خنده بازار

21Tir

New member
کشتی در حال غرق شدن بود و ناخدا فرمان داد که از کشتی خارج بشید
مردها همه هجوم آوردن خارج بشن که ناخدا گفت غیرتتان کجا رفته ؟ حق تقدم با خانمهاست !!!
خانما ضمن تشکر از ناخدا برای رعایت حق تقدم یکی یکی از کشتی خارج شدند ؛ بعد ۵دقیقه ناخدا گفت : آقایان پیاده شوید ، کوسه ها به اندازه کافی سیر شدند !
 

21Tir

New member
دیشب مدیر ساختمون اومده بود دمِ درِ خونه با بابام کار داشت!بابام رفت جلوی در،منم صدای آهنگو زیاد کرده بودم!
یهو بابام داد زد: اون لامصبو خفه ش کن ببینم این چه گ-ه-ی میخوره آخه!
من
icon_smile.gif

بابام
icon_neutral.gif

مدیر
icon_neutral.gif
icon_sad.gif
 

bioshimi93

New member
ﺟﻤﻼﺕ ﭘﺮﮐﺎﺭﺑﺮﺩ ﻧﺴﻞ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﻋﯿﺪ۹۳:
ﻧﻤﯿﺎﻡ٬ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ٬ﻭﻟﻢ ﮐﻨﯿﻦ٬ﺍﯾﻨﺎ ﮐﯿﻦ
ﺩﯾﮕﻪ٬ﺳﺮﻡ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﻪ٬ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻣﻨﻮ ﺑﮑﺶ٬ﭘﺲ
ﮐﯽ ﻣﯿﺮﻥ؟ﺁﺧﻪ ﺍﯾﻨﻢ ﺷﺪ ﻋﯿﺪ؟
 

bioshimi93

New member
مورد داشتیم به دختره گفتن با دوست پسرت کجا اشنا شدی؟
گفته تو صف سبد کالا
 

خزر

New member
بیشتر مردم دنیا یکشنبه ها میرن کلیسا,برای سلامتی مردم جهان دعا میکنن تو ایران مردم جمعه ها میرن نماز جمعه,برای بیشتر مردم دنیا آرزوی مرگ میکنن.!!!
 

bahramian0935

New member
حالا گاوداری و مرغداری و پرورش اسب و این چیز ها رو خارج شهر میسازن قابل درکه برام!

اما نمی فهمم دیگه چرا دانشگاه ها رو خارج شهر می سازن؟
 

bahramian0935

New member
خيلی کم می خنديم
خيلی تند رانندگی می کنيم
خيلی زود عصبانی می شويم
تا ديروقت بيدار می مانيم
خيلی خسته از خواب برمی خيزيم
خيلی کم مطالعه می کنيم
اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم
و بندرت توجه به مبدا می کنيم
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم ، اما زندگی کردن را نه
فضای بيرون را فتح کرده ايم ، اما فضای درونمان را نه
ما اتم را شکافته ايم ، اما تعصب خود را نه
عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن را
درآمدهای بالاتری داريم ، اما اصول اخلاقی پايين تر
بكوشيم تا خود را بيابيم
و زندگى كردن را با تمامى وجودمان لمس كنيم
 

خزر

New member
همسایمون برای دخترش پرشیا صفر خریده.....!!!
.
.
.
.
.
.
.
فک کنم دیگه وقتشه از تنهایی درش بیارم سایه ام رو سرش باشه!!!!
 

خزر

New member
ﺍﮔﻪ ﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﺍﺻﺤﺎﺏ ﮐﻬﻒ ﺑﺨﻮﺍﺑﯿﻢ ﻭ ﺳﯿﺼﺪ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﯿم، ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺳﺮﯾﺎﻝهای ﻋﻤﺮ ﮔﻞ ﻻﻟﻪ، هشدار برای کبری 11، پرستاران در حال پخشــه! عمو قنادم هنوز داره می گه: یه دست یه هورا ا ا ا ا ا
 

bahramian0935

New member
شيخكی دافی به ره ديد و خفن چشمش گرفت
داف گفت اي شيخ چشمت را كمی درويش كن
شيخ گفتا واجب الارشاد باشی خواهرم
گفت تو فكری به حال وضع ِ رخت و ريش كن1.jpg
گفت با اين ظاهرت قطعا به دوزخ میروی
داف گفتا خواهشا" كم صحبت از آتيش كن
گفت هر چه بنگرم در تو حيا و حجب نيست
گفت با چشمان هيزت كم مرا تفتيش كن
گفت چشم من نديده از تو بدتر در حجاب
گفت پنهانی نگاهی بر عيال خويش كن
گفت يك صيغه بخوانم تا به من محرم شوی
گفت خائن! شب برو مرغ خودت را كيش كن
گفت امشب پس تو را در خانۀ خالي برم
گفت حال و حول در آنتاليا و كيش كن
گفت دارم پول از تعداد موهاي تو بيش
گفت پولت را بده، سطح شعورت بيش كن
گفت امشب را بيا و فكر خير و شر نباش
گفت بر منبر كه گفتي: "گرگ نفست ميش كن"
گفت فردا راه توبه بر دوتامان هست باز
گفت بر ايمان سستت يك دو ليوان جيش كن
بند تنبان من از ايمان تو محكم تر است
نيم عمرت رفته پس فكری بر آن باقيش كن
 

خزر

New member
مورد داشتيم شبا از 12 به بعد ميرفته رو پشت بوم قالي و پتو مي شسته !!!! تا جلو همسايه ها و فاميل آبروش نره بگن زن ذليله .
.
.
.
خدايا هم اكنون مار رو بكش
 

bahramian0935

New member
ﻧﻘﻞ ﺍﺳﺖﮐﻪ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺷﯿﺦ ﺩﺭ ﺭﮐﻌﺖ ﭼﻬﺎﺭﻡﻧﻤﺎﺯ ﺑﻪ ﺷﮏﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪ .ﭘﺲ ﺑﻨﺎ ﺭﺍ
ﺑﺮ ﺭﮐﻌﺖ ﺩﻭﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻋﻠﺖﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﭼﻬﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﻭ،
ﻣﻮﺗﻮﺭ ﺷﯿﺦ ﺳﻮﺧﺖ.

- - - Updated - - -

شیخ العجب را گفتند: ادب از که آموختی؟!
شیخ ابرویی بالا انداخت و فرمود:
.
.
.
.
.
.
از پدرم!
و مریدان این بار بر سر شیخ کوفتند که ما دیگر خشتکی برای
دریدن نداریم! ولمان کن!
 

خزر

New member
مورد داشتیم دخترِ از بی خواستگاری رفته جلوی کوه داد زده : با من ازدواج میکنی ؟
از کوه انعکاس صدا اومده : با من ازدواج میکنی ؟
دختره هم جواب مثبت داده ، الانم خوش و خرم با ۲تا بچه دارن زندگی میکنن !
 

bahramian0935

New member
نقل است که روزی شیخ سخت به ذکر و نماز بود که مجنون به غفلت
از بين او و سجاده اش عبور همی کرد.
شیخ نمازش بشکست و انگولی بر ماتحت وی کرد و بانگ بر آورد که
ای غافل، از چه روی میان من و خدایم فاصله بینداختی?!
مجنون به خود آمد و گفت: ای شیخ، من عاشق ليليم و از عشق او تو را نديدم,
تو که مدعی بر عشق خدای ليلی هستی چگونه مرا ديدی! ...
شیخ این بشنید و خشتک از پای بدرید و جهت استغفار به سمت سفارت خدا
در ایران حمله کرد و نعره زنان از دیوار سفارت بالا رفت.
 

