حرفهایی از جنس سهراب سپهری

marzi ba

Well-known member
نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است.
 

marzi ba

Well-known member
پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود
 

marzi ba

Well-known member
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم
 

marzi ba

Well-known member
من در این تاریکی


فکر یک بره روشن هستم


که بیاید علف خستگی‌ام را بچرد.

من در این تاریکی


امتداد تر بازوهایم را

زیر بارانی می‌بینم


که دعاهای نخستین بشر را تر کرد.

من در این تاریکی


درگشودم به چمن‌های قدیم،


به طلایی‌ هایی، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم

من در این تاریکی

ریشه‌ها را دیدم


و برای بته نورس مرگ، آب را معنی کردم
 

sane

Active member
همراه
تنها در بی چراغی شب ها میرفتم.
دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.
همه ی ستاره هام به تاریکی رفته بود.
مشت من ساقه ی خشک تپش ها را می فشرد.
لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود.
تنها می رفتم ، می شنوی؟ تنها
من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.
آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند،
درها عبور غمناک مرا می جستند،
و من می رفتم، می رفتم تا در پایان خود فروافتم.
ناگهان، تو ازبیراهه ی لحظه ها،میان دو تاریکی، به من پیوستی.
صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت:
همه ی تپش هایم از آن تو بود، چهره ی به شب پیوسته! همه تپش هایم
من از بر گریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم.
دستم را به سرسر شب کشیدم،
زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.
خوشه فضا را فشردم،
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم.
میان ما سرگردانی بیابان هاست.
بی چراغی شب ها، بستر خاکی غربت ها، فراموشی آتش هاست.
میان ما "هزار و یک شب" جست و جوهاست.
 

marzi ba

Well-known member
آسمان ، آبی تر ،
آب ، آبی تر ،
من در ایوانم ، رعنا سر حوض .

رخت می شوید رعنا .
برگ ها می ریزد.
مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است .
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ، گاز باید زد با پوست .
زن همسایه در پنجره اش ، تور می بافد ، می خواند .
من * ودا * می خوانم ، گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی ، مرغی ، ابری .

آفتابی یکدست .
سارها آمده اند .
تازه لادن ها پیدا شده اند .
من اناری را ، می کنم دانه ، به دل می گویم :
خوب بود این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود .
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم .
مادرم می خندد .
رعنا هم .
52566912024455430403.jpg
 
آخرین ویرایش:

marzi ba

Well-known member
رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد
عکس تنهايي خود را در آب ...
22999338895945780222.jpg
 

marzi ba

Well-known member
دنگ .... دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است
دنگ ... دنگ
لحظه ها می گذرد
86481058771968606673.jpg
 

baran71

New member
اي شور، اي قديم



صبح

شور ابعاد عيد

ذايقه را سايه كرد.

عكس من افتاد در مساحت تقويم:

در خم آن كودكانه هاي مورب،

روي سرازيري فراغت يك عيد

داد زدم:

(( به، چه هوايي! ))

در ريه هايم وضوح بال تمام پرندهاي جهان بود.

آن روز

آب، چه تر بود!

باد به شكل لجاجت متواري بود.

من همه مشق هاي هندسي ام را

روي زمين چيده بودم.

آن روز

چند مثلث در آب

غرق شدند.

من

گيج شدم،

جست زدم روي كوه نقشه جغرافي:

(( آي، هليكوپتر نجات! ))

حيف:

طرح دهان در عبور باد بهم ريخت.

***

اي وزش شور، اي شديدترين شكل!

سايه ليوان آب را

تا عطش اين صداقت متلاشي

راهنمايي كن.

images
 

marzi ba

Well-known member
درها به طنين هاي تو وا کردم
هر تکه را جايي افکندم
پر کردم هستي ز نگاه
بر لب مردابي
پاره ي لبخند تو بر روي لجن ديدم
رفتم به نماز
در بن خاري ، ياد تو پنهان بود
برچيدم ، پاشيدم به جهان
بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن ، و به خود گستردن
و شياريدم شب يک دست نيايش
افشاندم دانه ي راز
و شکستم آويز فريب
و دويدم تا هيچ
و دويدم تاچهره ي مرگ
تا هسته ي هوش
و فتادم بر صخره ي درد
از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم ، لرزيدم
وزشي مي رفت از دامنه اي ، گامي همره او رفتم
ته تاريکي ، تکه خورشيدي ديدم
خوردم ، و زخود رفتم ، و رها بودم
 

marzi ba

Well-known member
کنار تو تنهاتر شده ام
از تو تا اوج تو ، زندگي من گسترده است
از من تا من ، تو گسترده اي
با تو برخوردم ، به راز پرستش پيوستم
از تو به راه افتادم ، به جلوه ي رنج رسيدم
و با اين همه اي شفاف
و با اين همه اي شگرف
مرا راهي از تو به در نيست
زمين باران را صدا مي زند
من تو را
 

marzi ba

Well-known member
زندگي جيره مختصريست
مثل يك فنجان چای
و كنارش عشق است
مثل يک حبه قند
زندگی را با عشق
نوش جان بايد كرد
 

marzi ba

Well-known member
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو ، که روي شاخه ي نارنج مي شود خاموش


نه اين صداقت حرفي ، که در سکوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا ازهجوم خالي اطراف نمي رهاند
و فکر مي کنم
که اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد .
 
بالا