داستان ذوالقرنين

%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%B1%D9%86%D9%8A%D9%86.jpg


از تو از ذوالقرنين پرسند. بگو: براى شما از او خبرى خواهم رساند.

ما به او در زمين تمكن داديم و از هر چيز وسيله اى عطا كرديم .۸۵٫ پس راهى را تعقيب كرد.. چون به غروبگاه آفتاب رسيد، آن را ديد كه در چشمه اى گل آلود فرو مى رود و نزديك چشمه گروهى را يافت . گفتيم : اى ذوالقرنين ، يا عذاب مى كنى يا ميان آنان طريقه اى نيكو پيش مى گيرى .گفت : هر كه ستم كند، زود باشد كه عذابش كنيم و پس از آن سوى پروردگارش ‍ برند و سخت عذابش كند.

و هر كه ايمان آورد و كار شايسته كند، پاداش نيك دارد و او را از فرمان خويش ‍ كارى آسان گوييم .

و آنگاه راهى را دنبال كرد

تا به طلوع گاه خورشيد رسيد و آن را ديد كه بر قومى طلوع مى كند كه ايشان را در مقابل آفتاب پوششى نداده ايم .

چنين بود و ما از آن چيزها كه نزد وى بود، به طور كامل خبر داشتيم .

آنگاه راهى را دنبال كرد.

تا وقتى ميان دو كوه رسيد، مقابل آن قومى را يافت كه سخن نمى فهميدند.

گفتند: اى ذوالقرنين ، ياءجوج و ماءجوج در اين سرزمين تباهكارند. آيا براى تو خراجى مقرر داريم كه ميان ما و آنها سدى بنا كنى ؟

گفت : آن چيزها كه پروردگارم مرا تمكن آن را داده ، بهتر است . مرا به نيرو كمك دهيد تا ميان شما و آنها حايلى كنم .. قطعات آهن پيش من آريد. تا چون ميان دو ديواره پر شد، گفت : بدميد. تا آن را بگداخت . گفت : روى گداخته نزد من آريد تا بر آن بريزم . پس نه توانستند بر آن بالا روند و نه توانستند آن را نقب زنند.

گفت : اين رحمتى از جانب پروردگار من است و چون وعده پروردگارم بيايد، آن را هموار سازد و وعده پروردگارم درست است .

(از سوره مباركه كهف )

وَ يَسئَلُونَك عَن ذِى الْقَرْنَينِ قُلْ سأَتْلُوا عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكراً(۸۳)

إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فى الاَرْضِ وَ ءَاتَيْنَهُ مِن كلِّ شىْءٍ سبَباً(۸۴)

فَأَتْبَعَ سبَباً(۸۵)

حَتى إِذَا بَلَغَ مَغْرِب الشمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُب فى عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِندَهَا قَوْماً قُلْنَا يَذَا الْقَرْنَينِ إِمَّا أَن تُعَذِّب وَ إِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسناً(۸۶)

قَالَ أَمَّا مَن ظلَمَ فَسوْف نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَاباً نُّكْراً(۸۷)

وَ أَمَّا مَنْ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صلِحاً فَلَهُ جَزَاءً الحُْسنى وَ سنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا يُسراً(۸۸)

ثمَّ أَتْبَعَ سبَباً(۸۹)

حَتى إِذَا بَلَغَ مَطلِعَ الشمْسِ وَجَدَهَا تَطلُعُ عَلى قَوْمٍ لَّمْ نجْعَل لَّهُم مِّن دُونهَا سِتراً(۹۰)

كَذَلِك وَ قَدْ أَحَطنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبراً(۹۱)

ثمَّ أَتْبَعَ سبَباً(۹۲)

حَتى إِذَا بَلَغَ بَينَ السدَّيْنِ وَجَدَ مِن دُونِهِمَا قَوْماً لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلاً(۹۳)

قَالُوا يَذَا الْقَرْنَينِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فى الاَرْضِ فَهَلْ نجْعَلُ لَك خَرْجاً عَلى أَن تجْعَلَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُمْ سدًّا(۹۴)

قَالَ مَا مَكَّنى فِيهِ رَبى خَيرٌ فَأَعِينُونى بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكمْ وَ بَيْنهُمْ رَدْماً(۹۵)

ءَاتُونى زُبَرَ الحَْدِيدِ حَتى إِذَا ساوَى بَينَ الصدَفَينِ قَالَ انفُخُوا حَتى إِذَا جَعَلَهُ نَاراً قَالَ ءَاتُونى أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطراً(۹۶)

فَمَا اسطعُوا أَن يَظهَرُوهُ وَ مَا استَطعُوا لَهُ نَقْباً(۹۷)

قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِّن رَّبى فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبى جَعَلَهُ دَكاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبى حَقًّا(۹۸)

۸۳٫ از تو از ذوالقرنين پرسند. بگو: براى شما از او خبرى خواهم رساند.

۸۴٫ ما به او در زمين تمكن داديم و از هر چيز وسيله اى عطا كرديم .

۸۵٫ پس راهى را تعقيب كرد.

۸۶٫ چون به غروبگاه آفتاب رسيد، آن را ديد كه در چشمه اى گل آلود فرو مى رود و نزديك چشمه گروهى را يافت . گفتيم : اى ذوالقرنين ، يا عذاب مى كنى يا ميان آنان طريقه اى نيكو پيش مى گيرى .

۸۷ .گفت : هر كه ستم كند، زود باشد كه عذابش كنيم و پس از آن سوى پروردگارش ‍ برند و سخت عذابش كند.

۸۸٫ و هر كه ايمان آورد و كار شايسته كند، پاداش نيك دارد و او را از فرمان خويش ‍ كارى آسان گوييم .

۸۹٫ و آنگاه راهى را دنبال كرد

۹۰٫ تا به طلوع گاه خورشيد رسيد و آن را ديد كه بر قومى طلوع مى كند كه ايشان را در مقابل آفتاب پوششى نداده ايم .

۹۱٫ چنين بود و ما از آن چيزها كه نزد وى بود، به طور كامل خبر داشتيم .

۹۲٫ آنگاه راهى را دنبال كرد.

۹۳٫ تا وقتى ميان دو كوه رسيد، مقابل آن قومى را يافت كه سخن نمى فهميدند.

۹۴٫ گفتند: اى ذوالقرنين ، ياءجوج و ماءجوج در اين سرزمين تباهكارند. آيا براى تو خراجى مقرر داريم كه ميان ما و آنها سدى بنا كنى ؟

۹۵٫ گفت : آن چيزها كه پروردگارم مرا تمكن آن را داده ، بهتر است . مرا به نيرو كمك دهيد تا ميان شما و آنها حايلى كنم .

۹۶٫ قطعات آهن پيش من آريد. تا چون ميان دو ديواره پر شد، گفت : بدميد. تا آن را بگداخت . گفت : روى گداخته نزد من آريد تا بر آن بريزم .

۹۷٫ پس نه توانستند بر آن بالا روند و نه توانستند آن را نقب زنند.

۹۸٫ گفت : اين رحمتى از جانب پروردگار من است و چون وعده پروردگارم بيايد، آن را هموار سازد و وعده پروردگارم درست است .

