mohana
Well-known member
هوا در گرگ و میش عصر بود من میان جنگل و هوای سرد و مرطوب بعد ازظهر، بی هدف پیش می رفتم فقط می خواستم تا قبل از شب از میان جنگل بگذرم! اما راه دراز بود و من فقط پیش میرفتم انگار راه بی پایان شده بود. همانطور که می رفتم دو راهیی پیش رویم ظاهر شد، دو راهیی که یک سمتش مشخص بود و به کلبه ای ختم میشد و سمت دیگرش همان راه بی پایان تا انتهای جنگل! حالا مانده بودم چه کنم راه به سمت کلبه یا . . . که ناگهان صدایی از کلبه به گوش رسید و من . . .
و من بدون اینکه به صدا توجهی کنم به راه بی پایان ادامه دادم.
و من که از تاریکی جنگل میترسیدم.. خود را به کنار کلبه رساندم.. از پنجره یه نیم نگاهی به درون کلبه انداختم..ارام خود را به در رسانم و ارام وارد کلبه شدم...
دستی از پشت سر بر روی شانه ام نشست از ترس داشتم میمردم.
من گوشم را تیز کردم صدای جیغ بود .ترس برمن غلبه کرده بود تمام بدنم میلرزید . تصمیم گرفتم به راهم ادامه دهم و به سمت کلبه نروم که ناگهان حس کردم چیزی پشتمه وقتی برگشتم یه خون آشامو دیدم و ...
وقتی به هوش اومدم هنوز گردنم میسوخت ...! چطور نجات پیدا کرده بودم . نه نه نه ! از اونجا بود که خاطرات vampire من شروع شد .
بعد میشینم خاطرات ومپایر خودمو مینویسم
اونقدر گرسنگی و ضعف رو ی من اثر کرده بود، که هی بیهوش می شدم،
انگار در آخرین از حال رفتنم، کابوسی دیده بودم، چیزی در ذهنم بود شبیه اینکه به من حمله شده بود،
ولی نه من باید تا کلبه می رفتم، من باید همسر و فرزندم رو که توی ماشین ... بودند رو نجات می دادم،... آخرین کور سوی امید من همین کلبه است....
همینطوری که دستم رو بردم که در رو بزنم، ناگهان صدایی خش دار، اسممو از توی کلبه صدا زد،
-سارا...
انگار منتظر من بود....
نه این صدای جیغ نبو انقد ترسیده بودم که صدای قر قر شکمم به نظرم صدای جیغ آمد عرق از سرو صورتم جاری شده بود هراسان به این سمتو آن سمت نگاه میکردم خدایا باید کدام راه را انتخاب کنم پاهایم میلرزید دندانام به هم میخورد ناگاه از دور ته جنگل تاریک صدایی آمد گویا منو صدا میکرد اری منو صدا میکرد ترسم بیشترو بیشتر میشد از کجا منو میشناسن
سرم را به طرف کلبه برگرداندم انگار از کلبه هم یکی من صدا میزد ناگه..........
ازخواب بیدار شدم اری مادرم بود منو صدا میزد میگفت پاشو وفت سحره
این کابوس گاه و بیگاه به سراغم می امد سارا با آن چشمهایی که به زور باز میشدند مرا نگاه می کرد. چرا این کابوس تمومی نداشت. سارا که بود؟ چرا یادم نمی آمد؟
مادرم بعدا در خاطراتش تعریف کرد این قضیه واقعی بوده و من اون رو توخواب ندیدهم.. نمی دونم واالا ماهم حرف مادرمون رو بدیده ی منت می پذریم، بذارید ادامه ی قضیه رو بخونیم...
پیرزنی که برام چایی آورد،
سعی کرد منو آروم کنه،
آدرس اتومبیل و صحنه ی سانحه رو از من پرسیدند....
پیرمرد، کمی طناب، تبر، و تنها اسبش رو برداشت که به سمت صحنه ی سانجه بریم.....
در بین راه پیرمرد ، از زندگی مون پرسید....
