دادم.




و من که از تاریکی جنگل میترسیدم.. خود را به کنار کلبه رساندم.. از پنجره یه نیم نگاهی به درون کلبه انداختم..ارام خود را به در رسانم و ارام وارد کلبه شدم...



دستی از پشت سر بر روی شانه ام نشست از ترس داشتم میمردم.

من گوشم را تیز کردم صدای جیغ بود .ترس برمن غلبه کرده بود تمام بدنم میلرزید . تصمیم گرفتم به راهم ادامه دهم و به سمت کلبه نروم که ناگهان حس کردم چیزی پشتمه وقتی برگشتم یه خون آشامو دیدم و ...
وقتی به هوش اومدم هنوز گردنم میسوخت ...! چطور نجات پیدا کرده بودم . نه نه نه ! از اونجا بود که خاطرات vampire من شروع شد .
بعد میشینم خاطرات ومپایر خودمو مینویسم


اونقدر گرسنگی و ضعف رو ی من اثر کرده بود، که هی بیهوش می شدم،
انگار در آخرین از حال رفتنم، کابوسی دیده بودم، چیزی در ذهنم بود شبیه اینکه به من حمله شده بود،

ولی نه من باید تا کلبه می رفتم، من باید همسر و فرزندم رو که توی ماشین ... بودند رو نجات می دادم،... آخرین کور سوی امید من همین کلبه است....

همینطوری که دستم رو بردم که در رو بزنم، ناگهان صدایی خش دار، اسممو از توی کلبه صدا زد،
-سارا...
انگار منتظر من بود....

نه این صدای جیغ نبو انقد ترسیده بودم که صدای قر قر شکمم به نظرم صدای جیغ آمد عرق از سرو صورتم جاری شده بود هراسان به این سمتو آن سمت نگاه میکردم خدایا باید کدام راه را انتخاب کنم پاهایم میلرزید دندانام به هم میخورد ناگاه از دور ته جنگل تاریک صدایی آمد گویا منو صدا میکرد اری منو صدا میکرد ترسم بیشترو بیشتر میشد از کجا منو میشناسن
سرم را به طرف کلبه برگرداندم انگار از کلبه هم یکی من صدا میزد ناگه..........
ازخواب بیدار شدم اری مادرم بود منو صدا میزد میگفت پاشو وفت سحره

این کابوس گاه و بیگاه به سراغم می امد سارا با آن چشمهایی که به زور باز میشدند مرا نگاه می کرد. چرا این کابوس تمومی نداشت. سارا که بود؟ چرا یادم نمی آمد؟

مادرم بعدا در خاطراتش تعریف کرد این قضیه واقعی بوده و من اون رو توخواب ندیدهم.. نمی دونم واالا ماهم حرف مادرمون رو بدیده ی منت می پذریم، بذارید ادامه ی قضیه رو بخونیم...

پیرزنی که برام چایی آورد،
سعی کرد منو آروم کنه،
آدرس اتومبیل و صحنه ی سانحه رو از من پرسیدند....

پیرمرد، کمی طناب، تبر، و تنها اسبش رو برداشت که به سمت صحنه ی سانجه بریم.....

در بین راه پیرمرد ، از زندگی مون پرسید....


اون شب من(دکتر) پشت رول بودم. با سارا سر مسائل همیشگی دعوامون شده بود منم تعادل فرمون از دستم در رفت و با یه کامیون تصادف کردیم.

خودم رو با هر سختی که بود از میون ان همه اهن پاره نجات دادم سارا گیر افتاده بودوصدای فریادش رعشه بر تنم انداخته بود .فارغ از دعوا خودمو به جتگل رسونده بودم

تازه اینجا درست واسم تفهیم شد ک ی دعوای بیهوده چطور میتونه همین الان زندگیمونو جهنم کنه چرا بی جهت ........
داشت همه بنزین ماشین خالی میشد رفتن سمت ماشین شاید کار احمقانه ای بود هر لحظه امکان داشت بووومممم و جهنمی تا آخر عمر همراه زندگیم باشه...


نمیدونستم چیکار کنم...دنیا دور سرم میچرخید
آخ سارا....اون همه زندگی منه...چطور سر یه مسئله پیش و پا افتاده باهاش دعوا افتادم...اگه اتفاقی براش بیافته من هیچوقت خودمو نمیبخشم...