(از سوره مباركه كهف )
 
داستان ذوالقرنين در قرآن

قرآن كريم متعرض اسم او و تاريخ زندگى و ولادت و نسب و ساير مشخصاتش نشده . البته اين رسم قرآن كريم در همه موارد است كه در هيچ يك از قصص گذشتگان به جزئيات نمى پردازد. در خصوص ذوالقرنين هم اكتفا به ذكر سفرهاى سه گانه او كرده ، اول رحلتش به مغرب تا آنجا كه به محل فرو رفتن خورشيد رسيده و ديده است كه آفتاب در عين ((حمئة )) و يا ((حاميه )) فرو مى رود، و در آن محل به قومى برخورده است . و رحلت دومش از مغرب به طرف مشرق بوده ، تا آنجا كه به محل طلوع خورشيد رسيده ، و در آنجا به قومى برخورده كه خداوند ميان آنان و آفتاب ساتر و حاجبى قرار نداده .

و رحلت سومش تا به موضع بين السدين بوده ، و در آنجا به مردمى برخورده كه به هيچ وجه حرف و كلام نمى فهميدند و چون از شر ياجوج و ماجوج شكايت كردند، و پيشنهاد كردند كه هزينه اى در اختيارش بگذارند و او بر ايشان ديوارى بكشد، تا مانع نفوذ ياجوج و ماجوج در بلاد آنان باشد. او نيز پذيرفته و وعده داده سدى بسازد كه ما فوق آنچه آنها آرزويش را مى كنند بوده باشد، ولى از قبول هزينه خوددارى كرده است و تنها از ايشان نيروى انسانى خواسته است . آنگاه از همه خصوصيات بناى سد تنها اشاره اى به رجال و قطعه هاى آهن و دمه اى كوره و قطر نموده است .

اين آن چيزى است كه قرآن كريم از اين داستان آورده ، و از آنچه آورده چند خصوصيت و جهت جوهرى داستان استفاده مى شود: اول اينكه صاحب اين داستان قبل از اينكه داستانش در قرآن نازل شود بلكه حتى در زمان زندگى اش ذوالقرنين ناميده مى شد، و اين نكته از سياق داستان يعنى جمله ((يسئلونك عن ذى القرنين )) و ((قلنا يا ذا القرنين )) و ((قالوا يا ذى القرنين )) به خوبى استفاده مى شود، (از جمله اول برمى آيد كه در عصر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) قبل از نزول اين قصه چنين اسمى بر سر زبانها بوده ، كه از آن جناب داستانش را پرسيده اند. و از دو جمله بعدى به خوبى معلوم مى شود كه اسمش همين بوده كه با آن خطابش ‍ كرده اند ).

خصوصيت دوم اينكه او مردى مؤ من به خدا و روز جزاء و متدين به دين حق بوده كه بنا بر نقل قرآن كريم گفته است : ((هذا رحمة من ربى فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء و كان وعد ربى حقا)) و نيز گفته : ((اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يرد الى ربه فيعذبه عذابا نكرا و اما من آمن و عمل صالحا…))گذشته از اينكه آيه ((قلنا يا ذا القرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا))كه خداوند اختيار تام به او مى دهد، خود شاهد بر مزيد كرامت و مقام دينى او مى باشد، و مى فهماند كه او به وحى و يا الهام و يا به وسيله پيغمبرى از پيغمبران تاييد مى شد، و او را كمك مى كرده .

خصوصيت سوم اينكه او از كسانى بوده كه خداوند خير دنيا و آخرت را برايش جمع كرده بود. اما خير دنيا، براى اينكه سلطنتى به او داده بود كه توانست با آن به مغرب و مشرق آفتاب برود، و هيچ چيز جلوگيرش نشود بلكه تمامى اسباب مسخر و زبون او باشند. و اما آخرت ، براى اينكه او بسط عدالت و اقامه حق در بشر نموده به صلح و عفو و رفق و كرامت نفس و گستردن خير و دفع شر در ميان بشر سلوك كرد، كه همه اينها از آيه ((انا مكنا له فى الارض و اتيناه من كل شى ء سببا)) استفاده مى شود. علاوه بر آنچه كه از سياق داستان بر مى آيد كه چگونه خداوند نيروى جسمانى و روحانى به او ارزانى داشته است .

جهت چهارم اينكه به جماعتى ستمكار در مغرب برخورد و آنان را عذاب نمود.

جهت پنجم اينكه سدى كه بنا كرده در غير مغرب و مشرق آفتاب بوده ، چون بعد از آنكه به مشرق آفتاب رسيده پيروى سببى كرده تا به ميان دو كوه رسيده است ، و از مشخصات سد او علاوه بر اينكه گفتيم در مشرق و مغرب عالم نبوده اين است كه ميان دو كوه ساخته شده ، و اين دو كوه را كه چون دو ديوار بوده اند به صورت يك ديوار ممتد در آورده است . و در سدى كه ساخته پاره هاى آهن و قطر به كار رفته ، و قطعا در تنگنائى بوده كه آن تنگنا رابط ميان دو قسمت مسكونى زمين بوده است .

قدماى از مورخين هيچ يك در اخبار خود پادشاهى را كه نامش ذوالقرنين و يا شبيه به آن باشد اسم نبرده اند.

و نيز اقوامى به نام ياجوج و ماجوج و سدى كه منسوب به ذوالقرنين باشد نام نبرده اند. بله به بعضى از پادشاهان حمير از اهل يمن اشعارى نسبت داده اند كه به عنوان مباهات نسبت خود را ذكر كرده و يكى از پدران خود را كه سمت پادشاهى ((تبع )) داشته را به نام ذوالقرنين اسم برده و در سروده هايش اين را نيز سروده كه او به مغرب و مشرق عالم سفر كرد و سد ياجوج و ماجوج را بنا نمود، كه به زودى در فصول آينده مقدارى از آن اشعار به نظر خواننده خواهد رسيد – ان شاء الله .

و نيز ذكر ياجوج و ماجوج در مواضعى از كتب عهد عتيق آمده . از آن جمله در اصحاح دهم از سفر تكوين تورات : ((اينان فرزندان دودمان نوح اند: سام و حام و يافث كه بعد از طوفان براى هر يك فرزندانى شد، فرزندان يافث عبارت بودند از جومر و ماجوج و ماداى و باوان و نوبال و ماشك و نبراس )).

و در كتاب حزقيال اصحاح سى و هشتم آمده : ((خطاب كلام رب به من شد كه مى گفت : اى فرزند آدم روى خود متوجه جوج سرزمين ماجوج رئيس روش ماشك و نوبال ، كن ، و نبوت خود را اعلام بدار و بگو آقا و سيد و رب اين چنين گفته : اى جوج رئيس روش ماشك و نوبال ، عليه تو برخاستم ، تو را برمى گردانم و دهنه هائى در دو فك تو مى كنم ، و تو و همه لشگرت را چه پياده و چه سواره بيرون مى سازم ، در حالى كه همه آنان فاخرترين لباس بر تن داشته باشند، و جماعتى عظيم و با سپر باشند همه شان شمشيرها به دست داشته باشند، فارس و كوش و فوط با ايشان باشد كه همه با سپر و كلاه خود باشند، و جومر و همه لشگرش و خانواده نوجرمه از اواخر شمال با همه لشگرش شعبه هاى كثيرى با تو باشند)).

مى گويد: ((به همين جهت اى پسر آدم بايد ادعاى پيغمبرى كنى و به جوج بگويى سيد رب امروز در نزديكى سكناى شعب اسرائيل در حالى كه در امن هستند چنين گفته : آيا نمى دانى و از محلت از بالاى شمال مى آيى )).

و در اصحاح سى و نهم داستان سابق را دنبال نموده مى گويد: ((و تو اى پسر آدم براى جوج ادعاى پيغمبرى كن و بگو سيد رب اينچنين گفته : اينك من عليه توام اى جوج اى رئيس روش ماشك و نوبال و اردك و اقودك ، و تو را از بالاهاى شمال بالا مى برم ، و به كوه هاى اسرائيل مى آورم ، و كمانت را از دست چپت و تيرهايت را از دست راستت مى زنم ، كه بر كوه هاى اسرائيل بيفتى ، و همه لشگريان و شعوبى كه با تو هستند بيفتند، آيا مى خواهى خوراك مرغان كاشر از هر نوع و وحشيهاى بيابان شوى ؟ بر روى زمين بيفتى ؟ چون من به كلام سيد رب سخن گفتم ، و آتشى بر ماجوج و بر ساكنين در جزائر ايمن مى فرستم ، آن وقت است كه مى دانند منم رب …)).

و در خواب يوحنا در اصحاح بيستم مى گويد: ((فرشته اى ديدم كه از آسمان نازل مى شد و با او است كليد جهنم و سلسله و زنجير بزرگى بر دست دارد، پس مى گيرد اژدهاى زنده قديمى را كه همان ابليس و شيطان باشد، و او را هزار سال زنجير مى كند، و به جهنمش مى اندازد و درب جهنم را به رويش بسته قفل مى كند، تا ديگر امتهاى بعدى را گمراه نكند، و بعد از تمام شدن هزار سال البته بايد آزاد شود، و مدت اندكى رها گردد)).

آنگاه مى گويد: ((پس وقتى هزار سال تمام شد شيطان از زندانش آزاد گشته بيرون مى شود، تا امتها را كه در چهار گوشه زمينند جوج و ماجوج همه را براى جنگ جمع كند در حالى كه عددشان مانند ريگ دريا باشد، پس بر پهناى گيتى سوار شوند و لشگرگاه قديسين را احاطه كنند و نيز مدينه محبوبه را محاصره نمايند، آن وقت آتشى از ناحيه خدا از آسمان نازل شود و همه شان را بخورد، و ابليس هم كه گمراهشان مى كرد در درياچه آتش و كبريت بيفتد، و با وحشى و پيغمبر دروغگو بباشد، و به زودى شب و روز عذاب شود تا ابد الا بدين )).

از اين قسمت كه نقل شده استفاده مى شود كه ((ماجوج )) و يا ((جوج و ماجوج )) امتى و يا امتهائى عظيم بوده اند، و در قسمتهاى بالاى شمال آسيا از آباديهاى آن روز زمين مى زيسته اند، و مردمانى جنگجو و معروف به جنگ و غارت بوده اند.
 
اينجاست كه ذهن آدمى حدس قريبى مى زند، و آن اين است كه ذوالقرنين يكى از ملوك بزرگ باشد كه راه را بر اين امتهاى مفسد در زمين سد كرده است ، و حتما بايد سدى كه او زده فاصل ميان دو منطقه شمالى و جنوبى آسيا باشد، مانند ديوار چين و يا سد باب الابواب و يا سد داريال و يا غير آنها.

تاريخ امم آن روز جهان هم اتفاق دارد بر اينكه ناحيه شمال شرقى از آسيا كه ناحيه احداب و بلنديهاى شمال چين باشد موطن و محل زندگى امتى بسيار بزرگ و وحشى بوده امتى كه مدام رو به زيادى نهاده جمعيتشان فشرده تر مى شد، و اين امت همواره بر امتهاى مجاور خود مانند چين حمله مى بردند، و چه بسا در همانجا زاد و ولد كرده به سوى بلاد آسياى وسطى و خاورميانه سرازير مى شدند، و چه بسا كه در اين كوه ها به شمال اروپا نيز رخنه مى كردند. بعضى از ايشان طوائفى بودند كه در همان سرزمينهائى كه غارت كردند سكونت نموده متوطن مى شدند، كه اغلب سكنه اروپاى شمالى از آنهايند، و در آنجا تمدنى به وجود آورده ، و به زراعت و صنعت مى پرداختند. و بعضى ديگر برگشته به همان غارتگرى خود ادامه مى دادند.

بعضى از مورخين گفته اند كه ياجوج و ماجوج امتهائى بوده اند كه در قسمت شمالى آسيا از تبت و چين گرفته تا اقيانوس منجمد شمالى و از ناحيه غرب تا بلاد تركستان زندگى مى كردند اين قول را از كتاب ((فاكهة الخلفاء و تهذيب الاخلاق )) ابن مسكويه ، و رسائل اخوان الصفاء، نقل كرده اند.

و همين خود موءيد آن احتمالى است كه قبلا تقويتش كرديم ، كه سد مورد بحث يكى از سدهاى موجود در شمال آسيا فاصل ميان شمال و جنوب است .

مورخين و ارباب تفسير در اين باره اقوالى بر حسب اختلاف نظريه شان در تطبيق داستان دارند:

الف – به بعضى از مورخين نسبت مى دهند كه گفته اند: سد مذكور در قرآن همان ديوار چين است . آن ديوار طولانى ميان چين و مغولستان حائل شده ، و يكى از پادشاهان چين به نام ((شين هوانك تى )) آن را بنا نهاده ، تا جلو هجومهاى مغول را به چين بگيرد. طول اين ديوار سه هزار كيلومتر و عرض ‍ آن ۹ متر و ارتفاعش پانزده متر است ، كه همه با سنگ چيده شده ، و در سال ۲۶۴ قبل از ميلاد شروع و پس از ده و يا بيست سال خاتمه يافته است ، پس ‍ ذوالقرنين همين پادشاه بوده .

و ليكن اين مورخين توجه نكرده اند كه اوصاف و مشخصاتى كه قرآن براى ذوالقرنين ذكر كرده و سدى كه قرآن بنايش را به او نسبت داده با اين پادشاه و اين ديوار چين تطبيق نمى كند، چون درباره اين پادشاه نيامده كه به مغرب اقصى سفر كرده باشد، و سدى كه قرآن ذكر كرده ميان دو كوه واقع شده و در آن قطعه هاى آهن و قطر، يعنى مس مذاب به كار رفته ، و ديوار بزرگ چين كه سه هزار كيلومتر است از كوه و زمين همينطور، هر دو مى گذرد و ميان دو كوه واقع نشده است ، و ديوار چين با سنگ ساخته شده و در آن آهن و قطرى به كارى نرفته .

ب – به بعضى ديگرى از مورخين نسبت داده اند كه گفته اند: آنكه سد مذكور را ساخته يكى از ملوك آشور بوده كه در حوالى قرن هفتم قبل از ميلاد مورد هجوم اقوام سيت قرار مى گرفته ، و اين اقوام از تنگناى كوه هاى قفقاز تا ارمنستان آنگاه ناحيه غربى ايران هجوم مى آوردند

و چه بسا به خود آشور و پايتختش ((نينوا)) هم مى رسيدند، و آن را محاصره نموده دست به قتل و غارت و برده گيرى مى زدند، بناچار پادشاه آن ديار براى جلوگيرى از آنها سدى ساخت كه گويا مراد از آن سد ((باب الابواب )) باشد كه تعمير و يا ترميم آن را به كسرى انوشيروان يكى از ملوك فارس نسبت مى دهند. اين گفته آن مورخين است و ليكن همه گفتگو در اين است كه آيا با قرآن مطابق است يا خير ؟.

ج – صاحب روح المعانى نوشته : بعضيها گفته اند او، يعنى ذو القرنين ، اسمش فريدون بن اثفيان بن جمشيد پنجمين پادشاه پيشدادى ايران زمين بوده ، و پادشاهى عادل و مطيع خدا بوده . و در كتاب صور الاقاليم ابى زيد بلخى آمده كه او مؤ يد به وحى بوده و در عموم تواريخ آمده كه او همه زمين را به تصرف در آورده ميان فرزندانش تقسيم كرد، قسمتى را به ايرج داد و آن عراق و هند و حجاز بود، و همو او را صاحب تاج سلطنت كرد، قسمت ديگر زمين يعنى روم و ديار مصر و مغرب را به پسر ديگرش سلم داد، و چين و ترك و شرق را به پسر سومش تور بخشيد، و براى هر يك قانونى وضع كرد كه با آن حكم براند، و اين قوانين سهگانه را به زبان عربى سياست ناميدند، چون اصلش ((سى ايسا)) يعنى سه قانون بوده .

و وجه تسميه اش به ذوالقرنين ((صاحب دو قرن )) اين بوده كه او دو طرف دنيا را مالك شد، و يا در طول ايام سلطنت خود مالك آن گرديد، چون سلطنت او به طورى كه در روضة الصفا آمده پانصد سال طول كشيد، و يا از اين جهت بوده كه شجاعت و قهر او همه ملوك دنيا را تحت الشعاع قرار داد.

اشكال اين گفتار اين است كه تاريخ بدان اعتراف ندارد.

د- بعضى ديگر گفته اند: ذوالقرنين همان اسكندر مقدونى است كه در زبانها مشهور است ، و سد اسكندر هم نظير يك مثلى شده ، كه هميشه بر سر زبانها هست . و بر اين معنا رواياتى هم آمده ، مانند روايتى كه در قرب الاسناد از موسى بن جعفر (عليه السلام ) نقل شده ، و روايت عقبة بن عامر از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم )، و روايت وهب بن منبه كه هر دو در الدرالمنثور نقل شده .

و بعضى از قدماى مفسرين از صحابه و تابعين ، مانند معاذ بن جبل – به نقل مجمع البيان – و قتاده – به نقل الدرالمنثور نيز همين قول را اختيار كرده اند.

و بوعلى سينا هم وقتى اسكندر مقدونى را وصف مى كند او را به نام اسكندر ذوالقرنين مى نامد، فخر رازى هم در تفسير كبير خود بر اين نظريه اصرار و پافشارى دارد.

و خلاصه آنچه گفته اين است كه : قرآن دلالت مى كند بر اينكه سلطنت اين مرد تا اقصى نقاط مغرب ، و اقصاى مشرق و جهت شمال گسترش يافته ، و اين در حقيقت همان معموره آن روز زمين است ، و مثل چنين پادشاهى بايد نامش جاودانه در زمين بماند، و پادشاهى كه چنين سهمى از شهرت دارا باشد همان اسكندر است و بس .
 
چون او بعد از مرگ پدرش همه ملوك روم و مغرب را برچيده و بر همه آن سرزمينها مسلط شد، و تا آنجا پيشروى كرد كه درياى سبز و سپس مصر را هم بگرفت . آنگاه در مصر به بناى شهر اسكندريه پرداخت ، پس وارد شام شد، و از آنجا به قصد سركوبى بنى اسرائيل به طرف بيت المقدس رفت ، و در قربانگاه (مذبح ) آنجا قربانى كرد، پس متوجه جانب ارمينيه و باب الابواب گرديد، عراقيها و قطبيها و بربر خاضعش شدند، و بر ايران مستولى گرديد، و قصد هند و چين نموده با امتهاى خيلى دور جنگ كرد، سپس به سوى خراسان بازگشت و شهرهاى بسيارى ساخت ، سپس به عراق بازگشته در شهر ((زور)) و يا روميه مدائن از دنيا برفت ، و مدت سلطنتش ‍ دوازده سال بود.

خوب ، وقتى در قرآن ثابت شده كه ذوالقرنين بيشتر آباديهاى زمين را مالك شد، و در تاريخ هم به ثبوت رسيد كه كسى كه چنين نشانهاى داشته باشد اسكندر بوده ، ديگر جاى شك باقى نمى ماند كه ذوالقرنين همان اسكندر مقدونى است .

اشكالى كه در اين قول است اين است كه : ((اولا اينكه گفت پادشاهى كه بيشتر آباديهاى زمين را مالك شده باشد تنها اسكندر مقدونى است )) قبول نداريم ، زيرا چنين ادعائى در تاريخ مسلم نيست ، زيرا تاريخ ، سلاطين ديگرى را سراغ مى دهد كه ملكش اگر بيشتر از ملك مقدونى نبوده كمتر هم نبوده است .

و ثانيا اوصافى كه قرآن براى ذوالقرنين برشمرده تاريخ براى اسكندر مسلم نمى داند، و بلكه آنها را انكار مى كند.

مثلا قرآن كريم چنين مى فرمايد كه ((ذو القرنين مردى مؤ من به خدا و روز جزا بوده و خلاصه دين توحيد داشته در حالى كه اسكندر مردى وثنى و از صابئى ها بوده ، همچنان كه قربانى كردنش براى مشترى ، خود شاهد آن است .

و نيز قرآن كريم فرموده ((ذو القرنين يكى از بندگان صالح خدا بوده و به عدل و رفق مدارا مى كرده )) و تاريخ براى اسكندر خلاف اين را نوشته است .

و ثالثا در هيچ يك از تواريخ آنان نيامده كه اسكندر مقدونى سدى به نام سد ياجوج و ماجوج به آن اوصافى كه قرآن ذكر فرموده ساخته باشد.

و در كتاب ((البداية و النهايه )) در باره ذوالقرنين گفته : اسحاق بن بشر از سعيد بن بشير از قتاده نقل كرده كه اسكندر همان ذوالقرنين است ، و پدرش ‍ اولين قيصر روم بوده ، و از دودمان سام بن نوح بوده است . و اما ذوالقرنين دوم اسكندر پسر فيلبس بوده است . (آنگاه نسب او را به عيص بن اسحاق بن ابراهيم مى رساند و مى گويد:) او مقدونى يونانى مصرى بوده ، و آن كسى بوده كه شهر اسكندريه را ساخته ، و تاريخ بنايش تاريخ رايج روم گشته ، و از اسكندر ذوالقرنين به مدت بس طولانى متاخر بوده .

و دومى نزديك سيصد سال قبل از مسيح بوده ، و ارسطاطاليس حكيم وزيرش بوده ، و همان كسى بوده كه دارا پسر دارا را كشته ، و ملوك فارس را ذليل ، و سرزمينشان را لگدكوب نموده است .

در دنباله كلامش مى گويد: اين مطالب را بدان جهت خاطرنشان كرديم كه بيشتر مردم گمان كرده اند كه اين دو اسم يك مسمى داشته ، و ذوالقرنين و مقدونى يكى بوده ، و همان كه قرآن اسم مى برد همان كسى بوده كه ارسطاطاليس وزارتش را داشته است ، و از همين راه به خطاهاى بسيارى دچار شده اند. آرى اسكندر اول ، مردى مؤ من و صالح و پادشاهى عادل بوده و وزيرش حضرت خضر بوده است ، كه به طورى كه قبلا بيان كرديم خود يكى از انبياء بوده . و اما دومى مردى مشرك و وزيرش مردى فيلسوف بوده ، و ميان دو عصر آنها نزديك دو هزار سال فاصله بوده است ، پس اين كجا و آن كجا؟ نه بهم شبيهند، و نه با هم برابر، مگر كسى بسيار كودن باشد كه ميان اين دو اشتباه كند.

