Hossein2468
New member
به بهانه سی و سومین سال درگذشت سهراب سپهری
او را چه بايد نامم
نقاشي كه شعر را رسم مي نمود و يا شاعري كه نقاشي مي سرود ؟
حكايت غريبي دارد اين منزوي مردي كه سهراب نام داشت و ما را چنين پند بداد و به مهمانيش فرا خواند
به سراغم من اگر مي آئيد
نرم و آهسته بيائيد مبادا كه ترك
بردارد چيني نازك تنهائي من
...
او را دور آوائي نزديك مي خواند همان نوائي كه از اميد مي گفت از ايمان و از عشق و از دم به دم و لحظه به لحظه زيستن سخن ها مي خواند و چنين بود كه شعرهايش را نقاشي كرد و نقش هايش را سرود و نيانديشيد كه چقدر تنها ومنزوي است او به اندازه خود پر بود از همه سهراب ها ئي كه اندرون داشت و سر انجام قصه هجرت را در چنين روزي خواند و شايد بهر ياد آوري چنين روزي بود كه برايمان سرود
بايد امشب چمداني را كه به اندازه پيراهن تنهائي من جا دارد بر دارم
و به سمتي بروم
كه در ختان جهاني پيدا است
رو به آن وسعت بي واژه كه مرا مي خواند
يك نفر باز صدا زد سهراب
كفش هايم كو ؟
...
و امروز او را صدا مي زنيم
سهراب ... سهراب ...
با تو هم نوا مي شويم به سوي چشمهائي مي رويم كه با عشق به زمين چشم دو خته اند چشمهائي كه آب را گل نكنند و سيب را بينند و مهرباني را باور كنند و ايمان به شقايق ها آورند و در دلشان بيشه نوري ز عشق و اميد و ايمان باشد و بگويند
سهراب ... سهراب
او را چه بايد نامم
نقاشي كه شعر را رسم مي نمود و يا شاعري كه نقاشي مي سرود ؟
حكايت غريبي دارد اين منزوي مردي كه سهراب نام داشت و ما را چنين پند بداد و به مهمانيش فرا خواند
به سراغم من اگر مي آئيد
نرم و آهسته بيائيد مبادا كه ترك
بردارد چيني نازك تنهائي من
...
او را دور آوائي نزديك مي خواند همان نوائي كه از اميد مي گفت از ايمان و از عشق و از دم به دم و لحظه به لحظه زيستن سخن ها مي خواند و چنين بود كه شعرهايش را نقاشي كرد و نقش هايش را سرود و نيانديشيد كه چقدر تنها ومنزوي است او به اندازه خود پر بود از همه سهراب ها ئي كه اندرون داشت و سر انجام قصه هجرت را در چنين روزي خواند و شايد بهر ياد آوري چنين روزي بود كه برايمان سرود
بايد امشب چمداني را كه به اندازه پيراهن تنهائي من جا دارد بر دارم
و به سمتي بروم
كه در ختان جهاني پيدا است
رو به آن وسعت بي واژه كه مرا مي خواند
يك نفر باز صدا زد سهراب
كفش هايم كو ؟
...
و امروز او را صدا مي زنيم
سهراب ... سهراب ...
با تو هم نوا مي شويم به سوي چشمهائي مي رويم كه با عشق به زمين چشم دو خته اند چشمهائي كه آب را گل نكنند و سيب را بينند و مهرباني را باور كنند و ايمان به شقايق ها آورند و در دلشان بيشه نوري ز عشق و اميد و ايمان باشد و بگويند
سهراب ... سهراب
آخرین ویرایش: