یه روز عزرائیل میره طبق لیستی که داره جون یه نفرو بگیره.میره میبینه طرف داره تلویزیون نگاه میکنه .میره کنارش میشینه میگه آقا جان من عزرائیلم.اومدم جونتو بگیرم طبق لیست 5 دقیقه دیگه باید بمیری.خلاصه مرده کلی التماس میکنه که نه من هنوز کارای انجام نداده دارم ولی عزرائیل قبول نکرد.مرده میگه باشه پس تو تا فیلم نگاه میکنی من برم برات یه آبمیوه بیارم .میره تو آبمیوه یه داروی خواب اور میریزه میاره میده عزرائیل بخوره.
وقتی که خورد خوابش میگیره و مرده میره اسم خودشو از لیست خط میزنه و نفر آخر مینویسه
بعد از چند ساعت که عزرائیل به هوش میاد میگه.ای ول حاجی. بعد از مدتها خوب خوابیدم.به خاطر این معرفت و مهربونیت میرم از نفر آخر لیست شروع میکنم به سمت اول لیست