اون شب من(دکتر) پشت رول بودم. با سارا سر مسائل همیشگی دعوامون شده بود منم تعادل فرمون از دستم در رفت و با یه کامیون تصادف کردیم.
پ ن: فقط خواستم مرتب کنم...ادامه بدین جالب شد:rolleyessmileyanim:
و من بدون اینکه به صدا توجهی کنم به راه بی پایان ادامه دادم.
و من که از تاریکی جنگل میترسیدم.. خود را به کنار کلبه رساندم.. از پنجره یه نیم نگاهی به درون کلبه انداختم..ارام خود را به در رسانم و ارام وارد کلبه شدم...
دستی از پشت سر بر روی شانه ام نشست از ترس داشتم میمردم.
من گوشم را تیز کردم صدای جیغ بود .ترس برمن غلبه کرده بود تمام بدنم میلرزید . تصمیم گرفتم به راهم ادامه دهم و به سمت کلبه نروم که ناگهان حس کردم چیزی پشتمه وقتی برگشتم یه خون آشامو دیدم و ...
وقتی به هوش اومدم هنوز گردنم میسوخت ...! چطور نجات پیدا کرده بودم . نه نه نه ! از اونجا بود که خاطرات vampire من شروع شد .
بعد میشینم خاطرات ومپایر خودمو مینویسم
اونقدر گرسنگی و ضعف رو ی من اثر کرده بود، که هی بیهوش می شدم،
انگار در آخرین از حال رفتنم، کابوسی دیده بودم، چیزی در ذهنم بود شبیه اینکه به من حمله شده بود،
ولی نه من باید تا کلبه می رفتم، من باید همسر و فرزندم رو که توی ماشین ... بودند رو نجات می دادم،... آخرین کور سوی امید من همین کلبه است....
همینطوری که دستم رو بردم که در رو بزنم، ناگهان صدایی خش دار، اسممو از توی کلبه صدا زد،
-سارا...
انگار منتظر من بود....
نه این صدای جیغ نبو انقد ترسیده بودم که صدای قر قر شکمم به نظرم صدای جیغ آمد عرق از سرو صورتم جاری شده بود هراسان به این سمتو آن سمت نگاه میکردم خدایا باید کدام راه را انتخاب کنم پاهایم میلرزید دندانام به هم میخورد ناگاه از دور ته جنگل تاریک صدایی آمد گویا منو صدا میکرد اری منو صدا میکرد ترسم بیشترو بیشتر میشد از کجا منو میشناسن
سرم را به طرف کلبه برگرداندم انگار از کلبه هم یکی من صدا میزد ناگه..........
ازخواب بیدار شدم اری مادرم بود منو صدا میزد میگفت پاشو وفت سحره
این کابوس گاه و بیگاه به سراغم می امد سارا با آن چشمهایی که به زور باز میشدند مرا نگاه می کرد. چرا این کابوس تمومی نداشت. سارا که بود؟ چرا یادم نمی آمد؟
مادرم بعدا در خاطراتش تعریف کرد این قضیه واقعی بوده و من اون رو توخواب ندیدهم.. نمی دونم واالا ماهم حرف مادرمون رو بدیده ی منت می پذریم، بذارید ادامه ی قضیه رو بخونیم...
پیرزنی که برام چایی آورد،
سعی کرد منو آروم کنه،
آدرس اتومبیل و صحنه ی سانحه رو از من پرسیدند....
پیرمرد، کمی طناب، تبر، و تنها اسبش رو برداشت که به سمت صحنه ی سانجه بریم.....
در بین راه پیرمرد ، از زندگی مون پرسید....
اون شب من(دکتر) پشت رول بودم. با سارا سر مسائل همیشگی دعوامون شده بود منم تعادل فرمون از دستم در رفت و با یه کامیون تصادف کردیم.
پ ن: فقط خواستم مرتب کنم...ادامه بدین جالب شد:rolleyessmileyanim:
آخرین ویرایش: