داستانک (داستان های جالب و خواندنی)

bahramian0935

New member
رسيدن قيمتي دارد
كه بايد پرداخت
خوش‌بخت شدن
بهای سنگينی دارد
خوش‌بختی
جنس قسطی نيست؛
خوش‌بختی را نقدِ نقد معامله می‌كنند؛
با سكه‌های اراده، ايمان، كار، عشق ....
پ
 

bahramian0935

New member
در سه حالت میتونی برای “دیگران” مهم باشی :

۱خوشگل باشی
۲ پولدار یا مشهور باشی
۳بمیری !

زنده یاد رضا ژیان
 

bahramian0935

New member
ابراهيم تاتليسس رو كه ديگه همه ميشناسيد........
بزرگترين خواننده ي تركيه و كسي كه اتفاقا بارها به ايرانو ايراني توهين كرده و ملت تركيه و خودشو به مراتب بالاتره ايران و ايراني دونسته...
خوبه بدونيد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
همين ابراهيم تاتليسس چند سال پيش ترور شد.طوري كه تا دمه مرگ رفت و وقتي همه ي جراحاي دنيا ازش قطع اميد كردن دست به دامنه بزرگترين جراح مغز و اعصاب دنيا يعني پرفسور سميعي شد....
و اين دست هاي اعجاب انگيز پرفسور سميعي بود كه اونو به زندگي برگردوند........
تا ثابت بشه پرچمه ايرانو ايراني هميشه بالاست......
 

bahramian0935

New member
خدا خر را آفرید.... و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

و خدا سگ را آفرید
و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

و خدا میمون را آفرید
و به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم.
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفرید
و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.

و از آن زمان تا کنون
انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند.....
و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد...
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد.
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند.
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست.
 

bahramian0935

New member
از کمالات انسان این است که تا می تواند ،کسی را رد نکند . انسانی که باحق تعالی انس و ربط کامل پیدا نمود،آن قدر قوي می شود که ممکن است اصلا حالت
رد نداشته باشد و هر کس را در حد خود پذیرا باشد و به او بهره دهددیگر از کمالات انسان این است که با بدها احسان و خوبی کند.باکسی که از تو بریده رابطه برقرار کن وکسی راکه به تو ستم کرده ببخش و به کسی که از تو دریغ نموده ، عطا کن و به کسی که به تو بدي کرده، خوبی کن. چون این کار بر خلاف مزاج انسان و مخالف با نفس اوست،اخلاص در آن بیشتر است و الاّ احسان به خوب ها چندان هنر نیست و مال مبتدیان
است.
مصباح الهدی ص 368
 

bahramian0935

New member
مردی تمام عمر خود رو صرف پول درآوردن و پس انداز کردن نموده و فقط مقداری بسیار اندکی از در آمدش را صرف معاش خود می کرد و در واقع همسر خود را نیز در این مکنت و بدبختی با خود شریک نموده بود.

تا اینکه روزی از روزها او به بستر مرگ افتاد و دیگر برایش مسلم گردید که حتما رفتنی است.
بنابراین در لحظات آخر، همسرش را نزد خود خواند. از او خواست در آخر عمری قولی برای او بدهد و آن این بود که تمامی پول هایش را داخل صندوقی گذاشته و در کنار جسد وی در تابوت قرارداده تا او بتواند در آن دنیا آنها را خرج کند.

همسرش در حالی که با نگاهی شفقت انگیز به شوهر در حال نزع می نگریست، قسم خورد که به قولش وفا کند.

در روز تشییع و درست وقتی که تمامی مقدمات فراهم شده بود و مامورین گورستان می خواستند میخ های تابوت را بکوبند، زن فریادی کشید و گفت: «صبر کنید یک سفارش او مانده که باید به اجرا بگذارم».