خزر

New member
ديشب همسرم بعد از يه مدت طولاني يكي از دوستاشو تو تانگو پيدا كرده براش پيام داده
سلام من از تو تانگو پيدات كردم
اون بنده خدا هم پيام داده واقعا؟ من فك كردم منو از تو لپ لپ پيدا كردي !
 

bahramian0935

New member
روزی شیخ را مریدان از شش جهت محصور کردندی و اصرار که یا شیخا تفعلی زن که مارا به نرخ بنزین آگاه سازی که گرفتاریم و محتاج دمی از شما. که شیخ همی مجاب نگشت ولی به اصرار مریدان سر بر تفعل حافظ نهاد و خواند هزار .... مریدان که این سخن شنودند خشتک ها بر سر کشیده و دبه ها در خشتک نهاده و به قصد قربت به پمپ بنزینها هجوم آوردند و نشنیدند که شیخ همی گفت دشنم گر کند قصد هلاک / گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک . و اینگونه شیخ از این سرعت عمل مریدان به وجد آمد و فرمود گر جهت واجبات و محرمات نیز اینگونه سریع بودید ما را حاجت به لطائف الحیل جهت اقامه صلاه نبودی . اما مریدی نمانده بود که این سخن شیخ را گوش فرا دهد.پس شیخ فریادها برآورد و نفرینها بر این قوم بی خشتک نمود!!

- - - Updated - - -

روزی یکی از مریدان از شیخ سوالی پرسید که یا شیخ مشخصات یک مرد خوب را بر ما بر شمر
شیخ بادی به غبغب انداخت و فرمود: اولا مرد باید دست بزن داشته باشد
ثانیا مرد باید زیر بغلش بود گه بدهد ثالثا مرد باید سبیل داشته باشد رابعا مرد باید بود جورابش سگ را از پا بیندازد و خامسا صدای باد شکمش تا 10 تا خانه ان طرف تر برود
مریدان این را بشنیدند و زجه کردند و مویه چرا که خود را مرد ندیدند

- - - Updated - - -

به شیخ خبر دادند که مریدی در بازار شیخ آباد دافی را تور کرده و مدتیست که از یاد خدا غافل شده و در خانه در حال پرستیدن آن داف می باشد.
شیخ سراسیمه به نزد مرید رفته و فرمودند ای مرید آیا پرستش خدا بر پرستش داف پسندیده تر نیست ؟
مرید فریاد زد : یا شیخ اگر بر دافی که من می پرستم شک داری یک داف همانند داف من بیاور و گواهان خود را فراخوان و می دانم که هرگز چنین نتوانی کرد
امام هم که در زیبایی آن داف انگشت به دهن مانده بودند قصد گرویدند به پرستش آن داف نمودند.

ابن خلدون تاریخ نگار می گوید آن داف حتی شصت پایش را هم برای پرستش به شیخ نداد.
 

خزر

New member
یک ماه دیگه این موقع ها میشه وسط های ماه فروردین و دیگه عید هم تموم شده
.
.
.
.
.
.
.
عرض دیگه ای ندارم
 

bahramian0935

New member
در یکی از چهارشنبه های پایان سال(چارشنبه سوری) مریدان آتشی گسترده فراهم کرده بودندی
مریدان هر یک از روی اتش پریدند نوبت به شیخ رسید،شیخ دورخیز بکرد واز فراز اتش پرید به ناگه اتش "گلستان"شد!
مریدان و حضار جمع به شیخ ایمان آوردند و بازار گل را چنان در دست بگرفتند که خشتکِ نارنجی رنگ اهالی "هلند" جرواجر شد.
 

خزر

New member
اعتراف میکنم هررر وقت تو هر شرایطی بخوام کفشامو بپوشم اول داخلشو نگا میکنم که
توش جک و جونور نباشه^_^
البته عقربم باشه خیالی نیست فقط مارمولک نباشههههههههههههههههههه
 

bahramian0935

New member
شبی مریدی نزد شیخ بیامد و پرسید یا شیخ اولین زنی که گفت مردا همه مثل هم هستند که بود؟
شیخ کمی بیضتان خود را جابجا کرد و فرمود: یحتمل یه زن چینی بوده شوهرشـــُـــ تو بازار گم کرده بود!
مریدان همگی به زبان چینی نعره بزدند و به بلاد بروس لی سر بنهادند و در معبد شائولین خشتک های خود را تکه تکه کردند.
 
بالا