تو افکار خودم غرق شده بودم که یهو با پیرمرد و ادمهای دیگری که در میانه ی راه به ما پیوسته بودند به نزدیکی ماشین رسیدیممم ..وای خدای من جی میدیدم دود همه جارو فرا گرفته بود تا چشم کار میکرد دود و اتیش بود .اثری از سارا نبود.زانوهام دیگه قدرت نداشتند .خودمو به ماشین رسوندم سارای من نبود.یک ان همهی دنیام خالی شد.همه ارزوهام با سارا پر کشید.پیرمردی که همراه ما بود از مردمی که اون اطراف بودند پرسید ایا شما زنی رو تی ماشین ندیدید؟؟
صداهارو به سختی میشنیدم .یکی میگفت وقتی ما رسیدیم ماشین در حال سوختن بود عذه ای هم گفتند برای کمک امده بودند اما کسی رو پیدا نکرده بودند.چشمم به چیزی اطراف ماشین خورد چیزی شبیه گوشواره سارا
یکم که رفتم جلوتر دیدم که بله گ.ش.اره سارا هست که داره تو اون هوایه گرگ و میش برق میزنه هراسون دورو برمو نگاه کردم و بلند بلند اسم تنها بهانه زندگیمو صدا میکردمو ا شک میریختم کمی که گشتم سارا رو با صورت خونی کنار جاده پیدا کردم سارایه عزیزمو تو اغو شم گرفتم و اسمشو صدا کردم و خدا رو شکر کردم که سارایه من تنها عشق زندگیم جون سالم به در برده سریع به بیمارستان منتقلش کردیم وقتی سارا چشماشو باز کرد با نگاه گنگی همه جا رو نگاه میکرد وقتی صداش کردمو دستشو گرفتم با نگاه هراسونی دستشو از بین انگشتام در اورد و گفت تو کی هستی اه خدایه من سارا عشقم عمرم و همه زندگیم منو به خاطر نداشت ................

تو دلم از خدا شاکر بودم با بابت زنده موندن سارا انگار دوباره دنیای خالیمو با زنده موندنش پر کرده بود اما یه بغضی گلوم را فشار میداد .دکتر اومد تو اتاق و وضع عمومی سارا رو چک کرد و وقتی داشت از اتاق میرفت بیرون منو صدا کرد ومن هم همراه با دکتر از اتاق رقتم بیرون.گفت این یک معجزس که خانومتون الان سالمه ولی اسیبی به مغزش رسیده که حافظشو از دست داده که ممکنه کوتاه مدت یا داعمی باشه فعلا باید اینجا بستزی باشه تا اوضاع عمومیش بعتر شه
شما باید با یاداوری خاطراتنون بهش کمک کنید اما عجله نکنید ......پرسیدم اگه منو به خاطر نیاورد چی؟؟
دکتر گفت:فکر کن الان روز اول اشنایی تونه.بهش فرصت بده عاشقت شه

الان فقط تنها چیزی که داشتم بهش فکر می کردم این بود که سارا زنده بود! نمی دونم حکمت این ماجرا چی بود! بعد از اون دعوا، اون تصادف و اون همه ماجرا و جنگل و پیرمرد . . . وای خدای ممنون اگه سارا توی اون ماشین می موند و همه چی تموم می شد من هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم! حالا که به گذشته نگاه می کنم انگار می بینم که خدا برای ساختن زندگیم بهم فرصت دوباره داده بود قبل از اون ماجرا چند وقتی بود که هر روز با سارا دعوا می کردیم نمی دونم چی شده بود حتی سر یه مسئله ی کوچیک و پیش پا افتاده حرفمون می شد و سارا و من هر دو حسابی عصبی بودیم . . .
هر وقت به صورت معصومش نگاه میکردم احساس میکردم تمام خاطرات بد گذشته بابت بدخلقی من بوده اون لحظه فقط خودم رو گناه کار میدیدم اون روز تصمیم گرفتم گذشته ای که یادآوریش هم برام عذاب آور بود رو جبران کنم سعی میکردم به هر طریقی نظرش رو جلب کنم همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا این که سر و کله پدر سارا پیدا شد، پدری که سالهاست خارج از کشور زندگی میکرد و سارا به خاطر رسیدن به من از پدرش با تمام ثروتش گذشته بود. پدر سارا از همون ابتدای آشنایی من با سارا مخالف ازدواج ما بود خب موقعیت خوبی بود تا ماجرا رو به نفع خودش تموم کنه با خودم گفتم خدایا آخه چرا!!!!!! چرا تو این شرایط باید برگردده ایران و از این موضوع خبردار شه............
وقتی که پدر سارا با سر و شکل پرستیزی که فقط بخاطر پولش داشت وارد بیمارستان شد و سارا رو تو اون حالت دید اشک تو چشمام جمع شد ولی اونقدر مغرور بود که جلو من که یه زمانی بهم میگفت گدا گشنه گریه نکنه اومد جلو دستایه سارایه عزیزمو گرفت دستش و صداش کرد اون لحظه خیلی خود خواه شدم از خدا خواستم که پدرشم به خاطر نیاره چون اون وقت یه قدم از من جلوتر میشد پدرش
اخه دکتر سارا گفته بود ممکنه خاطرات کودکیشو به یاد داشته باشه وقتی سارا چشماشو باز کرد شروع کرد به گریه کردن دلم ریخت اون پدرشو شناخت یه لحظه از این همه خود خواهی خودم حالم بهم خورد ولی وقتی سارا گفت که شما دیگه کی هستین تازه متوجه شدم سارا برا اینکه آدمایه ناشناس اطرافشه داره گریه میکنه نه برا شناخت پدرش اونوقت پدر سارا برگشت سمت و گفت این بود اون همه ادعات که همیشه مواظب سارا هستی اره این بود ............
 