در اين كلام به كلامى كه سابقا از فخر رازى نقل كرديم كنايه مى زند و ليكن خواننده عزيز اگر در آن كلام دقت نمايد سپس به كتاب او آنجا كه سرگذشت ذوالقرنين را بيان مى كند مراجعه نمايد، خواهد ديد كه اين آقا هم خطائى كه مرتكب شده كمتر از خطاى فخر رازى نيست ، براى اينكه در تاريخ اثرى از پادشاهى ديده نمى شود كه دو هزار سال قبل از مسيح بوده ، و سيصد سال در زمين و در اقصى نقاط مغرب تا اقصاى مشرق و جهت شمال سلطنت كرده باشد، و سدى ساخته باشد و مردى مؤ من صالح و بلكه پيغمبر بوده و وزيرش خضر بوده باشد و در طلب آب حيات به ظلمات رفته باشد، حال چه اينكه اسمش اسكندر باشد و يا غير آن .

ه – جمعى از مورخين از قبيل اصمعى در ((تاريخ عرب قبل از اسلام )) و ابن هشام در كتاب ((سيره )) و ((تيجان )) و ابو ريحان بيرونى در ((آثار الباقيه )) و نشوان بن سعيد در كتاب ((شمس العلوم ))و… – به طورى كه از آنها نقل شده – گفته اند كه ذوالقرنين يكى از تبابعه اذواى يمن و يكى از ملوك حمير بوده كه در يمن سلطنت مى كرده .

آنگاه در اسم او اختلاف كرده اند، يكى گفته : مصعب بن عبدالله بوده ، و يكى گفته صعب بن ذى المرائد اول تبابعه اش دانسته ، و اين همان كسى بوده كه در محلى به نام بئر سبع به نفع ابراهيم (عليه السلام ) حكم كرد. يكى ديگر گفته : تبع الاقرن و اسمش حسان بوده . اصمعى گفته وى اسعد الكامل چهارمين تبايعه و فرزند حسان الاقرن ، ملقب به ملكى كرب دوم بوده ، و او فرزند ملك تبع اول بوده است . بعضى هم گفته اند نامش ((شمر يرعش )) بوده است .و دو بيت ديگر كه ترجمه اش نيز گذشت .

مقريزى در كتاب ((الخطط)) خود مى گويد: بدان كه تحقيق علماى اخبار به اينجا منتهى شده كه ذوالقرنين كه قرآن كريم نامش را برده و فرموده : ((و يسالونك عن ذى القرنين …)) مردى عرب بوده كه در اشعار عرب نامش ‍ بسيار آمده است ، و اسم اصلى اش صعب بن ذى مرائد فرزند حارث رائش ، فرزند همال ذى سدد، فرزند عاد ذى منح ، فرزند عار ملطاط، فرزند سكسك ، فرزند وائل ، فرزند حمير، فرزند سبا، فرزند يشجب ، فرزند يعرب ، فرزند قحطان ، فرزند هود، فرزند عابر، فرزند شالح ، فرزند أ رفخشد، فرزند سام ، فرزند نوح بوده است .

و او پادشاهى از ملوك حمير است كه همه از عرب عاربه بودند و عرب عرباء هم ناميده شده اند. و ذوالقرنين تبعى بوده صاحب تاج ، و چون به سلطنت رسيد نخست تجبر پيشه كرده و سرانجام براى خدا تواضع كرده با خضر رفيق شد. و كسى كه خيال كرده ذوالقرنين همان اسكندر پسر فيلبس ‍ است اشتباه كرده ، براى اينكه كلمه ((ذو)) عربى است و ذوالقرنين از لقبهاى عرب براى پادشاهان يمن است ، و اسكندر لفظى است رومى و يونانى .

ابو جعفر طبرى گفته : خضر در ايام فريدون پسر ضحاك بوده البته اين نظريه عموم علماى اهل كتاب است ، ولى بعضى گفته اند در ايام موسى بن عمران ، و بعضى ديگر گفته اند در مقدمه لشگر ذوالقرنين بزرگ كه در زمان ابراهيم خليل (عليه السلام ) بوده قرار داشته است . و اين خضر در سفرهايش با ذوالقرنين به چشمه حيات برخورده و از آن نوشيده است ، و به ذوالقرنين اطلاع نداده . از همراهان ذوالقرنين نيز كسى خبردار نشد، در نتيجه تنها خضر جاودان شد، و او به عقيده علماى اهل كتاب همين الا ن نيز زنده است .

ولى ديگران گفته اند: ذو القرنينى كه در عهد ابراهيم (عليه السلام ) بوده همان فريدون پسر ضحاك بوده ، و خضر در مقدمه لشگر او بوده است .

ابو محمد عبد الملك بن هشام در كتاب تيجان كه در معرفت ملوك زمان نوشته بعد ازذكر حسب و نسب ذوالقرنين گفته است :

ذكر حسب و نسب ذوالقرنين گفته است : وى تبعى بوده داراى تاج . در آغاز سلطنت ستمگرى كرد و در آخر تواضع پيشه گرفت ، و در بيت المقدس به خضر برخورده با او به مشارق زمين و مغارب آن سفر كرد و همانطور كه خداى تعالى فرموده همه رقم اسباب سلطنت برايش فراهم شد و سد ياجوج و ماجوج را بنا نهاد و در آخر در عراق از دنيا رفت .

و اما اسكندر، يونانى بوده و او را اسكندر مقدونى مى گفتند، و مجدونى اش نيز خوانده اند، از ابن عباس پرسيدند ذوالقرنين از چه نژاد و آب خاكى بوده ؟ گفت : از حمير بود و نامش صعب بن ذى مرائد بوده ، و او همان است كه خدايش در زمين مكنت داده و از هر سببى به وى ارزانى داشت ، و او به دو قرن آفتاب و به رأ س زمين رسيد و سدى بر ياجوج و ماجوج ساخت .

بعضى به او گفتند: پس اسكندر چه كسى بوده ؟ گفت : او مردى حكيم و صالح از اهل روم بود كه بر ساحل دريا در آفريقا منارى ساخت و سرزمين رومه را گرفته به درياى عرب آمد و در آن ديار آثار بسيارى از كارگاه ها و شهرها بنا نهاد.

از كعب الاحبار پرسيدند كه ذوالقرنين كه بوده ؟ گفت : قول صحيح نزد ما كه از احبار و اسلاف خود شنيده ايم اين است كه وى از قبيله و نژاد حمير بوده و نامش صعب بن ذى مرائد بوده ، و اما اسكندر از يونان و از دودمان عيصو فرزند اسحاق بن ابراهيم خليل (عليه السلام ) بوده . و رجال اسكندر، زمان مسيح را درك كردند كه از جمله ايشان جالينوس و ارسطاطاليس بوده اند.

