کوچیک که بودم ساعت 2 نصف شب به مامان بزرگم گفتم امشب خوابم نمیبره واسم قصه میگی؟
گفت : چرا که نه پسرم اقا من چشامو اروم بستم و این ننه ی ما شروع کرد به قصه گفتن :
یکی بود یکی نبود یه روز توی قبرستون شهر یه غول با سه تا سر و شیش تا پا و دو تا دهن از یه قبری اومد بیرون گفت :
کدوم بچه تا ساعت 2 نصف شب بیداره نشونم بدینش میخوام بخورمش
:|
هیچی دیگه تا سه روز از ترس چشامو وا نکردم :|
مادر بزرگ مهربونه من دارم؟