آخرین ویرایش:

sa@@ra

New member


هوا در گرگ و میش عصر بود من میان جنگل و هوای سرد و مرطوب بعد ازظهر، بی هدف پیش می رفتم فقط می خواستم تا قبل از شب از میان جنگل بگذرم! اما راه دراز بود و من فقط پیش میرفتم انگار راه بی پایان شده بود. همانطور که می رفتم دو راهیی پیش رویم ظاهر شد، دو راهیی که یک سمتش مشخص بود و به کلبه ای ختم میشد و سمت دیگرش همان راه بی پایان تا انتهای جنگل! حالا مانده بودم چه کنم راه به سمت کلبه یا . . . که ناگهان صدایی از کلبه به گوش رسید و من . . .



و من بدون اینکه به صدا توجهی کنم به راه بی پایان ادامه دادم.




و من که از تاریکی جنگل میترسیدم.. خود را به کنار کلبه رساندم.. از پنجره یه نیم نگاهی به درون کلبه انداختم..ارام خود را به در رسانم و ارام وارد کلبه شدم...



دستی از پشت سر بر روی شانه ام نشست از ترس داشتم میمردم.

من گوشم را تیز کردم صدای جیغ بود .ترس برمن غلبه کرده بود تمام بدنم میلرزید . تصمیم گرفتم به راهم ادامه دهم و به سمت کلبه نروم که ناگهان حس کردم چیزی پشتمه وقتی برگشتم یه خون آشامو دیدم و ...
وقتی به هوش اومدم هنوز گردنم میسوخت ...! چطور نجات پیدا کرده بودم . نه نه نه ! از اونجا بود که خاطرات vampire من شروع شد .
بعد میشینم خاطرات ومپایر خودمو مینویسم


اونقدر گرسنگی و ضعف رو ی من اثر کرده بود، که هی بیهوش می شدم،
انگار در آخرین از حال رفتنم، کابوسی دیده بودم، چیزی در ذهنم بود شبیه اینکه به من حمله شده بود،

ولی نه من باید تا کلبه می رفتم، من باید همسر و فرزندم رو که توی ماشین ... بودند رو نجات می دادم،... آخرین کور سوی امید من همین کلبه است....

همینطوری که دستم رو بردم که در رو بزنم، ناگهان صدایی خش دار، اسممو از توی کلبه صدا زد،
-سارا...
انگار منتظر من بود....

نه این صدای جیغ نبو انقد ترسیده بودم که صدای قر قر شکمم به نظرم صدای جیغ آمد عرق از سرو صورتم جاری شده بود هراسان به این سمتو آن سمت نگاه میکردم خدایا باید کدام راه را انتخاب کنم پاهایم میلرزید دندانام به هم میخورد ناگاه از دور ته جنگل تاریک صدایی آمد گویا منو صدا میکرد اری منو صدا میکرد ترسم بیشترو بیشتر میشد از کجا منو میشناسن
سرم را به طرف کلبه برگرداندم انگار از کلبه هم یکی من صدا میزد ناگه..........
ازخواب بیدار شدم اری مادرم بود منو صدا میزد میگفت پاشو وفت سحره

این کابوس گاه و بیگاه به سراغم می امد سارا با آن چشمهایی که به زور باز میشدند مرا نگاه می کرد. چرا این کابوس تمومی نداشت. سارا که بود؟ چرا یادم نمی آمد؟

مادرم بعدا در خاطراتش تعریف کرد این قضیه واقعی بوده و من اون رو توخواب ندیدهم.. نمی دونم واالا ماهم حرف مادرمون رو بدیده ی منت می پذریم، بذارید ادامه ی قضیه رو بخونیم...

پیرزنی که برام چایی آورد،
سعی کرد منو آروم کنه،
آدرس اتومبیل و صحنه ی سانحه رو از من پرسیدند....

پیرمرد، کمی طناب، تبر، و تنها اسبش رو برداشت که به سمت صحنه ی سانجه بریم.....

در بین راه پیرمرد ، از زندگی مون پرسید....


اون شب من(دکتر) پشت رول بودم. با سارا سر مسائل همیشگی دعوامون شده بود منم تعادل فرمون از دستم در رفت و با یه کامیون تصادف کردیم.

خودم رو با هر سختی که بود از میون ان همه اهن پاره نجات دادم سارا گیر افتاده بودوصدای فریادش رعشه بر تنم انداخته بود .فارغ از دعوا خودمو به جتگل رسونده بودم

تازه اینجا درست واسم تفهیم شد ک ی دعوای بیهوده چطور میتونه همین الان زندگیمونو جهنم کنه چرا بی جهت ........
داشت همه بنزین ماشین خالی میشد رفتن سمت ماشین شاید کار احمقانه ای بود هر لحظه امکان داشت بووومممم و جهنمی تا آخر عمر همراه زندگیم باشه...


