داستانک (داستان های جالب و خواندنی)

bahramian0935

New member
ﭘﺴﺮ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰﯼ ﻧﺸﺴﺖ . ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﺶ
ﺭﻓﺖ . ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ ؟
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﮔﻔﺖ : 50 ﺳﻨﺖ .
ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﮏ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﯿﺒﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩ . ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﭼﻨﺪ
ﺍﺳﺖ ؟
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﺰ ﻫﺎ ﭘﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﯿﺰ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ، ﺑﺎ
ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﮔﻔﺖ : 35 ﺳﻨﺖ .
ﭘﺴﺮ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﮑﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ .
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ . ﭘﺴﺮ
ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ، ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻗﺪﺍﺭ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ .
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺰ ﺭﻓﺖ ، ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ . ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺑﺸﻘﺎﺏ ﺧﺎﻟﯽ ، 15 ﺳﻨﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﺍﻭ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﻫﺎﯾﺶ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ
ﺑﺨﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ ، ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺧﺎﻟﯽ
ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺷﮑﺴﭙﯿﺮ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :
ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، ﺑﺮﺧﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﺎﻧﺸﺎﻥ
ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﻧﺪ
 

bahramian0935

New member
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد .... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
 

bahramian0935

New member
پروانه ها در تاریکی شب به گرد شعله ي شمع می گردند. ابتدا که هنوز چشم پروانه به نور شمع عادت نکرده است، نور شمع چشمش را میزند و لذا بعد از مقداري گشتن
به گرد شمع، به محلّ تاریکی پناه می برد و چشمش را باز و بسته می کند تا دوباره قوت بگیرد و نزد شمع بیاید و گرد شعله ي آن طواف کند. سرانجام پروانه خود را به شعله
می زند و می سوزد و جانش را تقدیم شمع می کند و جنازه ي سوخته اش به پاي شمع می افتد. دوستان اهل بیت در ادامه ي راهشان مثل پروانه، بدون سر و صدا گرد شمع وجود اهل بیت می چرخند و خود را به شعله می زنند و جانشان را تقدیم محبوبشان می کنند و جسد سوخته اي از آنان بر جا می ماند.
مصباح الهدی ص 124
 

bahramian0935

New member
گفت رتبه دو کنکوره دنبال جا میگرده ، ميتونه هم اتاقی خوبی برامون باشه ... وقتی دیدمش صورتی پر از جوشهای چرکین داشت و قیافه ای مهیب ، به دوستم گفتم اگه این بیاد تو اتاق ما ، من دیگه نمیتونم با شماها غذا بخورم . گفت چند روزی باشه تا اطاق مناسب گیرش بیاد ، با اکراه پذیرفتم . اینقدر مودب ، مهربان و خدمتکار بی توقع بود که در کمترین زمان همگی مجذوب بزرگواریش شدیم ، بچه هائی که هر یک به خاطر سوابق و موفقیتهای علمی و برندگی در المپیادهای کامپیوتر خارج از کشور برای خودشون خدائی از غرور و تکبر بودند چه به راحتی سر سجود بر آستانش نهادند و رام اخلاق و بزرگواری ذاتی و بدون چشمداشتش شدند آدمهای خوب قبلا دیده بودم ولی کسی با این حافظه جادوئی و قدرت تحلیل قوی همراه با تمام سعی و کوشش برای قربانی شدن و فدا شدن در راه خدمتکاری برای دیگران ندیده بودم ، زیباتر از رفتارش ، ریشه داشتن رفتارش نه در کسب ثواب و انگیزه های معنوی نه خودنمائی داشت و اینرا ذهنهای زیرک هم اتاقیها به خوبی تشخیص میداد . نمیدونم چه جور فکر می کنند بعضی ها که شیفته و عاشق خدمت به دیگران میشند . ولی اینرا فهمیدم که چهره انسانها با رفتارشان نقش برتری در ذهن آدمها پیدا می کنه که چهره ظاهری تحت الشعاع آن قرار میگیره . اگر مقداری از وقت و انرژی و استرسی که افراد بر جمالشان دارند بر کمالشان داشتند گوهر مقصود را سریعتر می یافتند. اولی داشتنش آنقدر قابل ستایش نیست چون اکتسابی نیست و زمان محو کننده آنست. و آنچه ما با آن زمان را به خوشی سپری می کنیم نه تصویر آنها بلکه رفتارشان هست.
 

melinaa

New member
چوپانی ماری را از میان بوته های آتش گرفته نجات داد و در خورجین گذاشته و به راه افتاد .
چند قدمی که گذشت مار از خورجین بیرون آمده و گفت :
به گردنت بزنم یا به لبت ؟
چوپان گفت : آیا سزای خوبی این است ؟
مار گفت : سزای خوبی بدی است ...
و قرار شد تا از کسی سوال بکنند ، به روباهی رسیدند و از او پرسیدند .
روباه گفت :
من تا صورت واقعه را نبینم نمی توانم حکم کنم , برگشته و مار را درون بوته های آتش انداختند مار به استمداد برآمد و روباه گفت :
بمان تا رسم خوبی از جهان برافکنده نشود ...
 

bahramian0935

New member
حتما بخونین پشیمون نمیشین
.
.
.
.
.
.
.
، ﻧﯿﻤﻪ ﻫﺎﻱ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮﻱ ﻫﺮﺍﺳﺎﻥ،
ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ ﺯﻧﺎﻥ
ﻭﺍﺭﺩ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺩﺭﺱ
ﻣﻴﺨﻮﺍﻧﺪ . ﮔﻔﺖ
ﻛﻪ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ
ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻗﺼﺪ ﺍﺫﻳﺖ ﻭ ﺁﺯﺍﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ .
ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻥ
ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﺪ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺁﻧﺠﺎ
ﺑﻤﺎﻧﺪ .
ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﻱ ﻗﻴﻤﺖ، ﺯﻳﻮﺭ ﺍﻻﺕ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻭ
ﭼﻬﺮﻩ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ
ﺩﺍﺷﺖ . ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺬﻳﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﻴﺪﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﻭ
ﺷﺎﻡ
ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ
ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ
ﺑﺮﺍﻳﺶ ﻧﻴﻤﺮﻭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺁﻭﺭﺩ . ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭﻱ
ﺯﻣﻴﻦ ﻣﺸﻐﻮﻝ
ﺩﺭﺱ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺍﻱ
ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺮﺗﺐ ﻛﺮﺩ . ﺁﻥ ﺷﺐ ﮔﺬﺷﺖ ... ﻭﻗﺘﻲ
ﺟﻮﺍﻥ
ﺻﺒﺢ
ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻫﻴﭻ ﺭﺩﻱ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻢ
ﻧﺪﻳﺪ .
ﻓﺮﺩﺍﻱ
ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺩﺭﺑﺎﺭﺣﺎﻛﻢ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﺶ
ﻣﻲ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ
ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ
ﺍﺳﺖ . ﺍﻭ ﺑﺎ
ﺗﻌﺠﺐ ﻛﻪ ﺣﺎﻛﻢ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻱ ﻣﻴﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻣﻦ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻪ
ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻴﺮﻭﺩ . ﻭﻗﺘﻲ ﻭﺍﺭﺩ ﻗﺼﺮ
ﻣﻴﺸﻮﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ
ﻧﺰﺩﺣﺎﻛﻢ ﻣﻴﺮﻭﻧﺪ ﺑﺎ ﺻﺤﻨﻪ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﺭﻭﺑﺮﻭ
ﻣﻴﺸﻮﺩ، ﺩﺧﺘﺮﻱ
ﻛﻪ ﻛﻨﺎﺭ ﺣﺎﻛﻢ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﻱ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ
ﺷﺐ ﮔﺬﺷﺘﻪ
ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﺣﺎﻛﻢ ﭘﺮﺳﻴﺪ
ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ
ﺩﺳﺖ ﺍﻭﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ ﺁﻭﺭﺩ، ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ
ﻛﻪ ﺍﻭ ﺑﺴﻴﺎﺭ
ﺯﻳﺒﺎﺳﺖ ﻫﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﻲ ﺭﺍ ﺗﺤﺖ ﺗﺄﺛﻴﺮ ﻗﺮﺍﺭ
ﻣﻴﺪﻫﺪ، ﺷﻤﺎ
ﺷﺐ ﺭﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩﻳﺪ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺎ
ﭼﺸﻢﻫﺎﻱ ﺑﺴﺘﻪ
ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺑﻮﺩ. ﺗﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺟﻠﻮﻱ ﺧﻮﺩﺕ
ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ
ﺍﻱ؟ ﺟﻮﺍﻥ ﺁﺳﺘﻴﻦﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ
ﻫﺮﺑﺎﺭ ﻛﻪ
ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺷﻴﻄﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﻢ ﻣﻲ ﺁﻣﺪ
ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﻤﻊ
ﻣﻴﺴﻮﺯﺍﻧﺪﻡ ﺗﺎ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﭘﺮﺕ ﺷﻮﺩ ﻭ
ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍﻱ ﺧﻮﻳﺶ
ﻧﺸﻮﻡ . ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻩ
ﺍﻡ .
ﺣﺎﻛﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺑﭽﻪ ﮐﺠﺎﯾﯽ ؟
ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ :
"
اصفهان" ﺣﺎﮐﻢ ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﺳﻢ " ساری " ﺍﺷﮏ
ﺩﺭ
ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺣﻠﻘﻪ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ
ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﻋﻘﺪ ﺁﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ
 