و همدانى در كتاب انساب گفته : كهلان بن سبا صاحب فرزندى شد به نام زيد، و زيد پدر عريب و مالك و غالب و عميكرب بوده است . هيثم گفته : عميكرب فرزند سبا برادر حمير و كهلان بود. عميكرب صاحب دو فرزند به نام ابو مالك فدرحا و مهيليل گرديد و غالب داراى فرزندى به نام جنادة بن غالب شد كه بعد از مهيليل بن عميكرب بن سبا سلطنت يافت . و عريب صاحب فرزندى به نام عمرو شد و عمرو هم داراى زيد و هميسع گشت كه ابا الصعب كنيه داشت . و اين ابا الصعب همان ذوالقرنين اول است
 

راضیه

New member
ریشه‌شناسی این نام اهمیت زیادی دارد" قرن" Corn بن اصلی ذو القرنین است. کرن در زبان فارسی بصورت قور(قورکله)- قور پشت - قعر - قورچ (قوچ=گوسپند نر با شاخهای بزرگ) و... به معنی شاخ و برآمدگی است اما در زبانهای اروپایی بیشتر به معنی تاج بکار می‌رود.

در زبان عربی(ذو) یعنی صاحب یا دارنده و قرن(Corn) دو معنی دارد یکی به معنی تاج است و معنی دیگر یعنی شاخ و قرنین واژه‌ای است معرب قرنین یعنی دو شاخ که عربی شده از عبری "קרנים"(قرنیم) است. ذو قرنین بر روی هم یعنی تاج دوشاخ دار.

دو شاخ علاوه بر معنی ظاهری یک مفهوم گسترده تر داشته‌است و عبارتی بوده‌است برای بیان قدرت و در عهد قدیم برای موجودی بکار می‌رفته‌است که کره زمین بر روی دو شاخ آن قرار داشته‌است.

بعضی معتقدند این نامگذاری بخاطر آنست که او به شرق و غرب عالم رسید (دارنده شرق و غرب بود) که عرب آن را تعبیر قرنی الشمس (دوشاخ آفتاب) میکند.
در ابتدا بايد مقداري از خصوصيات ذي القرنين گفته شود تا شباهت هاي امام زمان با وي مشخص گردد :
1- او بر تمام زمين ( مسکوني ) حکومت کرد :

إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآَتَيْنَاهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا

سوره كهف : آيه 84 .

ما در زمين به او امکاناتي داديم و از هر چيزي بدو وسيله اي بخشيديم .

طبق روايات حضرت مهدي نيز حاکم تمام زمين خواهد شد :

فروي أن جميع ملوك الدنيا كلها أربعة : مؤمنان وكافران ، فالمؤمنان سليمان بن داود وإسكندر (ذي القرنين) ، والكافران نمروذ وبختنصر ، وسيملكها من هذه الأمة خامس لقوله تعالى : " ليظهره على الدين كله " [ التوبة : 33 ] وهو المهدي

تفسير قرطبي ج 11 ص 47

روايت شده است که مالکان تمام جهان ( مسکوني) چهار نفر بوده اند ؛ دو نفر با ايمان و دو نفر کافر ؛ آن دو با ايمان سليمان بن داوود و اسکندر ( ذوالقرنين ) بودند و آن دو کافر نمرود و بختنصر ؛ و از اين امت نيز شخص پنجمي مالک تمام زمين خواهد شد ؛ زيرا خداوند فرموده است :" تا اين ( دين ) را بر ساير دين ها برتري بخشد " و او مهدي است .

سخاوي نيز از علماي بنام اهل سنت در کتاب خويش از کعب الاحبار نقل مي کند که گفت :

إني لأجد المهدي مكتوبا في أسفار الأنبياء ما في حكمه ظلم ولا عيب . يملك الدنيا كما ملك ذو القرنين ، وسليمان بن داود عليهما السلام . .

القناعة فيما يحسن الإحاطة به من أشراط الساعة ص 56 چاپ مكتبة القرآن قاهرة

من مهدي را مي بينم که نام او در کتاب هاي پيامبران آمده است و در حکومت او هيچ گونه ظلم و عيبي نيست ؛ دنيا را مالک مي شود همانگونه که ذوالقرنين و سليمان بن داوود عليهما السلام مالک شدند .
2- به او از اسباب غيبي داده شده بود :

همان آيه اشاره شده در عنوان قبل ( آيه 84 سوره کهف) بر اين مطلب دلالت دارد ؛ در مورد امام زمان نيز اسباب غيبي ياري کننده حضرت خواهد بود .
3- او به همه جاي زمين گذر نمود :

عن أمير المؤمنين علي بن أبي طالب ( عليه السلام ) في قصة المهدي قال : ويتوجه إلى الآفاق فلا تبقى مدينة وطأها ذو القرنين إلا دخلها وأصلحها

الزام الناصب ج 2 ص 261 .

از امير مومنان علي بن ابي طالب (عليه السلام) در ماجراي مهدي روايت است که فرمودند : و به همه سو روي مي کند ؛ پس هيچ شهري در زمين که ذوالقرنين به آن وارد شده باشد باقي نمي ماند مگر اينکه مهدي در آن وارد شده و آن را درست مي نمايد .
4- او در ابتدا غيبتي طولاني نمود و سپس در ميان مردم آشکار شد :

يا أحمد بن إسحاق مثله في هذه الأمة مثل الخضر عليه السلام ، ومثله مثل ذي القرنين ، والله ليغيبن غيبة لا ينجو فيها من الهلكة إلا من ثبته الله عز وجل على القول بإمامته ووفقه [ فيها ] للدعاء بتعجيل فرجه .

معجم احاديث الامام المهدي ج 4 ص 267

اي احمد بن اسحاق ماجراي او در اين امت مانند ماجراي خضر عليه السلام است و ماجراي او مانند ماجراي ذي القرنين است ؛ قسم به خدا غيبتي مي نمايد که در آن از هلاکت نجات نمي يابد ، مگر کسي که خداوند او را بر اعتقاد به امامت او نگه داشته باشد ؛ و او را بر دعاي براي جلو انداختن فرجش در آن زمان ، موفق گردانيده باشد .
او داراي عمري طولاني بود :

وأنبأنا أبو الفضائل وأبو تراب قالا نا أبو بكر أنا أبو الحسن أنا عثمان وأحمد قالا أنا الحسن أنا إسماعيل قال وأنا إسحاق عن عبد الله بن زياد بن سمعان قال بلغني عن بعض مؤمني أهل الكتاب أن ذا القرنين عاش ثلاثة آلاف سنة

تاريخ مدينة دمشق ج 17 ص 361

به ما از عده اي از مومنين اهل کتاب خبر رسيده است که ذي القرنين سه هزار سال عمر کرد

وفي التوراة أن ذا القرنين عاش ثلاثة آلاف سنة والمسلمون يقولون ألفا وخمسمائة .

تذكرة الخواص سبط ابن الجوزي ص 364 به نقل از آداب عصر الغيبة شيخ حسين کوراني ص 25

در تورات چنين آمده است که ذوالقرنين 3000 سال عمر کرد و مسلمانان آن را 1500 سال مي دانند .

در همه اين موارد حضرت حجت اباصالح المهدي عج الله تعالي فرجه با ذوالقرنين شباهت دارد .

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)


در قرآن کریم دو بار از «یأجوج و مأجوج» سخن به میان آمده: یکى در آیه‌ى ۹۴ سوره‌ى کهف و دیگرى در آیه‌ى ۹۶ سوره‌ى انبیاء.
از کلام مفسّرین و مباحث تاریخى روشن مى‌شود که «یأجوج و مأجوج» دو قبیله‌ى وحشى بودند که در قسمت‌هاى شمال آسیا زندگى مى‌کردند و مزاحم مردم اطراف خود‌شان مى‌شدند.
برخى مفسّران نوشته‌اند: اینها گروهى بودند که حدود ۵۰۰ سال قبل از میلاد در عصر کورش زندگى مى‌کردند و به سرزمین‌هاى ایران نیز هجوم آوردند که با اتحاد حکومت «ماد» و «فارس» شکست خوردند و حتى مردم «قفقاز» از «کورش» خواستند که در مقابل اینها سدّى بنا کند. (۱)
در قرآن آمده که «ذو القرنین» در آن‌جا سدّى آهنین بنا کرد تا مردم آن منطقه از شرّ «یأجوج و مأجوج» در امان باشند. (۲)
در آیه‌ى ۹۴ سوره‌ى کهف مى‌فرماید: {قالُوا یا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِى الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً عَلى أَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُمْ سَدًّا} «(آنها به او) گفتند: اى ذوالقرنین! یأجوج و مأجوج در این سرزمین فساد مى‌کنند آیا ممکن است ما هزینه‌اى براى تو قرار دهیم که میان ما و آنها سدّى ایجاد کنى.»
و در آیه‌ى ۹۶ و ۹۷ مى‌فرماید: «(ذوالقرنین گفت:) قطعات بزرگ آهن برایم بیاورید (و آنها را روى هم بچینید) تا وقتى که کاملاً میان دو کوه را بپوشانید، (او) گفت: (در اطراف آن آتش افروزید، و) در آن بدمید. (آنها دمیدند) تا قطعات آهن را سرخ و گداخته کرد، گفت: اکنون مس مذاب برایم بیاورید تا بر روى آن بریزم. (سرانجام چنان سد نیرومندى ساخت) که آنها (طایفه‌ى یأجوج و مأجوج) قادر نبودند از آن بالا روند؛ و نمى‌توانستند نقبى در آن ایجاد کنند.»
جنس یأجوج و مأجوج و زمان خروج آنها: آن چیزى که از ظاهر قرآن استفاده مى‌شود این است که اینها، از جنس غیرانسان شمرده نشدند بنابراین دلیلى نداریم که اینها را از جنیان بدانیم؛ بلکه آنچه از روایات و نظر مفسّرین به دست مى‌آید آنها قومى وحشى بودند که دیگران را اذیت مى‌کردند، و در آن موقع سرکوب شده‌اند.
در مورد قیام آنها در سوره‌ى انبیاء آیه‌ى ۹۶ مى‌فرماید: «تا آن زمان که «یأجوج و مأجوج» گشوده شوند و آنها از هر محل مرتفعى به سرعت عبور کنند.»
آیا منظور از گشوده شدن این دو طایفه، شکسته شدن سدّ آنها و نفوذ‌شان از این طریق به مناطق دیگر جهان است؟ یا منظور نفوذ آنها به طور کلى در کره‌ى زمین از هر سو و هر ناحیه مى‌باشد؟
آیه‌ى فوق صریحاً در این‌باره سخن نگفته، تنها از انتشار و پراکندگى آنها در کره‌ى زمین به عنوان یک نشانه‌ى پایان جهان و مقدمه‌ى رستاخیز و قیامت یاد کرده است. (۳)
 

PCR

New member
از تو از ذوالقرنين پرسند. بگو: براى شما از او خبرى خواهم رساند.

ما به او در زمين تمكن داديم و از هر چيز وسيله اى عطا كرديم .۸۵٫ پس راهى را تعقيب كرد.. چون به غروبگاه آفتاب رسيد، آن را ديد كه در چشمه اى گل آلود فرو مى رود و نزديك چشمه گروهى را يافت . گفتيم : اى ذوالقرنين ، يا عذاب مى كنى يا ميان آنان طريقه اى نيكو پيش مى گيرى .گفت : هر كه ستم كند، زود باشد كه عذابش كنيم و پس از آن سوى پروردگارش ‍ برند و سخت عذابش كند.

و هر كه ايمان آورد و كار شايسته كند، پاداش نيك دارد و او را از فرمان خويش ‍ كارى آسان گوييم .

و آنگاه راهى را دنبال كرد

تا به طلوع گاه خورشيد رسيد و آن را ديد كه بر قومى طلوع مى كند كه ايشان را در مقابل آفتاب پوششى نداده ايم .

چنين بود و ما از آن چيزها كه نزد وى بود، به طور كامل خبر داشتيم .

آنگاه راهى را دنبال كرد.

تا وقتى ميان دو كوه رسيد، مقابل آن قومى را يافت كه سخن نمى فهميدند.

گفتند: اى ذوالقرنين ، ياءجوج و ماءجوج در اين سرزمين تباهكارند. آيا براى تو خراجى مقرر داريم كه ميان ما و آنها سدى بنا كنى ؟

گفت : آن چيزها كه پروردگارم مرا تمكن آن را داده ، بهتر است . مرا به نيرو كمك دهيد تا ميان شما و آنها حايلى كنم .. قطعات آهن پيش من آريد. تا چون ميان دو ديواره پر شد، گفت : بدميد. تا آن را بگداخت . گفت : روى گداخته نزد من آريد تا بر آن بريزم . پس نه توانستند بر آن بالا روند و نه توانستند آن را نقب زنند.

گفت : اين رحمتى از جانب پروردگار من است و چون وعده پروردگارم بيايد، آن را هموار سازد و وعده پروردگارم درست است .

(از سوره مباركه كهف )



۸۳٫ از تو از ذوالقرنين پرسند. بگو: براى شما از او خبرى خواهم رساند.

۸۴٫ ما به او در زمين تمكن داديم و از هر چيز وسيله اى عطا كرديم .

۸۵٫ پس راهى را تعقيب كرد.

۸۶٫ چون به غروبگاه آفتاب رسيد، آن را ديد كه در چشمه اى گل آلود فرو مى رود و نزديك چشمه گروهى را يافت . گفتيم : اى ذوالقرنين ، يا عذاب مى كنى يا ميان آنان طريقه اى نيكو پيش مى گيرى .

۸۷ .گفت : هر كه ستم كند، زود باشد كه عذابش كنيم و پس از آن سوى پروردگارش ‍ برند و سخت عذابش كند.

۸۸٫ و هر كه ايمان آورد و كار شايسته كند، پاداش نيك دارد و او را از فرمان خويش ‍ كارى آسان گوييم .

۸۹٫ و آنگاه راهى را دنبال كرد

۹۰٫ تا به طلوع گاه خورشيد رسيد و آن را ديد كه بر قومى طلوع مى كند كه ايشان را در مقابل آفتاب پوششى نداده ايم .

۹۱٫ چنين بود و ما از آن چيزها كه نزد وى بود، به طور كامل خبر داشتيم .

۹۲٫ آنگاه راهى را دنبال كرد.

۹۳٫ تا وقتى ميان دو كوه رسيد، مقابل آن قومى را يافت كه سخن نمى فهميدند.

۹۴٫ گفتند: اى ذوالقرنين ، ياءجوج و ماءجوج در اين سرزمين تباهكارند. آيا براى تو خراجى مقرر داريم كه ميان ما و آنها سدى بنا كنى ؟

۹۵٫ گفت : آن چيزها كه پروردگارم مرا تمكن آن را داده ، بهتر است . مرا به نيرو كمك دهيد تا ميان شما و آنها حايلى كنم .

