داستانک (داستان های جالب و خواندنی)

ZOT

New member
کشیشی توی اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست

مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید :
پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟

کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است

مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد
بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
مردک گفت من روماتیسم ندارماینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم مزمن است !
 

bahramian0935

New member
کودکی 7ساله مادرش رابرد بیمارستان,دکتر گفت:مادرت میمیرد!بچه گفت:کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دکتر گفت:پاییز!!!بچه گفت :پاییز کیه؟؟گفت وقتیکه برگهااا میریزند....بچه امد خانه نخ وسوزن برداشت رفت تا تمام برگهای شهر را به درختااان بدوزد......
 

شایست

New member
:idea_majidonline:یک روز صبح «بودا» در بین شاگردانش نشسته بود که مردی به جمع آنان نزدیک شد و پرسید:
آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
بله، خدا وجود دارد.
بعد از ناهار سروکله‌ی مرد دیگری پیدا شد که پرسید:
آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
نه، خدا وجود ندارد.
اواخر روز مرد سومی همین سؤال را از «بودا» پرسید. پاسخ بودا به او چنین بود:
خودت باید این را برای خودت روشن کنی.
یکی از شاگردان گفت:
استاد این منطقی نیست. شما چطور می‌توانید به یک سؤال سه جواب بدهید؟
بودا که به روشن‌بینی رسیده بود، پاسخ داد:
چون آنان سه شخص مختلف بودند و هرکس از راه خودش به خدا می‌رسد: عده‌ای با اطمینان، عده‌ای با انکار و عده‌ای با تردید.
 

شایست

New member
:j58r36j3gcr4suxymupروزی،گوساله ای باید از جنگل بکری می گذشت تا به چراگاهش برسد.گوساله ی بی فکری بود و راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد.

روز بعد،سگی که از آن جا می گذشت،از همان راه استفاده کرد و از جنگل گذشت.مدتی بعد،گوساله راهنمای گله،آن راه را باز دید و گله اش را وادار کرد از آن جا عبور کنند.

مدتی بعد،انسان ها هم از همین راه استفاده کردند:می آمدند و می رفتند،به راست و چپ می پیچیدند،بالا می رفتند و پایین می آمدند،شکوه می کردند و آزار می دیدند و حق هم داشتند.اما هیچ کس سعی نکرد راه جدید باز کند.

مدتی بعد،آن کوه راه،خیابانی شد.حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین،از پا می افتادند و مجبور بودند راهی که می توانستند در سی دقیقه طی کنند،سه ساعته بروند،مجبور بودند که همان راهی را بپیمایند که گوساله ای گشوده بود.

سال ها گذشت و آن خیابان،جاده ی اصلی یک روستا شد،و بعد شد خیابان اصلی یک شهر.همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند،مسیر بسیار بدی بود.

در همین حال،جنگل پیر و خردمند می خندید و می دید که انسان ها دوست دارند مانند کوران،راهی را که قبلا باز شده،طی کنند،و هرگز از خود نپرسند که آیا راه بهتری وجود دارد یا نه؟
 

شایست

New member
:smilies:لئوناردو داوینچی" موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد. او میبایست "خیر و نیکی" را به شکل "عیسی" و بدی را به شکل "یهودا"(که از یاران عیسی (ع) بود و هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند) تصویر میکرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند.
روزی در مراسم همسرائی ، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هائی برداشت.

سه سال گذشت. تابلوی "شام آخر" تقریبا تمام شده بود ، اما داوینچی برای "یهودا" هنوز مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال ، مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند ، داوینچی پس از مدتها جست وجو ، جوان شکسته ، ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت ! ازدستیارانش خواست تا اورا به کلیسا آورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت.

گدا را که نمی دانست چه خبر است به کلیسا آوردند. دستیارانش او را سرپا نگه داشتند و درهمان وضعیت داوینچی از خطوط بی تقوائی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداری کرد.

وقتی کار تمام شد ، گدا که دیگر مستی ازسرش پریده بود ؛ چشمهایش را باز کرد و نقاشی را پیش رویش دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت :

"من تابلو را قبلا دیده ام !!!"

داوینچی شگفت زده پرسید :

کجا ؟!

جوان ژنده پوش گفت :

"سه سال پیش ، قبل ازاینکه همه چیزم را از دست بدهم ، موقعی که در یک گروه همسرائی آواز میخواندم ، زندگی پراز رویائی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد که مدل نقاشی چهره "عیسی" شوم !"
 

شفق بانو

New member
سه ظرف را روی آتش قرار دادیم. در یکی از ظرفها هویج در دیگری تخم مرغ و در دیگری قهوه ریختیم و پس از 15 دقیقه:

هویج: که سفت و محکم بود نرم و ملایم شد

تخم مرغ که شل و وارفته بود سفت ومحکم شد دانه های قهوه در آب حل شدند و آب رنگ و بوی قهوه گرفته است.

حالا فرض کنید آبی که در حال جوشیدن است مشکلات زندگیست . شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟

مثل هویج سخت و قوی وارد مشکلات می شوید ودر مقابل بسیار خسته میشوید امیدتان را از دست داده وتسلیم می شوید.

هیچ وقت مثل هویج نباشید..!

با قلبی ملایم وحساس وارد میشوید وبا یک قلب سخت وبی احساس خارج میشوید از دیگران متنفر میشوید و همواره تمایل به جدال دارید.

هیچ وقت مثل تخم مرغ نباشید…!

در مقابل مشکلات مثل قهوه باشید. آب قهوه را تغییر نمیدهد. قهوه آب را تغییر میدهد. هر چه آب داغتر باشد طعم قهوه بهتر میشود…!

پس بیایید در مقابل مشکلات مثل قهوه باشیم ما مشکلات را تغییر دهیم. نگذاریم مشکلات ما را تغییر دهد.

از طعم قهوه تان لذت ببرید
 

شایست

New member
پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم می زد . روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد .همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند : عجب بد شانسی ای آوردی .پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟یا خوش شانسی ؟ کسی چه می داند ؟"
چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چنداسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت . این بار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : " عجب خوش شانسی آوردی !"اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟یا بد شانسی ؟ کسی چه می داند ؟ ".
بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی می کرد یکی از آن اسب های وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست . باز همسایگان گفتند : " عجب بد شانسی آوردی ؟ "و این بار هم پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟یا خوش شانسی ؟ کسی چه می داند ؟ "
در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند . آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند . از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند ، اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمی تواند راه برود ، از بردن او منصرف شدند .
بدشانسی یا خوش شانسی ؟ کسی چه می داند ؟
هر حادثه ای که در زندگی ما روی می دهد ، دو روی دارد . یک روی خوب و یک روی بد . هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست . بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .زندگی سرشار از حوادث تلخ وشیرین است
 

ZOT

New member
مرد فقیرى بود که همسرش کره درست می کرد و او آن را به یکى از بقالى های شهر مى فروخت، آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى درست می کرد. مرد آن را به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.
روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آن ها را وزن کند. هنگامى که آن ها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از دست مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر ناراحت شد، سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم. یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم. یقین داشته باش که به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!
 

bahramian0935

New member
میدونی آخر خط زندگی کجاست؟
وقتی که خوابت برای فرار از بیداری باشه!
.......................................................
دخترک 6ساله که سرطان داشت
قبل از ورود به اتاق عمل
با چشمای لرزون روبه پرستار گفت:
من مامان بابام پول ندارن...
میشه قبل از عمل بمیرم....
 

ebrahim1

New member
قدرت انديشه

پيرمردي تنها در يکی از روستاهای آمريکا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش بود که مي توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که اگر تو اينجا
بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.
دوستدار تو پدر".*

طولی نکشيد که پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".*

ساعت 4 صبح فردا 12 مأمور اف.بي.آی و افسران پليس محلي در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند؟

پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که مي توانستم از زندان برايت انجام بدهم".*​
 

ebrahim1

New member
در یک مهمانی دو نفر کنار هم نشسته بودند و یک کلمه هم با
هم حرف نزدند. بعد از دو ساعت یکی از آنها به دیگری گفت : پیشنهاد می کنم
حالا در مورد موضوع دیگری سکوت کنیم !!!
موافقین؟​
 

bahramian0935

New member
رزش خوندن داره
.
.
.
.
.

مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .
مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود.
در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .
وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند ؟
مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین ..
و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :
( دوستت دارم پدر ! )
روز بعد مرد خودكشی كرد .
عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند .
یادمان باشد چیزها برای استفاده كردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن.
 

biosta

Well-known member
هزار تا لایک برای کاربرهای این تاپیک :riz304:
امیدوارم همچنان ادامه داشته باشد

 

lale120

New member
......

سر سفره های هفت سین مبادا سین هشتم امسال رو یادتون بره

سین ســــرباز ... میگن موقع تحویل سال لحظه استجابت دعاست

برای آزادی شون خیلی دعا کنید ■

پ.ن : یکی از این سربازا پدر یک بچه 10 روزه است که هنوز براش اسم انتخاب نکردند تا پدرش برگرده . . .
 

lale120

New member
شیخ انصاري مادرش را تا نزدیك حمّام به دوش مى گرفت و او را به زن حمامى سپرده، مى ایستاد، تا بعد از پایان كار او را به خانه برگرداند.
- هر شب به دست بوسى مادر مى آمد، و صبح با اجازه او از خانه بیرون مى رفت.
- پس از مرگ مادر به شدت مى گریست. می فرمود گریه ام براى این است كه از نعمت بسیار مهمى چون خدمت به مادر محروم شدم.
- شیخ پس از مرگ مادر با كثرت كار و تدریس و مراجعات، تمام نمازهاى واجب عمر مادرش را خواند، با آنكه مادر از متدیّنه هاى روزگار بود.

امام صادق عليه السلام از پدران بزرگوارشان، از پيامبر صلي الله عليه و آله نقل فرمودند:
هر كه از بيمارى پرستاري كند و در كارش كوشش كند چه موفق شود و چه نشود، از گناهانش بيرون آيد، مانند روزى كه از مادرش متولد شده است.
مردى از انصار عرض كرد يا رسول الله پدر و مادرم قربانت، اگر بيمار از خاندانش باشد اجر بيشترى ندارد كه در كار او تلاش كند؟
فرمود: آری
وسائل الشيعة، جلد2، صفحه: 427
 

lale120

New member
در جستجوی خدا

کوله پشتی اش را برداشت و را افتاد.
رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت.
نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود،مسافر رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بون و نرفتن....
درخت زیر لب گفت : ولی تلخ تر آن است که بروی و دست خالی برگردی. کاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی، همین جاست...
مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه می داند، پاهایش در گِل است،او هیچ گاه لذت جستجو را ا نخواهد یافت. نشنید که درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهد دید،جز آن که باید ببیند.
مسافر رفت و کوله اش سنگین بود. هزار سال گذشت،هزار سال پر پیچ وخم، هزار سال بالا وپست.مسافر بازگشت رنجور وناامید.
خدا را نیافته بود،اما غرورش را گم کرده بود.....به ابتدای جاده رسید. جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود. درختی هزار سالع،بالا بلندو سبز کنار جاده بود.زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید.
مسافر درخت را به یادنیاورد اما درخت او را می شناخت. درخت گفت: سلام مسافر،در کوله ات چه داری،مرا هم میهمان کن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم،شرمنه ام،کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت:چه خوب،وقتی هیچ چیز نداری،همه چیزداری.اما آن روز که می رفتی،در کوله ات همه چیز داشتی،غرور کمترینش بود.جاده آن را از تو گرفت. حالا در کوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت....
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از حیرت درخشید و گفت:هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته،این همه یافتی!
در خت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ،و پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده است.....

این داستان برداشتی از فرمایش حضرت علی (ع): من عرف نفسه فقد عرف ربّه

آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است....
 

lale120

New member
کلاه قرمزی: آقای مرجی آقای مرجی
مجری: بله بله
کلاه قرمزی: میدونین خوفیه عید چیه؟
مجری: چیه؟
کلاه قرمزی: وقتی عید نیست مهمون میان و میرن ، بزرگترا دعفا میکنن
مگه من بهت نگفتم جلوی مهمون این کارو بکن ، اون کارو نکن
ولی عید خوبیش چیه ؟
مجری:
خوبیش اینه که جلوی مهمون این کارو نمیکنن
کلاه قرمزی: نــــــــــــــه !خوبیش اینه که بعد رفتن مهمون که میخوان دعوامون کنن ، اون یکی مهمونا میان
دیگه نمیتونن جلوی مهمون بگن ، چرا جلوی مهمونای قبلی اون کارو کردی!
 

bahramian0935

New member
حــکایت آن مــــرد را شنیـــده ای کــه
نــزد طبیـب رفــت و از غــمـ بــــزرگــی کــه در دل داشــت گــفت...
طبیـب بــه او گــفت :
بــه میــدان شـــهر بــــــــرو ،
آنجـــــا دلقکــــی هـست ،
آنقــــدر تــو را میخندانـد تـا غـمت از یـادت بــــــــرود .
مـــــــرد بـا چشمــی اشکبـــــار،
لبخنــد تلخـــی زد و گـــفت:
مـــن همـــــــان دلقکـــــــمـ ...
 

sajedeh 71

New member
رقت عمل ، دقت عمل


ساعت درس تشریح و کالبد شکافی‌ دانشکده پزشکی‌ دانشگاه تهران استاد به دانشجویان سال اول میگوید: به شما تبریک میگویم که در کنکور قبول شده و الان رسما دانشجوی پزشکی‌ هستید. ولی‌ برای فارغ التحصیل شدن و پزشک شدن هم باید "دقت عمل" داشته باشید و هم "رقت عمل". همه شما باید این کار که من الان می‌کنم را انجام بدهید اگر نه به درد این رشته نمیخورید و اخراج هستید


سپس یک جسد وارد می‌کند و ناگهان انگشتش را تا ته در ماتحت جسد فرو می‌کند میگذارد توی دهانش و میمکد. و میگوید حالا شما هم باید همین کار را بکنید!! دانشجوها شوکه میشوند و اعتراض میکنند ولی‌ استاد میگوید الا و بلا باید بکنید وگرنه اخراج هستید. چند تا دخترها غش میکنند، پسرها بالا میاورند، ولی‌ با هر بدبختی هست همه دانشجوها آخرش انگشت در ماتحت جسد میکنند و میگذارند در دهنشان و میمکند


استاد میگوید: هان! شما همه رقت عمل تان خوب بود ولی‌ دقت عمل نداشتید. شما همگی‌ انگشت اشاره را در ماتحت کردید و مکیدید ولی‌ من انگشت اشاره را در ماتحت کردم و انگشت وسط را مکیدم. سعی‌ کنید بیشتر دقت کنید
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: IL-2

bahramian0935

New member
شخصی شعبده باز و بی نظیر از هند آمده بود و متوکل که خود فردی بازیگر و عیاش بود، تصمیم گرفت تا در مجلسی، حضرت هادی را شرمنده کند. پس به آن شعبده باز گفت:
اگر علی بن محمد را خجل کنی "هزار دینار" پاداش خواهی گرفت. شعبده باز گفت: دستور بده نان نازک و سبک بپزند و آن ها را بر سر سفره بچینند و جای مرا در کنار علی بن محمد قرار ده.
به دستور متوکل سفره آماده شد و در سمت چپ حضرت هادی پشتی قرار داده شده بود که بر آن تصویر شیری بود و آن دلقک نیز در کنار سفره و نزد این پشتی نشست.
حضرت هادی دست به سفره بردند تا نانی بردارند، ناگهان نان پرید دست حضرت هادی به نان نرسید، دست به سمت نان دوم بردند، آن نیز پرید و نان سوم هم به دست حضرت هادی نرسید و صدای قهقهه جمع حاضر برخاست.حضرت هادی دست مبارک خود را بر پشتی زده و به آن تصویر اشاره نموده و گفتند:«او را بگیر» آن تصویر همانند شیری پرید و دلقک را بلعید و باز بر جای خود برگشت. همه حاضران از این واقعه متحیر شدند. حضرت هادی از جای خود بر خاست. متوکل التماس نمود که بنشین و آن مرد را بر گردان.
حضرت امام هادی علیه السلام فرمود: به خدا دیگر او را نخواهی دید، آیا تا به این حد جرات یافته ای که دشمنان خدا را بر اولیاء خدا مسلط گردانی؟!

حضرت هادی از خانه بیرون آمد و آن شعبده باز "هیچ گاه" دیده نشد...
 
بالا