mexin
Well-known member
با نزدیک شدن به نوروز ۹۳ که دید و بازدید ها داره شروع میشه میخوام خواهش کنم از دوستان گرامی که اگر عزیزی رو در خانه سالمندان دارن فراموش نکنند و حتما بهش سر بزنند، یا اگر حتی آشنایی رو هم در خانه سالمندان ندارن برای دلداری و دلجوییشون هم که شده با شاخه گلی برن پیششون و باهاشون درد دل کنند ، به حرفهاشون گوش بدن ، بلکه کمتر جای خالی فرزندان نمک نشناسشون رو حس کنند. به خدا هستند کسایی که چندین فرزند دارند و ۱۵-۲۰ سال فرزندشون رو ندیدن. هر بار هم که ازشون میپرسی که چرا اومدی اینجا ، میگه خودم دوست داشتم آخر عمری بیام سالمندان و باز هم دعاشون پشت سر بچه هاشونه. پدری که سالها با هزاران سختی و بدبختی کار کرد تا فرزندانش رو بزرگ کنه ، مادری که از خواب و خوراکش زد ، بچه رو شیر داد تا بزرگش کنه ، اما الان باید آخر عمری بیفته گوشه سالمندان … یادمون نره که کائنات و طبیعت همون برخوردی رو در زمان پیری با ما خواهد کرد که به پدر و مادرامون در زمان پیری کردیم. پس این دم عیدی فراموش نکنیم کسانی رو که گوشه فراموش خانه چشمشون به دره که کسی بیاد و یادی ازشون بکنه …
یاد داستان کوتاهی افتادم که خوندنش خالی از لطف نیست :
حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد. هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد. پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه. اما اینطور نشد. خیلی آروم نشست صندلی جلوی ماشین. مثل آدم بزرگها. بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و غرق در خیالات خودش بود. و هر چند حالش خوب نبود، از بی احساسی حامد کوچولو تعجب زده بود. ولی به روی خودش نمی آورد. به اولین خیابان که رسیدند حامد رو به باباش کرد وپرسید: بابا اسم این خیابون چیه؟ باباش جوابش رو داد. اما حامد ول کن نبود. اسم تمام خیابونها رو دقیق دقیق میپرسد.
بلاخره حوصله باباش سر اومد و پرسید: بچه جون اسم این خیابونها رو میخوای چیکار کنی؟به چه دردت میخوره؟
حامد با صدای معصومانه اش گفت: بابایی میخوام اسم خیابونها رو خوب خوب یاد بگیرم تا وقتی تو هم مثل بابابزرگ پیر شدی ببرمت اونجا تنها زندگی کنی. دنیا رو سرش خراب شد. نگاهی از آیینه به پدر پیرش کرد. خودش رو اون پشت دید.
از همون جا به سرعت دور زد. و برگشت بطرف خونشون. حامد کوچولو اون جلو یواشکی داشت میخندید. برگشت و دستای داغ و تب دار بابابزرگش رو تو دستای کوچیکش محکم فشار داد. اشک از چشمهای پیرمرد سرازیر بود.
. پیشنهاد میکنم آهنگ خانه سالمندان با صدای حامد فرد رو هم گوش بدید.
آهنگ خانه ی سالمندان از حامد فرد و نوید باقری
یاد داستان کوتاهی افتادم که خوندنش خالی از لطف نیست :
حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد. هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد. پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه. اما اینطور نشد. خیلی آروم نشست صندلی جلوی ماشین. مثل آدم بزرگها. بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و غرق در خیالات خودش بود. و هر چند حالش خوب نبود، از بی احساسی حامد کوچولو تعجب زده بود. ولی به روی خودش نمی آورد. به اولین خیابان که رسیدند حامد رو به باباش کرد وپرسید: بابا اسم این خیابون چیه؟ باباش جوابش رو داد. اما حامد ول کن نبود. اسم تمام خیابونها رو دقیق دقیق میپرسد.
بلاخره حوصله باباش سر اومد و پرسید: بچه جون اسم این خیابونها رو میخوای چیکار کنی؟به چه دردت میخوره؟
حامد با صدای معصومانه اش گفت: بابایی میخوام اسم خیابونها رو خوب خوب یاد بگیرم تا وقتی تو هم مثل بابابزرگ پیر شدی ببرمت اونجا تنها زندگی کنی. دنیا رو سرش خراب شد. نگاهی از آیینه به پدر پیرش کرد. خودش رو اون پشت دید.
از همون جا به سرعت دور زد. و برگشت بطرف خونشون. حامد کوچولو اون جلو یواشکی داشت میخندید. برگشت و دستای داغ و تب دار بابابزرگش رو تو دستای کوچیکش محکم فشار داد. اشک از چشمهای پیرمرد سرازیر بود.
. پیشنهاد میکنم آهنگ خانه سالمندان با صدای حامد فرد رو هم گوش بدید.
آهنگ خانه ی سالمندان از حامد فرد و نوید باقری