خدایا من به تو نیاز دارم،تورا میخواهم!"

okay

New member
مادری چند فرزند داشت،درحالی که به کارهای خانه رسیدگی میکرد با اسباب بازی و شیرینی،کودکان خود را سرگرم نگه میداشت.
کودکان مدتی شاد بودند،اما ناگهان مادرشان را به یاد آوردند و شروع به گریه و زاری کردند.
مادر،خوراکی ها و اسباب بازی های تازه ای برایشان آورد و بچه ها باز هم مدتی سرگرم شدند و مادرشان را از خاطر بردند.
این کار چندین بار تکرار شد،تا اینکه یکی از کودکان به مادرش گفت:
"مادر،ما اسباب بازی و خوراکی نمیخواهیم،تورا میخواهیم."

مادر همه ی کارهای خود را کنار گذاشت و او را در آغوش گرفت.



خداوند مادر الهی است و ما همچون کودکانی هستیم که با اسباب بازیها و خوراکی هایی که به ما میدهد سرگرم میشویم.

خداوند به ما ثروت،دارایی،آسایش،لذت،اعتبار اجتماعی،نام،شهرت،اقتدار و شکوه میدوهد و آنگاه چنین به نظرمان میرسد که نیازی به خدا نداریم.



اما برای عده ای این لذتها بی طعم است.

آنها از چیزهایی که این دنیا به آنها میدهد لذت نمیبرند و قلبهایشان غم زده است،آنان دیدار خدا را میخواهند و فریاد میزنند:"خدایا من به تو نیاز دارم،تورا میخواهم!"

و خدا به سراغ آنها خواهد رفت خود را بر آنها آشکار خواهد کرد.
 

okay

New member
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم.

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.


پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .

انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني.


پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است.
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود.

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "


انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست
 

okay

New member
****** ******

******** ********

روزی شخصی در حال نماز

خواندن در راهی بود و مجنون بدون

این که متوجه شود از بین او و سجاده‌اش

عبور كردمرد نمازش راقطع كردو دادزد هي

چرا بين من وخدايم فاصله انداختي؟مجنون

به خود آمد و گفت من كه عاشق ليلي

هستم تو را نديدم تو كه عاشق خداي

ليلي هستي چگونه مرا ديدي...!

***********************

********************

*****************

**************

************

*********

*******

*****

***

**
 

faridez

New member
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم.

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.


پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .

انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني.


پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است.
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود.

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "


انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
 

@... zahra

New member
بابابزرگم نوشته هات بهم انرژی میده...باعث میشه به خودم بیام...
شمام فرشته این که فرشته بودنمونو به یادمون میارین...:riz304:
 

DNA

New member
خدایا
ای عزیزترینم .من با خود چه کردم
به من بگو چه کنم با بندهایت که هر روز قلبم را آزار می دهند
ای مهربان
من توان این بار را ندارم
من بار گناهانم را نمی توانم به دوش بکشم
چه برسد ....
 

DNA

New member
مهربانم
دوستت دارم مرا دوباره عاشقت کن
عاشقی که ثانیه به ثانیه به دیدارت اشتیاق دارد
نازنینم
دوست دارم لحظه ای بدون درگیری به تو نگاه کنم
دلتنگم
دلتنگ همه خوبی های که به من کردی
من ندیدم
 

DNA

New member
بهترینم
دوستت دارم.
هر لحظه به تو بیشتر نیازمند تر می شوم
ای تمام من
هر لحظه ایی که بی تو بودم
درد دنیا مرا به خاک انداخت
و هر لحظه ای که کمی دلم یاد تو کرد
به آسمانها اوج گرفتم
 

DNA

New member
ای همه چیزم
من تو نیازمندم و تو مشتاق امدنم هستی
دوستت دارم ای همه چیز من
 

DNA

New member
بهترینم
لحظه ها یم را از خودت پر کن
من دیگر این دنیا را نمی خواهم
مرا با خودت همرا ه کن
من با تو مست می شوم
تو می خواهم
ای زیباترین کشف من
 

DNA

New member
الهی
من با تو زیبا ترین فرشته ام
وبی تو هیچ نیستم
مرا از خودت پر کن
عاشقانه دوستت دارم.
خواهان عشق تو هستم
به من این اجازه را می دهی
تنها دوست واقعی من باشی
 

DNA

New member
آسمانم دوستت دارم
من قول می دهم.وقتی با هستم
مثل خودت شوم
من تو می خواهم.ای همه وجودم
تنهایم نزار
من بی تو در این دنیا تنهاترینم
 

DNA

New member
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسستتت دارم 3>
 
بالا