داستانک (داستان های جالب و خواندنی)

telmix

New member

آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن..آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد..آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟..آبجی بزرگه گفت: م م م راست..!آبجی کوچیکه گفت:

درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا...بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت..آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که..آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد

و گفت : خوب اشکال نداره..دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت..دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی..آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه بعد

سه تایی زدن زیر خنده..آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی...!!!
 

sajedeh 71

New member
همه گفتن نه!

استاد گفت کسی خدا رو دیده؟ همه گفتند : . . . نه . . . !

استاد گفت کسی صدای خدا را شنیده ؟ همه گفتند : . . . نه . . . !

استاد گفت کسی خدا را لمس کرده؟ همه گفتند : . . . نه . . . !

استاد گفت پس خدا وجود ندارد

یکی از دانشجویان بلند شد و گفت :

کسی عقل استاد را دیده ؟ همه گفتند : . . نه .. !

دانشجو گفت کسی صدای عقل استاد را شنیده ؟ همه گفتند : ..نه.!

دانشجو گفت کسی عقل استاد را لمس کرده ؟ همه گفتند : . . نه . . !

دانشجو گفت پس استاد عقل نداره !!!
:a2d3:
 

negin ka

New member
سگی نزد شیر آمد و گفت : با من کشتی بگیر!

شیر سر باز زد...

سگ گفت : نزد تمام سگان خواهم گفت شیر از مقابلہ با من می هراسد!!

شیر گفت : سرزنش سگان را خوشتر دارم از این کہ...

شیران مرا شماتت کنند کہ با سگی کشتی گرفتہ ام . . . ! ! !

2d912d088c38120ba5b8f419a08b0211-425
 

zErOOn3

Well-known member
سلام ... (ایشاا... تکراری نباشه تو تاپیک البته)

[h=2]یک مشت شکلات[/h]
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.

بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی

و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.

ولی دختر کوچولو از جای خودش.. تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت:

"دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"



دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ "

بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟

و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!




برگرفته شده از graymind.ir


 

asal 92

New member
عشق یعنی مادر...

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم...
... روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی…
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!” گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : ” اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه.
 

zErOOn3

Well-known member
سلام ...

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها.. تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را...
به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»

برگرفته شده از graymind.ir


 

asal 92

New member
شانس...

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته
سنگ می گذشتند.
بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد.
حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ........
با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.
نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد، بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.
ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.
پادشاه درآن یادداشت نوشته بود:
هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.
 

t.gh

New member

ﺩﺭ ﯾﮏ ﺷﻬﺮﺑﺎﺯﯼ ﭘﺴﺮﮐﯽ ﺳﯿﺎﻫﭙﻮﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ ﻓﺮﻭﺷﯽ
ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ …
ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ ﻓﺮﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺐ ﺗﻮﺟﻪ ﯾﮏ ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ ﻗﺮﻣﺰ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ
ﺗﺎ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﻭﺝ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﺪﯾﻨﻮﺳﯿﻠﻪ ﺟﻤﻌﯿﺘﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺭﺍ
ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪ ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ ﺑﻪ ﻭﺍﻟﺪﯾﻨﺸﺎﻥ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺭﺍ ﺟﺬﺏ
ﺧﻮﺩ ﮐﺮﺩ .
ﺳﭙﺲ ﯾﮏ ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ ﺁﺑﯽ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﯾﮏ ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ ﺯﺭﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﺁﻥ
ﯾﮏ ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ ﺳﻔﯿﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻨﺎﻭﺏ ﻭ ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ.
ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ ﻫﺎ ﺳﺒﮑﺒﺎﻝ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﻭﺝ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﻧﺎﭘﺪﯾﺪ
ﺷﺪﻧﺪ …
ﭘﺴﺮﮎ ﺳﯿﺎﻫﭙﻮﺳﺖ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﯾﮏ
ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ ﺳﯿﺎﻩ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ !
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻪ ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ ﻓﺮﻭﺵ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ
ﺗﺮﺩﯾﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺁﻗﺎ! ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ ﺳﯿﺎﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺭﻫﺎ ﻣﯽ
ﮐﺮﺩﯾﺪ ﺁﯾﺎ ﺑﺎﻻ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ؟
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ ﻓﺮﻭﺵ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﭘﺴﺮﮎ ﺯﺩ ﻭ ﻧﺨﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ
ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ ﺳﯿﺎﻩ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺑﺎﻻ
ﺍﻭﺝ ﮔﺮﻓﺖ ﻭﭘﺲ ﺍﺯ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﮔﻔﺖ:
ﭘﺴﺮﻡ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺳﺒﺐ ﺍﻭﺝ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮓ ﺁﻥ
ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻠﮑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺩﮐﻨﮏ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ …
ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺭﺷﺪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻇﺎﻫﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﯿﺴﺖ …
ﺭﻧﮓ ﻫﺎ … ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻫﺎ … ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ … ﻣﻬﻢ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺩﻣﻪ
 