سپس کیسه سیاهی را از کیفش بیرون آورده و آن را داخل صندوق کوچک درون تابوت قرار داد.
خواهر خانم که از شرح ما وقع خبردار بود با لحنی سرزنش آمیز به همسر متوفی گفت: «مگه عقل از سرت پریده؟ این چه کاری بود که کردی؟ آخه شوهرت اون پول ها رو چه جوری میتونه تو اون دنیا خرج کنه؟»

زن پاسخ داد: «من فردی با ایمان هستم و قولی را که به همسرم دادم هیچ وقت فراموش نکرده ام.
اما برای راحتی او، تمامی پول ها رو به حساب خودم واریز کردم و براش یه چک صادر کردم که بعد از نقد کردنش، بتونه خرجشون کنه».
 

bahramian0935

New member
تمثیل زیبا از مرحوم حاج اسماعیل دولابی




آن مرحوم می فرمایند:
پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم
خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند
...
یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید
یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند
یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را
می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد
هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاست
توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم

آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود
وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد

ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد
زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش
شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش
نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن
خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید

اللهم عجل لولیک الفرج
 

t.gh

New member
ﺴﺌﻮﻟﯿﻦ ﯾﮏ ﻣﺆﺳﺴﻪ ﺧﯿﺮﯾﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻭﮐﯿﻞ
ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﺩﺭ ﺷﻬﺮﺷﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ
ﺭﯾﺎﻝ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺧﯿﺮﯾﻪ ﮐﻤﮏ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﭘﺲ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ
ﺍﻓﺮﺍﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻧﺪ.
ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺧﯿﺮﯾﻪ: ﺁﻗﺎﯼ ﻭﮐﯿﻞ، ﻣﺎ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺷﻤﺎ ﺗﺤﻘﯿﻖ
ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺍﻟﺤﻤﺪﺍﻟﻠﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ
ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭﯾﺪ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻫﯿﭻ ﮐﻤﮑﯽ ﺑﻪ ﺧﯿﺮﯾﻪ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯾﺪ.
ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﺮ ﺧﯿﺮ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﻭﮐﯿﻞ: ﺁﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺗﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﯾﺪ،
ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺳﻪ
ﺳﺎﻟﻪ، ﻫﻔﺘﻪ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺁﻥ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ، ﺣﻘﻮﻕ
ﺑﺎﺯﻧﺸﺴﺘﮕﯽﺍﺵ ﮐﻔﺎﻑ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺩﺭﻣﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ
ﺩﺍﺩ؟
ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺧﯿﺮﯾﻪ: ) ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﺷﺮﻣﻨﺪﮔﯽ ( ﻧﻪ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺘﻢ.
ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺴﻠﯿﺖ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ.
ﻭﮐﯿﻞ: ﺁﯾﺎ ﺩﺭ ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺗﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﯾﺪ،
ﻓﻬﻤﯿﺪﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﻫﺮ ﺩﻭ ﭘﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ
ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺯﻥ ﻭ ۵ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ
ﺳﺎﻝﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﭘﺲ ﻣﺨﺎﺭﺝ
ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺑﺮﺁﯾﺪ؟
ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺧﯿﺮﯾﻪ: ) ﺑﺎ ﺷﺮﻣﻨﺪﮔﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ( ﻧﻪ. ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺘﻢ. ﭼﻪ
ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯼ ﺑﺰﺭﮔﯽ ...
ﻭﮐﯿﻞ: ﺁﯾﺎ ﺩﺭ ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺗﺘﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯾﺪ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ
ﺳﺎﻝﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺑﯿﻤﻪ
ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﺗﻨﮕﻨﺎﯼ ﺷﺪﯾﺪﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺄﻣﯿﻦ ﻫﺰﯾﻨﻪﻫﺎﯼ ﺩﺭﻣﺎﻧﺶ
ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ؟
ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺧﯿﺮﯾﻪ ﮐﻪ ﮐﺎﻣﻼً ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ. ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﯾﺪ ...
ﻭﮐﯿﻞ: ﺧﻮﺏ . ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦﻫﺎ ﯾﮏ ﺭﯾﺎﻝ ﮐﻤﮏ
ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ، ﺷﻤﺎ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﮐﻤﮏ
ﮐﻨﻢ؟
 

bahramian0935

New member
مردمی که فکرشان آزاد نیست هیچگاه آزاد نخواهند شد بلکه به وسعت تفکرشان قفسی دیگر را تجربه خواهند کرد.
 

biosta

Well-known member
تمثیل زیبا از مرحوم حاج اسماعیل دولابی




آن مرحوم می فرمایند:
پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم
خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند
...
یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید
یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند
یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را
می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد
هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاست
توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم

آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود
وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد

ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد
زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش
شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش
نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن
خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید

اللهم عجل لولیک الفرج

این داستان رو نمی پسندم
وقتی خوندمش و تموم شد به حال خودمان تاسف خوردم که چرا نباید کار خوب را برای خوب بودنش انجام دهیم

تو یکی از پست های همین تاپیک داستان زیر نقل شده
که نظر می رسه لازمه دوباره تکرار بشه

عارفی را دیدم که در دستی آب داشت و در دستی آتش.
می گفت می روم تا آب در دوزخ ریزم و آتش در بهشت افکنم
تا کسی خدا را نه از بیم آتش پرستد و نه از ذوق بهشت...
خدا را برای خدا باید خواست
 

t.gh

New member
مرد ﮐﻮﺭﯼ ﺭﻭﯼ ﭘﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﮐﻼﻩ ﻭ
ﺗﺎﺑﻠﻮﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﺎﯾﺶ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﻭﯼ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ
ﻣﯿﺸﺪ: " ﻣﻦ ﮐﻮﺭ ﻫﺴﺘﻢ ﻟﻄﻔﺎ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯿﺪ"
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻧﮕﺎﺭ ﺧﻼﻗﯽ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﻭ ﻣﯿﮕﺬﺷﺖ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ
ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ، ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪ ﺳﮑﻪ ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ ﮐﻼﻩ ﺑﻮﺩ. ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﺳﮑﻪ
ﺩﺍﺧﻞ ﮐﻼﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﮐﻮﺭ ﺍﺟﺎﺯﻩ
ﺑﮕﯿﺮﺩ ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﻋﻼﻥ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺖ ﻭ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﺎﯼ ﺍﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ
ﺁﻧﺠﺎ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩ.
ﻋﺼﺮ ﺁﻧﺮﻭﺯ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻧﮕﺎﺭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﺤﻞ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ
ﮐﻪ ﮐﻼﻩ ﻣﺮﺩ ﮐﻮﺭ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺳﮑﻪ ﻭ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻣﺮﺩ ﮐﻮﺭ ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ ﻗﺪﻣﻬﺎﯼ ﺍﻭ ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ
ﺍﮔﺮ ﺍﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻪ، ﺑﮕﻮﯾﺪ
ﮐﻪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﭼﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ؟ !
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻧﮕﺎﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: " ﭼﯿﺰ ﺧﺎﺹ ﻭ ﻣﻬﻤﯽ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﻦ ﻓﻘﻂ
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻮﺷﺘﻢ" ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻪ
ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ.
ﻣﺮﺩ ﮐﻮﺭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﺪﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﭼﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﺭﻭﯼ
ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﻣﯿﺸﺪ:
"ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻬﺎﺭ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﻧﺮﺍ ﺑﺒﯿﻨﻢ
 

bahramian0935

New member
معلم که می‌دانست پدرش جانباز جنگ است
سعی کرد حرف‌هایی بگوید تا آرامش کند و به او دلداری
بدهد. حرفهای معلم ناتمام ماند وقتی دختر بچه به او گفت:
خوش‌ بحال بچه‌های شهید!
آخر آنها ناراحتی پدرشان را هرروز نمی بینند ...
 

bahramian0935

New member
ماجرای دیدار دانشجوی مشروب خور با آیت الله بهجت (ره)

دانشجو بود، دنبال عشق و حال،خیلی مقید نبود،یعنی اهل خیلی کارها هم بود،تو یخچال خونه ش مشروب هم میتونستی پیدا کنی….

از طرف دانشگاه اردو بردنشون قم…قرار شد با مرحوم آیت الله بهجت(ره)هم دیدار داشته باشن..از این به بعد رو بذارید خود حمید براتون تعریف کنه…

وقتی رسیدیم پیش آقای بهجت،بچه ها تک تک ورود میکردن و سلام میگفتن،آقای بهجت هم به همه سلامی میگفت و تعارف میکرد که وارد بشن…من چندبار خواستم سلام بگم…

منتظر بودم آقای بهجت به من نگاهی بکنن…امااصلا صورتشون رو به سمت من برنمیگردوندن…درحالیکه بقیه رو خیلی تحویل میگرفتن…

یه لحظه تو دلم گفتم:”"حمید،میگن این آقا از دل آدما هم میتونه خبر داشته باشه…تو با چه رویی انتظار داری تحویلت بگیره…!!!تو که خودت میدونی چقدر گند زدی…!!!”"