نمیدونستم چیکار کنم...دنیا دور سرم میچرخید
آخ سارا....اون همه زندگی منه...چطور سر یه مسئله پیش و پا افتاده باهاش دعوا افتادم...اگه اتفاقی براش بیافته من هیچوقت خودمو نمیبخشم...



تو افکار خودم غرق شده بودم که یهو با پیرمرد و ادمهای دیگری که در میانه ی راه به ما پیوسته بودند به نزدیکی ماشین رسیدیممم ..وای خدای من جی میدیدم دود همه جارو فرا گرفته بود تا چشم کار میکرد دود و اتیش بود .اثری از سارا نبود.زانوهام دیگه قدرت نداشتند .خودمو به ماشین رسوندم سارای من نبود.یک ان همهی دنیام خالی شد.همه ارزوهام با سارا پر کشید.پیرمردی که همراه ما بود از مردمی که اون اطراف بودند پرسید ایا شما زنی رو تی ماشین ندیدید؟؟
صداهارو به سختی میشنیدم .یکی میگفت وقتی ما رسیدیم ماشین در حال سوختن بود عذه ای هم گفتند برای کمک امده بودند اما کسی رو پیدا نکرده بودند.چشمم به چیزی اطراف ماشین خورد چیزی شبیه گوشواره سارا
یکم که رفتم جلوتر دیدم که بله گ.ش.اره سارا هست که داره تو اون هوایه گرگ و میش برق میزنه هراسون دورو برمو نگاه کردم و بلند بلند اسم تنها بهانه زندگیمو صدا میکردمو ا شک میریختم کمی که گشتم سارا رو با صورت خونی کنار جاده پیدا کردم سارایه عزیزمو تو اغو شم گرفتم و اسمشو صدا کردم و خدا رو شکر کردم که سارایه من تنها عشق زندگیم جون سالم به در برده سریع به بیمارستان منتقلش کردیم وقتی سارا چشماشو باز کرد با نگاه گنگی همه جا رو نگاه میکرد وقتی صداش کردمو دستشو گرفتم با نگاه هراسونی دستشو از بین انگشتام در اورد و گفت تو کی هستی اه خدایه من سارا عشقم عمرم و همه زندگیم منو به خاطر نداشت ................

تو دلم از خدا شاکر بودم با بابت زنده موندن سارا انگار دوباره دنیای خالیمو با زنده موندنش پر کرده بود اما یه بغضی گلوم را فشار میداد .دکتر اومد تو اتاق و وضع عمومی سارا رو چک کرد و وقتی داشت از اتاق میرفت بیرون منو صدا کرد ومن هم همراه با دکتر از اتاق رقتم بیرون.گفت این یک معجزس که خانومتون الان سالمه ولی اسیبی به مغزش رسیده که حافظشو از دست داده که ممکنه کوتاه مدت یا داعمی باشه فعلا باید اینجا بستزی باشه تا اوضاع عمومیش بعتر شه
شما باید با یاداوری خاطراتنون بهش کمک کنید اما عجله نکنید ......پرسیدم اگه منو به خاطر نیاورد چی؟؟
دکتر گفت:فکر کن الان روز اول اشنایی تونه.بهش فرصت بده عاشقت شه
الان فقط تنها چیزی که داشتم بهش فکر می کردم این بود که سارا زنده بود! نمی دونم حکمت این ماجرا چی بود! بعد از اون دعوا، اون تصادف و اون همه ماجرا و جنگل و پیرمرد . . . وای خدای ممنون اگه سارا توی اون ماشین می موند و همه چی تموم می شد من هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم! حالا که به گذشته نگاه می کنم انگار می بینم که خدا برای ساختن زندگیم بهم فرصت دوباره داده بود قبل از اون ماجرا چند وقتی بود که هر روز با سارا دعوا می کردیم نمی دونم چی شده بود حتی سر یه مسئله ی کوچیک و پیش پا افتاده حرفمون می شد و سارا و من هر دو حسابی عصبی بودیم . . .
هر وقت به صورت معصومش نگاه میکردم احساس میکردم تمام خاطرات بد گذشته بابت بدخلقی من بوده اون لحظه فقط خودم رو گناه کار میدیدم اون روز تصمیم گرفتم گذشته ای که یادآوریش هم برام عذاب آور بود رو جبران کنم سعی میکردم به هر طریقی نظرش رو جلب کنم همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا این که سر و کله پدر سارا پیدا شد، پدری که سالهاست خارج از کشور زندگی میکرد و سارا به خاطر رسیدن به من از پدرش با تمام ثروتش گذشته بود. پدر سارا از همون ابتدای آشنایی من با سارا مخالف ازدواج ما بود خب موقعیت خوبی بود تا ماجرا رو به نفع خودش تموم کنه با خودم گفتم خدایا آخه چرا!!!!!! چرا تو این شرایط باید برگردده ایران و از این موضوع خبردار شه............
وقتی که پدر سارا با سر و شکل پرستیزی که فقط بخاطر پولش داشت وارد بیمارستان شد و سارا رو تو اون حالت دید اشک تو چشمام جمع شد ولی اونقدر مغرور بود که جلو من که یه زمانی بهم میگفت گدا گشنه گریه نکنه اومد جلو دستایه سارایه عزیزمو گرفت دستش و صداش کرد اون لحظه خیلی خود خواه شدم از خدا خواستم که پدرشم به خاطر نیاره چون اون وقت یه قدم از من جلوتر میشد پدرش
اخه دکتر سارا گفته بود ممکنه خاطرات کودکیشو به یاد داشته باشه وقتی سارا چشماشو باز کرد شروع کرد به گریه کردن دلم ریخت اون پدرشو شناخت یه لحظه از این همه خود خواهی خودم حالم بهم خورد ولی وقتی سارا گفت که شما دیگه کی هستین تازه متوجه شدم سارا برا اینکه آدمایه ناشناس اطرافشه داره گریه میکنه نه برا شناخت پدرش اونوقت پدر سارا برگشت سمت و گفت این بود اون همه ادعات که همیشه مواظب سارا هستی اره این بود .........
...

نمیتونستم سارا رو با اومدن پدرش رها کنم و برم اما نمیخواستم که بفهمه که علی رو جا گذاشتم با عودم گفتم چه پدر بی عرضه ایم که یادم رفته بود بچه ای هم دارم
بالاخره از پدرم خواستم که حواسش به سارا و در واقع اون پدر خود خواهو مغرورش باشه تا من با یه گروه امداد دوباره به صحنه تصادف برگردم
تو طول راه سرم از سوالایی که تو سرم بود داشت گیج میرفت اگه علی رو پیدا نکنم اگه سارا همه چیزو یادش بیاد و منو مقصر بدوننه
انگار خوشحایه پیدا شدن سارا زیاد دوام نداشت
بالاخره به صحنه تصادف رسیدند.شروع به گشتن کردند اما هیچ اثری از علی کوچولو نبود علی که با اومدنش همه جاروو شادی پر کرده بوددوعلی ای که سارا گاهی وقتا سر توجه به اون باهام قهر میکرد
هیج اثری از علی نبودددد توی جادههه جنگل .............خدایااااااااااااااا نه .صدای مامور امدادو شنیدم که گفت باید همه روستاهای اطرافو بگردیم

 

21Tir

New member
ببخشید اسپم میدم... این موضوع برا انجمن رمان نویساس....
اگه بیان اینجا ببینن بچه های علوم پزشکی چه گلی کاشتن... از شغل شریف نویسندگی استعفا میدن....
ادبیاتتون منو کشته....
:25r30wi:
محشرین به خدااااااااااااااااااااااااااااا
 

sa@@ra

New member
ببخشید اسپم میدم... این موضوع برا انجمن رمان نویساس....
اگه بیان اینجا ببینن بچه های علوم پزشکی چه گلی کاشتن... از شغل شریف نویسندگی استعفا میدن....
ادبیاتتون منو کشته....
:25r30wi:
محشرین به خدااااااااااااااااااااااااااااا

واییییییییییییییی منم خودم موندم اخه یکی گفت پدر بچشو جا میذارههههههههههه اخه خیلی خنده دار ولی خوب ارزو بر جوانان نیس به کارمون ادامه میدیم:25r30wi:
 

ZOT

New member


هوا در گرگ و میش عصر بود من میان جنگل و هوای سرد و مرطوب بعد ازظهر، بی هدف پیش می رفتم فقط می خواستم تا قبل از شب از میان جنگل بگذرم! اما راه دراز بود و من فقط پیش میرفتم انگار راه بی پایان شده بود. همانطور که می رفتم دو راهیی پیش رویم ظاهر شد، دو راهیی که یک سمتش مشخص بود و به کلبه ای ختم میشد و سمت دیگرش همان راه بی پایان تا انتهای جنگل! حالا مانده بودم چه کنم راه به سمت کلبه یا . . . که ناگهان صدایی از کلبه به گوش رسید و من . . .



و من بدون اینکه به صدا توجهی کنم به راه بی پایان ادامه دادم.




و من که از تاریکی جنگل میترسیدم.. خود را به کنار کلبه رساندم.. از پنجره یه نیم نگاهی به درون کلبه انداختم..ارام خود را به در رسانم و ارام وارد کلبه شدم...



دستی از پشت سر بر روی شانه ام نشست از ترس داشتم میمردم.

من گوشم را تیز کردم صدای جیغ بود .ترس برمن غلبه کرده بود تمام بدنم میلرزید . تصمیم گرفتم به راهم ادامه دهم و به سمت کلبه نروم که ناگهان حس کردم چیزی پشتمه وقتی برگشتم یه خون آشامو دیدم و ...
وقتی به هوش اومدم هنوز گردنم میسوخت ...! چطور نجات پیدا کرده بودم . نه نه نه ! از اونجا بود که خاطرات vampire من شروع شد .
بعد میشینم خاطرات ومپایر خودمو مینویسم


اونقدر گرسنگی و ضعف رو ی من اثر کرده بود، که هی بیهوش می شدم،
انگار در آخرین از حال رفتنم، کابوسی دیده بودم، چیزی در ذهنم بود شبیه اینکه به من حمله شده بود،

ولی نه من باید تا کلبه می رفتم، من باید همسر و فرزندم رو که توی ماشین ... بودند رو نجات می دادم،... آخرین کور سوی امید من همین کلبه است....