۹۶٫ قطعات آهن پيش من آريد. تا چون ميان دو ديواره پر شد، گفت : بدميد. تا آن را بگداخت . گفت : روى گداخته نزد من آريد تا بر آن بريزم .

۹۷٫ پس نه توانستند بر آن بالا روند و نه توانستند آن را نقب زنند.

۹۸٫ گفت : اين رحمتى از جانب پروردگار من است و چون وعده پروردگارم بيايد، آن را هموار سازد و وعده پروردگارم درست است .

(از سوره مباركه كهف )


من برام یه سوال شد....
نه نه اصن اشتباه فکر نکنید...فک نکنید میخوام بپرسم که طلوع گاه خورشید کجاست؟مگه میشه ما بریم تا به طلوع گاه خورشید برسیم؟زمین گرد هست و خورشید هم هیچ طلوع گاهی نداره..مگر اینکه زمین رو صاف در نظر بگیریم و فک کنیم که خورشید میره اخر زمین اونجا میره پایین و دوباره از انتها طلوع میکنه..نه این سوال من نیست..حتی اونجایی که گفته شده مقابل آن قومى را يافت كه سخن نمى فهميدند.

گفتند:
حتی سوال من این نیست که چطور قومی که که سخن نمیفهمیدند...بعدش گفتند...اگه سخن نمفهمیدن پس چطور گفتن..نه اینم اصلا مهم نیست

گفت: «اين رحمتى از جانب پروردگار من است، و[لى‌] چون وعده پروردگارم فرا رسد، آن [سد] را درهم كوبد، و وعده پروردگارم حق است.

برا من سوال شده اون دیواره که ساخته شده و از آهن هست خیلی هم بزرگ هست و قراره تا روز قیامت باشه تا بعدش طبق وعده پروردگار تو روز قیامت خراب بشه الان دقیقا کجاست؟ناسا کل زمین رو عکس برداری کرده پیداش نکرده..میشه یکی راهنمایی کنه؟
 

راضیه

New member
در پاسخ به سوال جناب pcr : اگر قرار بود همه ی کلمات قران همان معانی ظاهری را در بر داشته باشند، پس اعجاز قران دیگر معنایی نداشت.
وقتی میگویند از نشانه های آخرالزمان اینه که خورشید از مغرب طلوع میکند،معنای طلوع خورشید همان طلوع ظاهری آن نمی باشد،بلکه نوعی روشن شدن حقایق است.
و سدی که در این آیات به آن اشاره شده ممکن است سدی باشد که بخاطر ولایت پذیری اهل بیت(ع)،بین شیعیان و دشمنان بوجود میاید و باعث میشود که ایمان شیعیان از گزند دشمنان در امان باشد. ......
همه چیز رو در ظاهر دنبالش نباید گشت.
 

PCR

New member
در پاسخ به سوال جناب pcr : اگر قرار بود همه ی کلمات قران همان معانی ظاهری را در بر داشته باشند، پس اعجاز قران دیگر معنایی نداشت.
وقتی میگویند از نشانه های آخرالزمان اینه که خورشید از مغرب طلوع میکند،معنای طلوع خورشید همان طلوع ظاهری آن نمی باشد،بلکه نوعی روشن شدن حقایق است.
و سدی که در این آیات به آن اشاره شده ممکن است سدی باشد که بخاطر ولایت پذیری اهل بیت(ع)،بین شیعیان و دشمنان بوجود میاید و باعث میشود که ایمان شیعیان از گزند دشمنان در امان باشد. ......
همه چیز رو در ظاهر دنبالش نباید گشت.
بحث طلوع خورشید از غرب بحث دیگه ای هست.منظور از غروب خورشید از غرب یعنی اینکه خورشید از سمت غرب طلوع میکنه.ولی اینجا گفته شده که به محلی رسید که خورشید طلوع میکنه یعنی یه مکان.بعد شما که معنای ظاهری و عمقی رو از هم تشخیص میدید میشه بگید منظور از چشمه ی گل آلودی که خورشید توش غروب میکنه چیه؟از اونجایی که قدیمیا و پیامبر بر این باور بودن که خورشید توی یه چشمه گل آلود غروب میکنه فک میکردم که این تصور قدیمیا هم وارد قران شده و در اینجا بهش اشاره شده..حالا میتونم از شما بپرسم منظور واقعی این چی بوده؟آخه جالبیش اینجاست که مثل اینکه یه قومی هم کنار خورشید زندگی میکردن ...اگه بتونید توضیح بدید چطور اونا کنار خورشید زنده میموندن و به خوشی سالهای سال اونجا زندگی کردن فک کنم جایزه نوبل رو هم از آن خودتون میکنید..راسی من یه کشف دیگه هم کردم..اونطور که از حرفای شما مشخص هست این دیوار بین شیعیان و دشمنانشون کشیده شده..پس مسلما یا شیعیان دارن کنار خورشید زندگی میکنن یا دشمنانشون.میشه کاملا مشخص کنید کدومشون هستند که دارن کنار خورشید زندگی میکنن؟بعد یه چیز دیگه اینکه الان شیعیان، الستون و بلستون....نه ببخشید.........شیعیان ،یاجوج و ماجوج هستند یا دشمناشون...
اصن فهمیدم.دشمنا یاجوج و ماجوج هستن...بعد یه مدت نشستن گفتن چیکار کنیم با این دیوار به این بزرگی..آهنم هست نمیشه کاریش کرد؟گفتن چیکار کنیم چیکار نکینم....یه دفعه فکری به ذهنشون رسید...گفتن ما باید بمب اتم بسازیم.....و اینجور شد که بشر به فناوری بمب هسته ای دست پیدا کرد و زد و اون دیوار بزرگی که بین دوتا کوه از جنس آهن بود رو خراب کرد.....اااااااا..نه نشد که.....قرا بود دیوار تا روز قیامت خراب نشه که...ااااااا.
اصن صب کن ببینم..این داستان برا قبل از اسلام بوده..اصن خیلی قبلتر از اسلام این اتفاق افتاده..اونموق که اصن شیعه ای نبوده که بخواد بره به یه نفر بگه که بیاد براشون سد بسازه......
اصن شما منو بدتر گیج کردید..میشه بیشتر راهنمایی کنید؟
 

راضیه

New member
اینطور که بنده شنیده ام قران برای همه ی دوره ها فرستاده شده.لازم نیست اینهمه به مغزتون فشار بیارید،اگر کتاب الفبای مهدویت(موعودنامه)رو یه نگاهی کرده باشید شباهتهای زیادی بین امام زمان و ذوالقرنین وجود دارد.بنده در بالا به این نکته اشاره کرده ام.
جایزه ی نوبل رو هم باید به کسایی بدین که اینارو فرموده اند.بنده نگفتم بین شیعیان و دشمنانشون سدی هست،منظورم خود شیعی بودن و ولایت پذیری اهل بیت(ع) ممکنه همون سدی باشه که بهش اشاره شده.در ضمن مگه در دعای عهد نمیگن دنیا پر از عدل و داد میشود همانگونه که پر از ظلم و جور بود،یا فک کردین همه جا رو لجنهای آبها پر میکنند!!!!!
البته ببخشید قصدم جسارت و توهین نبود و نیست یا اینکه خدایی نکرده فکر کنید میخوام بگم من خیلی میدونم،بنده فقط نقل قول کردم.همیییییییییییییییین
موفق باشید
.:riz304:
 
بالا