خلاصه خیلی اون لحظه تو فکرفرو رفتم…تصمیم جدی گرفتم که دور خیلی چیزا خط بکشم،وقتی برگشتیم همه شیشه های مشروب رو شکستم،کارامو سروسامون دادم،تغییر کردم،مدتی گذشت،یکماه بود که روی تصمیمی که گرفته بودم محکم واستادم

،از بچه ها شنیدم که یه عده از بچه های دانشگاه دوباره میخوان برن قم،چون تازه رفته بودم با هزار منت و التماس قبول کردن که اسم من رو هم بنویسن،اما به هرحال قبول کردن…

اینبار که رسیدیم خدمت آقای بهجت،من دم در سرم رو پایین انداخته بودم،اون دفعه ایشون صورتش رو به سمتم نگرفته بود،تو حال خودم بودم که دیدم بچه ها صدام میکنن"حمید..حمید…حاج آقا باشماست”"
نگاه کردم دیدم آقای بهجت به من اشاره میکنن که بیا جلوتر…آهسته در گوشم گفتن:
- یکماهه که امام زمانت رو خوشحال کردی…
 

bahramian0935

New member
(داستان ترسناک)

شب موقع برگشتن از شمال ، جای این که از جاده اصلی بیام، یاد حرف رفیقم افتادم که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
من هم خلاصه با به کم تردید پیچیدم تو جاده خاکی تا از چشم انداز جنگل و مه و دریا لذت ببرم، ٢٠کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه سر در نمیارم!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.اینقدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!
خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.
تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در روباز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفرخیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون اُســـــگولیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود!!!
 

bahramian0935

New member
پرویز پرستویی در فیلم مارمولک
.
.
.
.
.
.
.
.
.
شایددرهای زندان به روی شما بسته باشد
اما درهای رحمت خدا همیشه به روی شما باز است......
اینقدر به فکر راه در رو نباشید
خداوند که فقط متعلق به آدمهای خوب نیست
خداوند خداوند آدمهای خلافکارهم است
فقط خودخداست که بین بندگان فرق نمی گذاره

او اندلطافت

اند بخشش

اند بیخیال شدن

اند چشم پوشی و رفاقته ..........
 

bahramian0935

New member
آدمها سه دسته اند:
- عینک
- ملحفه
- فرش
وقتی یک لکه ای بنشیند روی عینکت، "بلافاصله" زود آن را با "دستمال کاغذی" پاک می کنی
وقتی همان لکه بنشیند روی ملحفه، می گذاری "سر ماه" که لباس ها و ملحفه ها جمع شد، همه را با هم با "چنگ"می شویی
وقتی همان لکه بنشیند روی فرش، می گذاری "سر سال" ، با "دسته بیل" به جانش می افتی.
خدا هم با بنده های مومنش مثل عینک رفتار می کند.
بنده های پاک و زلالی که جایشان روی چشم است، تا خطا کردند، بلافاصله حالشان را می گیرد (والبته دردنیا و خفیف) ..
دیگران را به موقعش تنبیه می کند آن هم با چنگ
و آن گردن کلفت هایش را می گذارد تا چرک هایشان جمع شود
(قرآن کریم: ما به کافران مهلت می دهیم تا بر کفر خویش بیافزایند) و سر سال
(یا قیامت، یا هم دنیا و هم قیامت) حسابی با دسته بیل از شرمندگیشان
در می آید ...
 