bahramian0935

New member
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ، ﺑﺨﻮﺭ، ﺑﻨﻮﺵ ﻭ ﺷﺎﺩﺑﺎﺵ .
ﺍﻣﺎ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﺨﻮﺭﻡ ﻭ ﺑﯿﺎﺷﺎﻣﻢ
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ
ﺁﻥ ﭼﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ
ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﯼ ﺭﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ
ﻭ ﺗﺸﻨﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﻣﻦ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺍﺳﺖ
 

bahramian0935

New member
ﭼﻘـــــــﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺘﻦ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ...حتما بخونید ×
ﻣﻦ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ!
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﯿﻨﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﯿﻢ،
ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺟﺪﺍﯾﯽ ...
ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﺍﺩﻡ ...
ﯾﮏ ﭘﺎﺳﺦ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺩﺍﺩ ..
ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ....... ﻭ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻡ ......
ﻭ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ....... ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ....... ﻭ ﺑﺎﺯ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ........
ﺍﺻﻼ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﻣﯿﺰ ﺑﻠﺪ ﺍﺳﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﺪ ........
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺍﻧﺴﻮﯼ ﺧﻂ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺳﺖ ...
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ...
ﺍﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﺣﺘﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ...
ﻣﺎ ﺍﺩﻣﻬﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ...
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ ...
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﻢ
ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ !!!
 

bahramian0935

New member
دوستی تعریف می کرد که صبح یک زمستان سرد که برف سنگینی هم آمده بود مجبور شدم به یکی از شهرهای مرکزی کشور بروم...
هوا هنوز روشن نشده بود که به پل فلزی عظیمی رسیدم...
وسط پل به ناگاه به موتوری که چراغ موتورش هم روشن نبود برخوردم...
به سمت راست گرفتم، موتوری هم به راست پیچید... چپ، موتوری هم چپ...
خلاصه موتوری لیز خورد و به حفاظ پل خورد و خودش از روی موتور پرت شد توی رودخونه...
وحشت زده و ترسیده، ماشین رو نگه داشتم و با سرعت رفتم پایین ببینم چه بر سرش اومد ،
دیدم گردن بیچاره ۱۸۰ درجه پیچیده...
با محاسبات ساده پزشکی، با خودم گفتم حتما زنده نمونده...
مایوس و ناراحت، دستم را گذاشتم رو سرم و از گرفتاری پیش آماده اندوهگین بودم...
در همین حال زیر چشمی هم نیگاش می کردم،...
باحیرت دیدم چشماش را باز کرد... گفتم این حقیقت نداره...
رو کردم بهش و گفتم سالمی...؟
با عصبانیت گفت: "په **** مثل یابو رانندگی میکنی...؟ "
با خودم گفتم این دلنشین ترین فحشی بود که شنیده بودم...
گفتم آقا تو رو خدا تکون نخور چون گردنت پیچیده....
یک دفه بلند شد گفت: چی پیچیده؟ چی میگی تو؟ هوا سرد بود کاپشنمو از جلو پوشیدم سینم سرما نخوره!
 