t.gh

New member


آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند : پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرف اش را هم نزنيد. بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم. حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند.

پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور، انتخاب عکس کیارنگ علایی
عکس از مارسین گورسکی- Marcin Goroski- از لهستان - صفحه 7همین کتاب
 

t.gh

New member


یکی از صبح‌های سرد ماه ژانویه در سال ۲۰۰۷، مردی در متروی واشنگتن، ویولن می نواخت
او به مدت ۴۵ دقیقه، شش قطعه از باخ را نواخت در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند کمی به عکس العملهای آنها با دقت نگاه کنید یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد.او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشودچند دقیقه بعد ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد
مرد جوانی به دیوار تکیه داد و چند لحظه ای به موسیقی او گوش کرد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت
پسربچه ای در حالیکه مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکمتر کشید و او را همراه بردپسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید. چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردنداما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند

بعد از 45 دقيقه که نوازنده بدون ‌توقف موسیقی ‌نواخت
تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند
بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه دادندو در مجموع ۳۲ دلار هم برای ویلنیست جمع شدمرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. اما هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد
هیچ کس این نوازنده را نشناخت و متوجه نشد که او «جاشوآ بل» یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های جهان است
او آنروز در آن ايستگاه مترو یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی که تا به حال نوشته شده را
با ویولن‌اش که ۳٫۵ میلیون دلار می‌ارزید، نواخته بود، اما هیچکس متوجه نشد
تنها دو روز قبل از آن
!همين هنرمند یعنی جاشوآ بل در بوستون کنسترتی داشت که قیمت بلیط ورودی‌اش ۱۰۰ دلار بوداین یک داستان واقعی است. واشنگتن پست در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد تا معلوم شود که
آیا ما در یک محیط معمولی و در یک زمان غيرمنتظره، متوجه زیبایی می‌شویم؟آیا برای قدردانی و لذت بردن از این زیبایی توقف می‌کنیم؟آیا ما می توانیم نبوغ و استعداد را در یک شرايط غیرمنتظره، کشف کنیم؟نتيجه
وقتي ما متوجه نواختن یکی ازبهترین موسیقی‌های نوشته شده دنیا توسط يکی از بهترین موسیقی‌دان‌های دنیا با یکی ازبهترین سازهای دنیا نمی شویم


حتما چیزهای زيباي دیگري هم در زندگی وجود دارد که قادر به درکشان نیستیم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: biosta

t.gh

New member

یک روز یه ایرانی برای تحصیل به کشور چین میره!
و توی اونجا رشته ی اژدها کشی رو می خونه و بعد از گرفتن مدرک به کشور ایران بر می گرده!
وقتی میاد توی ایران میبینه برای این رشته ی که خونده بازار کار وجود نداره!
بعد از کلی مکافات ،دانشگاهی برای این رشته ایجاد می کنه و 100 نفر برای این رشته پذیرش می کنن و بهشون آموزش میده!

این 100 نفر بعد از گرفتن مدرک لیسانس میرن توی جامعه و متوجه میشن که بازار کاری برای این رشته وجود نداره!
این شخص بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه میرسه که دوباره این 100 نفر رو پذیرش کنن و مدرک فوق لیسانس رو بهشون بدن!
باز دوباره این 100 نفر بعد از گرفتن مدرک فوق لیسانس وارد جامعه شدن و باز هم بازار کاری نبود!

مرد دوباره به فکر فرو رفت!
و بالاخره فکری به ذهنش رسید!
و برای این 100 نفر بازار کار ایجاد کرد!

این 100 نفر به عنوان استاد برای تدریس رشته ی اژدها کشی در دانشگاه ها استخدام شدن!