همینطوری که دستم رو بردم که در رو بزنم، ناگهان صدایی خش دار، اسممو از توی کلبه صدا زد،
-سارا...
انگار منتظر من بود....

نه این صدای جیغ نبو انقد ترسیده بودم که صدای قر قر شکمم به نظرم صدای جیغ آمد عرق از سرو صورتم جاری شده بود هراسان به این سمتو آن سمت نگاه میکردم خدایا باید کدام راه را انتخاب کنم پاهایم میلرزید دندانام به هم میخورد ناگاه از دور ته جنگل تاریک صدایی آمد گویا منو صدا میکرد اری منو صدا میکرد ترسم بیشترو بیشتر میشد از کجا منو میشناسن
سرم را به طرف کلبه برگرداندم انگار از کلبه هم یکی من صدا میزد ناگه..........
ازخواب بیدار شدم اری مادرم بود منو صدا میزد میگفت پاشو وفت سحره

این کابوس گاه و بیگاه به سراغم می امد سارا با آن چشمهایی که به زور باز میشدند مرا نگاه می کرد. چرا این کابوس تمومی نداشت. سارا که بود؟ چرا یادم نمی آمد؟

مادرم بعدا در خاطراتش تعریف کرد این قضیه واقعی بوده و من اون رو توخواب ندیدهم.. نمی دونم واالا ماهم حرف مادرمون رو بدیده ی منت می پذریم، بذارید ادامه ی قضیه رو بخونیم...

پیرزنی که برام چایی آورد،
سعی کرد منو آروم کنه،
آدرس اتومبیل و صحنه ی سانحه رو از من پرسیدند....

پیرمرد، کمی طناب، تبر، و تنها اسبش رو برداشت که به سمت صحنه ی سانجه بریم.....

در بین راه پیرمرد ، از زندگی مون پرسید....


اون شب من(دکتر) پشت رول بودم. با سارا سر مسائل همیشگی دعوامون شده بود منم تعادل فرمون از دستم در رفت و با یه کامیون تصادف کردیم.

خودم رو با هر سختی که بود از میون ان همه اهن پاره نجات دادم سارا گیر افتاده بودوصدای فریادش رعشه بر تنم انداخته بود .فارغ از دعوا خودمو به جتگل رسونده بودم

تازه اینجا درست واسم تفهیم شد ک ی دعوای بیهوده چطور میتونه همین الان زندگیمونو جهنم کنه چرا بی جهت ........
داشت همه بنزین ماشین خالی میشد رفتن سمت ماشین شاید کار احمقانه ای بود هر لحظه امکان داشت بووومممم و جهنمی تا آخر عمر همراه زندگیم باشه...


نمیدونستم چیکار کنم...دنیا دور سرم میچرخید
آخ سارا....اون همه زندگی منه...چطور سر یه مسئله پیش و پا افتاده باهاش دعوا افتادم...اگه اتفاقی براش بیافته من هیچوقت خودمو نمیبخشم...



تو افکار خودم غرق شده بودم که یهو با پیرمرد و ادمهای دیگری که در میانه ی راه به ما پیوسته بودند به نزدیکی ماشین رسیدیممم ..وای خدای من جی میدیدم دود همه جارو فرا گرفته بود تا چشم کار میکرد دود و اتیش بود .اثری از سارا نبود.زانوهام دیگه قدرت نداشتند .خودمو به ماشین رسوندم سارای من نبود.یک ان همهی دنیام خالی شد.همه ارزوهام با سارا پر کشید.پیرمردی که همراه ما بود از مردمی که اون اطراف بودند پرسید ایا شما زنی رو تی ماشین ندیدید؟؟
صداهارو به سختی میشنیدم .یکی میگفت وقتی ما رسیدیم ماشین در حال سوختن بود عذه ای هم گفتند برای کمک امده بودند اما کسی رو پیدا نکرده بودند.چشمم به چیزی اطراف ماشین خورد چیزی شبیه گوشواره سارا
یکم که رفتم جلوتر دیدم که بله گ.ش.اره سارا هست که داره تو اون هوایه گرگ و میش برق میزنه هراسون دورو برمو نگاه کردم و بلند بلند اسم تنها بهانه زندگیمو صدا میکردمو ا شک میریختم کمی که گشتم سارا رو با صورت خونی کنار جاده پیدا کردم سارایه عزیزمو تو اغو شم گرفتم و اسمشو صدا کردم و خدا رو شکر کردم که سارایه من تنها عشق زندگیم جون سالم به در برده سریع به بیمارستان منتقلش کردیم وقتی سارا چشماشو باز کرد با نگاه گنگی همه جا رو نگاه میکرد وقتی صداش کردمو دستشو گرفتم با نگاه هراسونی دستشو از بین انگشتام در اورد و گفت تو کی هستی اه خدایه من سارا عشقم عمرم و همه زندگیم منو به خاطر نداشت ................

تو دلم از خدا شاکر بودم با بابت زنده موندن سارا انگار دوباره دنیای خالیمو با زنده موندنش پر کرده بود اما یه بغضی گلوم را فشار میداد .دکتر اومد تو اتاق و وضع عمومی سارا رو چک کرد و وقتی داشت از اتاق میرفت بیرون منو صدا کرد ومن هم همراه با دکتر از اتاق رقتم بیرون.گفت این یک معجزس که خانومتون الان سالمه ولی اسیبی به مغزش رسیده که حافظشو از دست داده که ممکنه کوتاه مدت یا داعمی باشه فعلا باید اینجا بستزی باشه تا اوضاع عمومیش بعتر شه
شما باید با یاداوری خاطراتنون بهش کمک کنید اما عجله نکنید ......پرسیدم اگه منو به خاطر نیاورد چی؟؟
دکتر گفت:فکر کن الان روز اول اشنایی تونه.بهش فرصت بده عاشقت شه
الان فقط تنها چیزی که داشتم بهش فکر می کردم این بود که سارا زنده بود! نمی دونم حکمت این ماجرا چی بود! بعد از اون دعوا، اون تصادف و اون همه ماجرا و جنگل و پیرمرد . . . وای خدای ممنون اگه سارا توی اون ماشین می موند و همه چی تموم می شد من هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم! حالا که به گذشته نگاه می کنم انگار می بینم که خدا برای ساختن زندگیم بهم فرصت دوباره داده بود قبل از اون ماجرا چند وقتی بود که هر روز با سارا دعوا می کردیم نمی دونم چی شده بود حتی سر یه مسئله ی کوچیک و پیش پا افتاده حرفمون می شد و سارا و من هر دو حسابی عصبی بودیم . . .
هر وقت به صورت معصومش نگاه میکردم احساس میکردم تمام خاطرات بد گذشته بابت بدخلقی من بوده اون لحظه فقط خودم رو گناه کار میدیدم اون روز تصمیم گرفتم گذشته ای که یادآوریش هم برام عذاب آور بود رو جبران کنم سعی میکردم به هر طریقی نظرش رو جلب کنم همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا این که سر و کله پدر سارا پیدا شد، پدری که سالهاست خارج از کشور زندگی میکرد و سارا به خاطر رسیدن به من از پدرش با تمام ثروتش گذشته بود. پدر سارا از همون ابتدای آشنایی من با سارا مخالف ازدواج ما بود خب موقعیت خوبی بود تا ماجرا رو به نفع خودش تموم کنه با خودم گفتم خدایا آخه چرا!!!!!! چرا تو این شرایط باید برگردده ایران و از این موضوع خبردار شه............
وقتی که پدر سارا با سر و شکل پرستیزی که فقط بخاطر پولش داشت وارد بیمارستان شد و سارا رو تو اون حالت دید اشک تو چشمام جمع شد ولی اونقدر مغرور بود که جلو من که یه زمانی بهم میگفت گدا گشنه گریه نکنه اومد جلو دستایه سارایه عزیزمو گرفت دستش و صداش کرد اون لحظه خیلی خود خواه شدم از خدا خواستم که پدرشم به خاطر نیاره چون اون وقت یه قدم از من جلوتر میشد پدرش
اخه دکتر سارا گفته بود ممکنه خاطرات کودکیشو به یاد داشته باشه وقتی سارا چشماشو باز کرد شروع کرد به گریه کردن دلم ریخت اون پدرشو شناخت یه لحظه از این همه خود خواهی خودم حالم بهم خورد ولی وقتی سارا گفت که شما دیگه کی هستین تازه متوجه شدم سارا برا اینکه آدمایه ناشناس اطرافشه داره گریه میکنه نه برا شناخت پدرش اونوقت پدر سارا برگشت سمت و گفت این بود اون همه ادعات که همیشه مواظب سارا هستی اره این بود .........
...

نمیتونستم سارا رو با اومدن پدرش رها کنم و برم اما نمیخواستم که بفهمه که علی رو جا گذاشتم با عودم گفتم چه پدر بی عرضه ایم که یادم رفته بود بچه ای هم دارم
بالاخره از پدرم خواستم که حواسش به سارا و در واقع اون پدر خود خواهو مغرورش باشه تا من با یه گروه امداد دوباره به صحنه تصادف برگردم
تو طول راه سرم از سوالایی که تو سرم بود داشت گیج میرفت اگه علی رو پیدا نکنم اگه سارا همه چیزو یادش بیاد و منو مقصر بدوننه
انگار خوشحایه پیدا شدن سارا زیاد دوام نداشت
بالاخره به صحنه تصادف رسیدند.شروع به گشتن کردند اما هیچ اثری از علی کوچولو نبود علی که با اومدنش همه جاروو شادی پر کرده بوددوعلی ای که سارا گاهی وقتا سر توجه به اون باهام قهر میکرد
هیج اثری از علی نبودددد توی جادههه جنگل .............خدایااااااااااااااا نه .صدای مامور امدادو شنیدم که گفت باید همه روستاهای اطرافو بگردیم