bahramian0935

New member
عــاشقــانــه های آقــــا مهــدی باکــری و شهیـــد احمــد کاظمی
لحظاتی قبـل از شهادت آقا مهـــدی !
در شـــرایطی که مهدی باکری در جزایــر مجنون در محـــاصــره
و زیــر آتش شــدید دشمن بود و با وجود اصرار شدید قرارگاه به مهدی
مبنی بر اینکه تو فرمانده هستی و بــرگرد به عقــب، او همچنان
می‌گــویــد بچه‌هایم را رهــا نمی‌کنم برگردم .
و اما مکالمه آقا مهدی با شهید کاظمی به نقل از شهید احمد کاظمی:
مهــدی تماس گرفت ،
ـ گفت: می‌آیــی ؟
ـ گفتــم: بــا سر !
ـ گفـت: زودتر !
آمــدم خود را رســاندم به ساحــل دجــله دیدم همه چیز
متلاشی شـــده و قایق‌ها را آتــش زده‌اند، بــا مهدی تماس گرفتم ،
ـ گفتــم: چــه خبـــر شــده ، مهدی ؟
نمی‌توانست حــرف بــزند، وقتــی هــم زد بــا همــان رمـــز
خودمـــان حرف زد و
ـ گفـــت: اینجـــا اشغــال زیاد است. نمــی‌تــوانم .
از آن طــرف از قـــرارگـــاه مــرتب تمــاس مــی‌گـــرفتنــد و
ـ می‌گفتنــد: هر طـــور شــده به مهدی بگو بیایــد عقب ،
تو تنهــا کسی هستی کــه آقا مهدی از ســر عــلاقــه
حـــرفت رو قبــول مــی‌کند .
مهــدی می‌گفت: نمــی‌توانــد .
مــن اصــرار کردم.بــه قــرارگــاه هــم گفتــم .
ـ گفتنــــد: پس برو خودت بـــردار و بیـــاورش .
نشد !
یعنی نتوانستم !
وسیله نبود .
آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چاره‌ای جز اصرار برایم نماند !
ـ گفتم: تو را خدا ! تــو را به جــان هــر کس دوســت داری !
هــر جــوری هست خودت را به مــا برسان بیا ساحل، بیا این طرف .
ـ گفت: پاشو تو بیا، احمــد!
اگــر بیایی، دیگــر بــرای همیشــه پیــش هــم هستیــم .
ـ گفتم: اینجــا،با ایــن آتش، نمی‌تــوانــم. تــو لااقل . . .
ـ گفت: اگــر بدانی ایــن جــا چــه جای خوبی شــده، احمــد !
پاشو بیا !
بچه‌هـــا ایــن جــا خیلی تنها هستند . . .
فاصــله مــا 700 متــر بیشتر نمی‌شــد. راهــی نبــود.
آن محاصــره و آن آتش نمی‌گذاشت من بروم برسم به مهدی و
مهدی مرتب می‌گفت: پاشو بیا، احمد !
صدایش مثل همیشه نبود. احساس کردم زخمی شده.
حتی صدای تیرهای کلاش از توی بی‌سیم می‌آمد.
بارها التماس کردم. بارها تماس گرفتم تا اینکه دیگر جواب نداد.
بی‌سیم‌چی‌اش گوشی را برداشت و
ـ گفت: آقا مهدی نمی‌خواهد، یعنی نمی‌تواند حرف بزند !
ارتباط قطع شد.
تماس گرفتم، باز هم و باز هم،
نشد که نشد . . .
 

bahramian0935

New member
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد.
به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن…. و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است.
هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا” به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید واگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد!
آلبرت انیشتین : زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه ، واسه حفظ تعادلت همیشه باید در حرکت باشی ..
 

biosta

Well-known member


گابریل گارسیا مارکز، نویسنده‌ی بزرگ معاصر آمریکای لاتین، به‌واسطه‌ی عوارضی در مزاج و سلامتی‌اش (ابتلا به سرطان لنفاوی) با زندگی اجتماعیش خداحافظی کرده است.
وی بعد از اعلان‌ رسمی و تأیید خبر بیماری‌اش، این‌متن را به‌عنوان وداع نوشته است:

اگر خداوند فقط لحظه‌ای از یاد می‌برد که عروسکی پارچه‌ای بیش نیستم و قطعه‌ای از زندگی به من هدیه می‌داد، ش
اید نمی‌گفتم همه‌ی آنچه که می‌اندیشیدم و همه‌ی گفته‌هایم را…
اشیاء را دوست می‌داشتم، نه به سبب قیمتشان، که معنایشان
رویا را به خواب ترجیح می‌دادم، زیرا فهمیده‌ام به ازای هردقیقه چشم به هم گذاشتن، ۶۰ ثانیه نور از دست می‌دهی
راه می‌رفتم آن‌گاه که دیگران می‌ایستادند
اگر خداوند فقط تکه‌ای از زندگی به من می‌بخشید، ساده لباس می‌پوشیدم، عریان یله می‌شدم زیر نور آفتاب، نه فقط جسمم، بلکه روحم را عریان می‌کردم
اگر مرا قلبی بود، تنفرم را می‌نوشتم روی یخ و چشم می‌دوختم به حضورِ آفتاب!
خداوندا..! اگر تکه‌ای زندگی از آنِ من بود، برای بیان احساسم به دیگران، یک‌روز هم تأخیر نمی‌کردم
برای گفتنِ این‌حقیقت به مردم که دوستشان دارم و برای شوقِ شیدایی، انسان را قانع می‌کردم که چه اشتباه بزرگی‌ست گریز از عشق به‌علتِ پیری…
حال آن که پیر می‌شوند وقتی عشق نمی‌ورزند
به یک کودک بال می‌بخشیدم بی آن که در چگونگیِ پروازش دخالت کنم
به سالمندان می‌آموختم که مرگ با فراموشی می‌آید، نه پیری
ای انسان‌ها…! چقدر از شما آموخته‌ام
آموخته‌ام که همه می‌خواهند به قله برسند، حال آن که لذتِ حقیقی در بالارفتن از کوه نهفته است
آموخته‌ام زمانی که کودک برای اولین‌بار انگشت پدر را می‌گیرد، او را اسیرِ خود می‌کند تا همیشه
آموخته‌ام که یک انسان فقط زمانی حق دارد به همنوعش از بالا نگاه کند که دستِ یاری به سویش دراز کرده باشد
چه بسیار چیزها از شما آموخته‌ام، ولی افسوس که هیچ‌کدام به کار نمی‌آید وقتی که در یک تابوت آرام می‌گیرم تا به همتِ شانه‌های پرمهرِ شما به خانه‌ی تنهایی‌ام بروم
همیشه آن‌چه را بگو که احساس می‌کنی و عمل کن آن‌چه را می‌اندیشی
آه…! که اگر بدانم امروز آخرین‌بار خواهد بود که تو را خفته می‌بینم، با تمامِ وجود در آغوش می‌گرفتمت و خداوند را به‌خاطر این‌که توانسته‌ام نگهبان روحت باشم شکر می‌گفتم
اگر بدانم امروز آخرین‌بار خواهد بود که تو را درحالِ خروج از خانه می‌بینم، به آغوش می‌کشیدمت
فقط برای آن‌که اندکی بیش‌تر بمانی، صدایت می‌زدم…
آه…! اگر بدانم امروز آخرین‌بار خواهد بود که صدایت را می‌شنوم، فردفردِ کلماتت را ضبط می‌کردم تا بی‌نهایت‌بار بشنومشان
آه…! که اگر بدانم این آخرین‌بار است که می‌بینمت، فقط یک‌چیز می‌گفتم: دوستت دارم بی‌آن‌که ابلهانه بپندارم تو خود می‌دانی
همیشه یک ‌فردایی هست و زندگی برای بهترین‌کارها فرصتی به ما می‌دهد،
اما اگر اشتباه کنم و امروز همه‌ی آن چیزی باشد که از عمر برای من مانده، فقط می‌خواهم به تو یک‌چیز بگویم: دوستت دارم، تا هیچ‌گاه از یاد نبری

فردا برای هیچ‌کس تضمین نشده است، پیر یا جوان
شاید امروز آخرین‌باری باشد که کسانی را می‌بینی که دوستشان داری، پس زمان از کف مده!
عمل کن، همین‌امروز

شاید فردا هیچ‌وقت نیاید و تو بی‌شک تأسفِ روزی را خواهی‌خورد که فرصت داشتی برای یک ‌لبخند، یک‌ آغوش،
اما مشغولیت‌های زندگی، تو را از برآوردن آخرین خواسته‌ی آن‌ها بازدشتند

دوستانت را حفظ کن و نیازت را به آن‌ها مدام در گوششان زمزمه کن
مهربانانه دوستشان داشته باش
زمان را برای گفتنِ یک “متأسفم”، “مرا ببخش”، “متشکرم” و دیگر مهرواژه‌هایی که می‌دانی از دست مده!

هیچ‌کس تو را به‌خاطر افکار پنهانت به یاد نمی‌آورد، پس از خداوند، خرد و تواناییِ بیان احساساتت را طلب کن تا دوستانت بدانند حضورشان تا چه‌حد برای تو عزیز است