و این داستان همچنان ادامه دارد....
 

t.gh

New member


زندانی بدون ديوار

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار میداد.
حدود هزار نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود.
زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد. از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد. اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود.
زندانیان به مرگ طبیعی میمردند. امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمیکردند. بسیاری از آنها شب میخوابیدند و صبح دیگر بیدار نمیشدند. آنهایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمیکردند‏ و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی میریختند.

دلیل این رویداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد:
‏در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان رسیده میشد، نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمیشدند.
هرروز از زندانیان میخواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خود خیانت کرده اند یا میتوانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را تعریف کنند.
هرکس که جاسوسی سایر زندانیان را میکرد، سیگار جایزه میگرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع تنبیهی نمیشد. همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستانشان نداشت) عادت کرده بودند.
تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است.
با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین میرفت.
با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب میشد و خود را انسانی پست می یافتند.
با تعریف خیانتها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بین میرفت.
و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود.

این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده میشود.

این روزها همه فقط خبرهای بد میشنوند شما چطور؟
این روزها هیچکس به فکر عزت نفس نیست شما چطور؟
این روزها همه در فکر زیرآب زدن بقیه هستند شما چطور؟

بیایید از شکنجه خاموش رها شویم
 

asal 92

New member
زن وشوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز؛ یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.
در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آورد ونزد همسرش برد.
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند....
وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت : هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود.
از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد و گفت این همه پول چطور؟ پس اینها از کجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت : آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام !
 

zErOOn3

Well-known member
SLM

[h=2]من ثروتمندم..[/h]
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى از سرما مچاله شده بودند. هردو لباس‌هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى‌لرزیدند.
پسرک پرسید: «ببخشین خانم! کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمکی کنم. مى‌خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که.. چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى‌هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.
گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.» آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهای شان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آن ها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین؟ »نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه نه!» دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى‌اش به هم مى خوره.»
آن ها درحالى که بسته‌هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن‌ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه این ها به هم مى آمدند.
صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
.
.
برای فردایی بهتر تلاش می کنم..




برگرفته شده از graymind.ir
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: biosta

zErOOn3

Well-known member
Hi

[h=2]ایرانی باهوش!!![/h]

یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک شماره از دستگاه گرفت. وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره.
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و.. کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته .
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت و ماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت " از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"
و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته یا اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم.



برگرفته شده از graymind.ir
 

Asoo

New member
شخصـی از بهلول پرسیــد :
ای بهلول ! من اگر انــگور بخورم، آیـا حــرام است؟
بهلول گفت : نــه !
پرسیــد: اگر بعد از خوردن انگور در زیــر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟
بهلول گفت : نــه ! پرسیــد : پس چگونه است که اگر انــگور را
در خمره ای بگذاریم و آن را زیــر نور آفتاب قرار دهیـم و بعد از مدتی
آن را بنوشیــم حرام می شود ؟!
بهلول گفت : من مقداری آب بــه صــورت تو می پاشم.
آیا دردت می آیــد ؟ گفت : نــه !
بهلول گفت :حال مقداری خاک نــرم بــر گونه ات می پاشم.
آیا دردت می آید ؟ گفت: نــه ! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط
کرد و گلوله ای گِلی ساخت و آن را محکم بــر پیشانی مرد زد !
مرد فریادی کشیــد و گفت : سرم شکست !
بهلول با تعجب گفت: چرا ؟ من که کاری نــکردم !
این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نبایــد احساس درد کنی...



 

ZOT

New member
خدا را فراموش مکن

در بصره امیری بود و روزی در باغ خود چشمش به زن باغبان افتاد

و آن زن بسیار با عفت و پاکدامن بود.


امیر باغیان را برای کاری بیرون فرستاد و به زن گفت:

برو درها را ببند.

زن رفت و برگشت و گفت:

همه ی درها را بستم غیر از یک در که نمی شود بست.


امیر گفت: آن کدام در است؟


زن گفت: دری که میان تو و پرورگار توست و با هیچ سعی و تلاشی بسته نمی شود .

امیر وقتی این سخن را شنید استغفار کرد و به توبه و انابه پرداخت .
 