bahramian0935

New member
زندگی را زندگی باید کرد
خيلي وقتها پيش آمده که يک فنجان چای نوشيده‌ايم ، اما اصلا به طعم و لذت آن توجه نکرده‌ايم. وقتي خورديم و ده دقيقه گذشت ، تازه يادمان می افتد که چند دقيقه قبل چای خورده‌ايم.
ما بايد کاملا در حال، حضور داشته باشيم تا بتوانيم از چای لذت ببريم.
تنها در هوشياری نسبت به زمان حال است که دستان ما مي توانند گرمای دلپذير فنجان را حس کنند.
تنها در اين حال است که ميتوانيد عطر چای را ببوئيد، طعمش را بچشيد و از حرارتش لذت ببريد.
وقتي عميقا در فکر گذشته هستيم و يا نگران آينده، از تجربه نوشيدن يک فنجان چای هيچ چيز دستگيرمان نمي‌شود. چشممان را به فنجان مي‌دوزيم، يک فنجان چای را مي‌نوشيم و اما دريغ از يک قطره لذت و حس خوب!
زندگی نيز همين طور است، اگر کاملا در اکنون حضور نداشته باشيم و زندگی را زندگی نکنيم، پراکنده ميشويم و زندگی مي‌گذرد.
اينگونه است که زيبايی لبخند يک کودک را درک نمی کنيم.
اينگونه است که ظرافت يک طرح زيبا را فراموش مي‌کنيم.
اينگونه است که گرمای دست پدر و مادرمان و همسرمان را حس نميکنيم.
انگار که زندگی دارد در مسيری ديگر میرود و ما در مسيری ديگر در حال حرکتيم!
گذشته تمام شده است. از آن بياموزيم و بگذاريم برود.
آينده هنوز نرسيده است. برايش انديشه کنيم و تدبير، اما بيهوده نگران آن نباشيم. نگراني و حسرت بي‌فايده است.
نگرانی، چيزی را در فردای ما عوض نخواهد کرد ، اما لذت امروزمان را تباه ميکند.
حسرت، گذشته را به ما باز نخواهد گرداند اما اکنون را از ما مي‌گيرد.
وقتي دست از فرورفتن درگذشته و آنچه که رخ داده است برداشتيم و نگرانی در مورد آنچه که ممکن است هرگز اتفاق نيفتد را نيز کنار گذاشتيم، آن موقع در لحظه حاضر خواهيم بود.
آن هنگام است که لذت بردن از زندگی آغاز خواهد شد.
آن هنگام است که زندگـــی را زندگــی خواهيم کرد.
آن هنگام است که خدا را بيشتر تجربه خواهيم کرد.
پس بفرماييد يک فنجان چاي داغ و خوش طعم!
 

N@RVIN

Well-known member
وقتی سارا دخترك هشت ساله ای بود، شنید كه پدر ومادرش درباره برادر كوچكترش صحبت می كنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست، سكه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار كشید تا داروساز به او توجه كند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترك پاهایش را به هم می زد و سرفه می كرد، ولی داروساز توجهی نمی كرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه ها را محكم روی شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترك كرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترك جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
دختـرك توضیح داد: برادر كوچك من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد كه فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من كجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی كه گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترك پرسید: چقدر پول داری؟
دخترك پول ها را كف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فكـر می كنم این پول برای خرید معجزه برادرت كافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فكر می كنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیكاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرك با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دكتـر رفت و گفت: از شما متشكـرم، نجات پسرم یك معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت كنم؟
دكتر لبخندی زد و گفت: پنج دلار بود كه پرداخت شد !!!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: biosta

bahramian0935

New member
گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌!
پرسیدن : چه می‌کنی؟
پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر
از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم…
گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و
این آب فایده‌ای ندارد.
گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که وجدانم
می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟
پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد!!
 

bahramian0935

New member
زنی که برهنه به خیابان ها آمد تا مردم راحت باشند!!
همسر دوک کاونتری انگلیس زنی خیلی محبوب و محترم بود. وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود،را مشاهده کرد، اصرار زیادی کرد به شوهرش که مالیات رو کم کنه ولی شوهرش از این کار سرباز می‌زد. بالاخره شوهرش یه شرط گذاشت، گفت اگر بر هنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم می کنم. گودیوا قبول می‌کنه.
خبرش در شهر می‌پیچد، گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه‌ی پوشش بدنش موهای ریخته شده روی سینه‌اش بود در شهر چرخید، ولی مردم شهر به احترامش اون روز، هیچکدوم از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره‌ها رو هم بستند.
در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی داره و مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است.
 
بالا