 

bahramian0935

New member
توی محوطه دانشگاه باد خیلی شدیدی می وزید، طوری که مجبور بودی چادرت را محکم دور خودت بپیچی تا مبادا باد چادر از سرت برگیرد.
به وسط محوطه رسیده بودیم.شدت باد و گرد و خاک آنقدر زیاد بود که ناخودآگاه چشمهایمان را بستیم و وسط محوطه ایستادیم.
در همین شلوغی، باد چادر دختری را از سرش برداشت و چند متر آنطرفتر پرتاب کرد. کل محوطه پر شد از صدای خنده های پسران هرزه ای که چادر دختر را مسخره میکردند.
بیچاره آن دختر اشک چشمش را پاک کرد و خواست به طرف چادرش برود که از بین جمع پسری آرام چادر دختر را برداشت، تمیز کرد و به طرف دخترک آمد. لحن صدایش هنوز در خاطرم هست.
آرام گفت: خواهرم تبریک میگم سلاح بزرگی همراهتان هست. از خنده های پسران اینجا ناراحت نباش، اینها رسم مرد بودن را نمیدانند. سپس لبخندی زد و ادامه داد: دلگیر مباش خواهرم، چادرت را محکم تر بگیر.
و من چقدر آن لحظه احساس سرخوشی کردم، وقتی که دانستم هنوز هم هستند انسان هایی که بوی "مرد" میدهند.
"چادرت را محکم تر بگیر خواهرم"
نترس...بگذار گرگها هر چقدر میخواهند زوزه بکشند.
 

bahramian0935

New member
روزی در آخر ساعت درس، یک دانشجوی دوره دکترای نروژی سوالی مطرح کرد:
استاد، شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟
فقط چند دقیقه به آخر مانده بود. من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم. به آن دانشجو گفتم:
جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد.
 

bahramian0935

New member
خدا پرسید می‌خوری یا می‌بری؟
و من گرســنه پاســخ دادم می خورم.
چه می‌دانستم لذت‌ها را می‌برند، و حسرتها را می‌خورند…
حسین پناهی
 

bahramian0935

New member
......

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد.

او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.

عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.

پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.

بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید.

چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تأثیری داشت؟

پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت:

تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد. آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی‌گذارد و خود را نمی‌شکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد
 

bahramian0935

New member
ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺭ ﺑﺎﻧﮏ ﺑﻮﺩﻡ !
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭﺭﺩ ﺁﺧﺮﺍﯼ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎﻧﮑﯽ ﺑﻮﺩ ، ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻮ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻦ .
ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﻭﻗﺘﺶ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ ﻣﻦ ﺏﺭﯾﺰﻡ !
ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ !
ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ !
ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺴﺮ ﻫﺮ ﮐﯽ ﺑﺎﺷﯽ ! ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﺎﻧﮏ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ !
ﯾﻪ ﭘﻨﺞ ﺩﯾﻘﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﮐﻬﻨﻪ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺭﻧﺠﻮﺩﻩ
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ ...
ﺑﻠﻨﺪﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺗﺤﻮﯾﻠﺸﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻗﺒﺾ ﻭ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ :
ﭼﺸﻢ ﺗﻪ ﻗﺒﻀﻮ ﻣﻬﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ ..
ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﺸﻮ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ ...
ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﯼ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﻬﺶ !
ﺑﻌﺪﺵ ﺧﻨﺪﯾﺪ ...
ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﯿﺎﻡ
ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﮐﺮﺩﯼ !
ﮔﻔﺘﻢ :
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺑﭽﺖ ﺑﻮﺩ ...
ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﺑﭽﻪ ﭘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩﯾﻪ ﮐﻪ ﺣﻼﻝ ﻣﺸﮑﻼﺗﻪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﻮ
ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ
ﺧﻮﺏ ﻧﺒﻮﺩ ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮﺵ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩ !
ﭘــﺪﺭ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺑﻲ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﺪﺍﺭﻱ ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻳﺖ ﻧﻴﺴﺖ ....
ﺑﻲ ﻣِﻨَﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻏﺮﻳﺒﮕﻲ ﻫﺎﻳﺖ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﻱ ﺗﺎ ﭘﺪﺭ ﺑﺎﺷﻲ ...
ﻭ ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﺖ ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻲ ﮐﻨﻲ ...
 

bahramian0935

New member
ه سلامتی بچه ای که با کفش پاره میره مدرسه
دوستاش مسخرش میکنن
یه لحظه به فکر پدرش می افته و به دوستاش میگه
درسته کفشام داغونه ولی توش خیلی راحتم!!
 

bahramian0935

New member
سیاوش(مصطفی زمانی):وقتی یکی رو دوست داری یه بار بهش فرصت میدی برای بار دومم همین کارو میکنی
چون دل کندن سخــــــته ....
 

bahramian0935

New member
در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند.
روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم. بي آن که خدايي داشته باشم!
هنوز در سفرم - سهراب سپهری
 
بالا