ZOT

New member
ماجرای جالب و پند آموز کیسه شن
مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.
او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.
مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن»
مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد.
بنابراین به او اجازه عبور میدهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود.
یک روز آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟
قاچاقچی میگوید : دوچرخه!
بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند
 
این زن ایرانی جان 7 آمریکایی را نجات داد
از آنجائیکه خانواده ساناز نظامی امکان تهیه ویزا و مسافرت به آمریکا را نداشتند با همکاری کارکنان بیمارستان از طریق ارتباط اینترنتی با وی وداع کردند و به صورت آنلاین شاهد مرگ دخترشان بودند. آنان رضایت دادند که اعضاب بدن وی برای نجات جان بیماران دیگر اهدا شود.

ساناز نظامی برای تحصیل در رشته مهندسی در دانشگاه فن آوری میشیگان رفته بود اما تنها چند هفته بعد از آن در یک منطقه دور افتاده از آمریکا، بر اثر ضرب و شتم شوهرش دچار مرگ مغزی شد.

خانواده وی توانستند به لطف کارکنان بیمارستان عمومی میشیگان آخرین لحظات وداع با دختر خود را از اینترنت تماشا کنند.

یک پرستار زن در بیمارستان میشیگان پیشانی ساناز را در آخرین لحظه زندگی اش در حالی بوسید که خانواده او در فاصله ای دورتر از 9700 کیلومتر آخرین لحظات وداع با دخترشان را از طریق لپ تاپ تماشا می کردند و می گریستند.

ساناز نظامی زن پرجنب و جوش 27 ساله ای بود که می توانست به سه زبان فارسی ، انگلیسی و فرانسه صحبت کند. وی از طریق اینترنت با یک ایرانی به نام نیما نصیری ساکن کالیفرنیا آشنا شده و پس از ازدواج در ترکیه به آمریکا می آید.


این دختر ایرانی روز 8 دسامبر به دلیل ضرب و شتم شدید توسط همسرش به بیمارستان عمومی میشیگان منتقل شد و روز 9 دسامبر به علت ضربه مغزی درگذشت.

از آنجائیکه خانواده ساناز نظامی امکان تهیه ویزا و مسافرت به آمریکا را نداشتند با همکاری کارکنان بیمارستان از طریق ارتباط اینترنتی با وی وداع کردند و به صورت آنلاین شاهد مرگ دخترشان بودند. آنان رضایت دادند که اعضاب بدن وی برای نجات جان بیماران دیگر اهدا شود.

بدین ترتیب ارگان های حیاتی بدن ساناز ( قلب، ریه ها، کلیه ها، کبد، لوزالمعده و روده کوچک) جان 7 نفر را در آمریکا نجات داده است.

پیکر ساناز نظامی 18 دسامبر با حضور کارکنان و پرستاران بیمارستان، به خاک سپرده شد.
 
آخرین ویرایش:
مدیرعامل و خبرنگاران خبرگزاری دانشجویان ایران ضمن عیادت از صلاح زواوی سفیر فلسطین در تهران و آرزوی بهبودی برای او، فوت همسر وی را نیز تسلیت گفتند.در این ملاقات زواوی با اشاره به خاطراتی از همسرش؛ دلال الاعرج، گفت: می‌خواهم همسرم را در بهشت زهرا(س) به خاک بسپارم تا در کنارم باشد و من نیز هر وقت می‌خواهم به دیدنش بروم و در کنارش باشم.

وی با اشاره به زندگی بیش از ۵۰ ساله‌اش با مرحومه دلال تاکید کرد: او تنها یک همسر نبود؛ او یک مبارز بود که بارها و هر بار سال‌ها به دلیل ماموریت‌های مخفیانه‌ام، او را ترک کردم اما او هرگز دم برنیاورد و اعتراضی نکرد.

زواوی با اشاره به این که همسرش در زمان فوت بیماری نداشت، در حالی که چشمانش از اشک پر شده بود، به یادآورد: ساعت ۴ صبح دلال مرا بیدار کرد. به او گفتم بگذار کمی بخوابم. گفت بخواب. خواستم بخوابم اما صدای نفس‌هایش را شنیدم و برخاستم. چند لحظه بعد مرا تنها گذاشت و رفت. به همین سادگی. او واقعا برایم عزیز بود و این حادثه برایم خیلی اندوهناک است. از خدا می‌خواهم که به خاطر این فراق به من صبر دهد.
 
بالا