اخ اخ گفتی ...
یعنی ما تمام زندگی مون تو خوابگاه با چای بود
الان دیگه یه سال و اندی ترکش کردم...اخه بسکه از دوران دانشجویی معتادش شده بودم
اگر اینجوریه خوش به حاله همه خوابگاهی هایی که منم یکی از اونا بودم...
بچه ها همیشه هم اتاقی های من از اینکه من باهاشون بودم خیلی خوششون میومد مثلا یکی از دلایلش این بود که صبح و عصر و شب همیشه چاییشون حاضر بود....................کی درست میکرد ؟من!!!!!!!!!!!!!!!!هردفعه دو فلاسک چایی...چون میدونستم بیشترشو خودم میخورم.....
شبای امتحانم که نگو یه طرف چایی یه طرف نسکافه.....اصلا وقتی میخواستم نسکافه تو چایی بریزمو بخورم دماغمو میگرفتم که بوی نسکافه رو خیلی حس نکنم واقعا متنفر بودم از نسکافه الحق که نسکافه هم از من بدش میومد چون تاثیری روی خواب و بیداریه هم واقعا نداشتیم....
بیشتر احساس میکنم تلقین خود آدمه که باعث میشه بخواد بیدار بمونه............
خلاصه با چایی خیلی خاطره دارم...ولی معتادش نشدم که اگه نباشه سردرد بگیرمو این چیزا................
یاد ایام قشنگی که گذشت...........................سخت گذشت ولی گذشت