[/color][/size][/quote]

وقتی اینو شنیدم ناخودآگاه یادم افتاد به کلبه و پیرمرد، رفتم سمت کلبه پیرمرد از صدای ماشین های امداد بیدار شده بود و اومد بیرون
- سلام
من که آشفته بودم اصلاحواسم نبود به سلامش جواب بدم و با عجله گفتم :
- پسرم، پسرم رو یادم رفت . . .
و همونجا جلوی کلبه نشستم و سرم رو گرفتم بین دستانم، وای خدایا !!!
- چرا بی تابی میکنی مرد
- اگه . . . وای نه من چیکار کنم . . .
- حال زنت چطوره!؟
- هیچی یادش نمیاد !
پیرمرد بی حرفی برگشت به کلبه و با یه فانوس برگش و یه تبر
- بلند شو پیداش می کنیم حتما فرار کرده ! از همین دور وبر کلبه شروع می کنیم ! بلند شو !
با پیرمرد شروع به گشتن کردیم
- تو اون تاریک روشنی . . . امداد هم با تو اومد؟ اونا کدوم طرف رفتن؟
با دستم اشاره کردم و جهتی که اونا رفتن رو نشونش دادم
- خب بیا ما میریم جنگل، اسم پسرت چیه !؟
- علی
شروع کرد علی رو صدا زدن
- تو هم بلند صدا بزن اون صدای تو رو میشناسه
هر چی توان داشتم گذاشتم توی صدام و اسمش رو فریاد زدم، تا وسطهای جنگل پیش رفتیم و یک دفعه صدای گریه ای شنیدیم یه گریه ی ضعیف، پیرمرد فانوس رو به طرف صدا حرکت داد صدا از تنه ی درختی می آمد داخل تنه ی درخت . . . علی اونجا نشسته بود و گریه می کرد


بچه ها کسی اگر ایده ی جدیدی داره بنویسه برای شروع یک داستان جدید، اینطور کسی حوصله نمیکنه همه ی این رمان طویل رو بخونه ! دیگه خدا را شکر علی هم پیدا شدش!
 
آخرین ویرایش:

ketabsabz

Well-known member

وقتی اینو شنیدم ناخودآگاه یادم افتاد به کلبه و پیرمرد، رفتم سمت کلبه پیرمرد از صدای ماشین های امداد بیدار شده بود و اومد بیرون
- سلام
من که آشفته بودم اصلاحواسم نبود به سلامش جواب بدم و با عجله گفتم :
- پسرم، پسرم رو یادم رفت . . .
و همونجا جلوی کلبه نشستم و سرم رو گرفتم بین دستانم، وای خدایا !!!
- چرا بی تابی میکنی مرد
- اگه . . . وای نه من چیکار کنم . . .
- حال زنت چطوره!؟
- هیچی یادش نمیاد !
پیرمرد بی حرفی برگشت به کلبه و با یه فانوس برگش و یه تبر
- بلند شو پیداش می کنیم حتما فرار کرده ! از همین دور وبر کلبه شروع می کنیم ! بلند شو !
با پیرمرد شروع به گشتن کردیم
- تو اون تاریک روشنی . . . امداد هم با تو اومد؟ اونا کدوم طرف رفتن؟
با دستم اشاره کردم و جهتی که اونا رفتن رو نشونش دادم
- خب بیا ما میریم جنگل، اسم پسرت چیه !؟
- علی
شروع کرد علی رو صدا زدن
- تو هم بلند صدا بزن اون صدای تو رو میشناسه
هر چی توان داشتم گذاشتم توی صدام و اسمش رو فریاد زدم، تا وسطهای جنگل پیش رفتیم و یک دفعه صدای گریه ای شنیدیم یه گریه ی ضعیف، پیرمرد فانوس رو به طرف صدا حرکت داد صدا از تنه ی درختی می آمد داخل تنه ی درخت . . . علی اونجا نشسته بود و گریه می کرد


بچه ها کسی اگر ایده ی جدیدی داره بنویسه برای شروع یک داستان جدید، اینطور کسی حوصله نمیکنه همه ی این رمان طویل رو بخونه ! دیگه خدا را شکر علی هم پیدا شدش![/quote]

ناگهان ی نفر ی لیوان آب سرد روی من ریخت و من از خواب بیدار شدم و فهمیدم همه ی اینایی ک دیدم خواب بود ه خیلی خوشحال شدم ، اینو بگم من نه بچه ای داشتم ک اسمش علی باشه و نه سارایی در کار بودو اصلا من ماشین ندارم ک ، الانم ک بیدار شدم باید برم سر درس و مشقم آخه خیلی عقب موندم ، ولی خدا رو شکر ک همش خواب بود ههههه
 
بالا