biosta
Well-known member
عاشق و معشوق
به نام عشق به نام عشق و مستی
به نام آنکه از او هست هستی
به نام گیسوی زیبا نگاری
«نمود از ما کیانی خواستگاری»
به معشوقه بگفت عاشق ، دلارام
که این دل بی تو نیستش هیچ آرام
بیا لختی درنگ ای تو نگارا
مرا باشد ز تو بس یک تمنا
دورم زتو دورتر ز پروین
بیا و دربَرم یک لحظه بنشین
همه آمال من دیدار از تو
همه اشعار من گفتار از تو
دل را کمان خانه ی ابرویت نشانه
تا مگر بوسم لب و رویت شبانه
ز تو باشد چمن یکسر نگارین
چه خوش بادا نگارستان رنگین
...
بگفت معشوقه باناز و کرشمه
بدان چرخ از جدائی ها نوشته
مرا تقصیر نیست تقدیر سرشته
که عاشق را به دوری سرنوشته
تو را باید به تقدیر خوی کردن
هر آنسو دادنت چون روی کردن
بگفت عاشق به حال زار با وی
فقط هستش جمال یار با وی
نگاهم در نگاه تو بنشست
که رخ از هر نگاه دیگری بست
بگفت معشوقه بس عاشق زیادست
ولیکن عاشق راست پاکنهادست
بدیدم به هر طرف صدها هیاهوی
ندیدم عاشقی چون تو پُرگوی
چوعاشق را به سوختن شد فرمان
بسوخت و هیچ ناید بر لبان جان
بگفت این حرف را دلبر تو دیگر
ترحم کن بر عاشق تو آخر
که عاشق منزلش کوی تو باشد
چوصد بار وارهی سوی تو باشد
بسوخت و بر لبان حرفی نیامد
کز خاکستر هیچ آوخ نیاید
باز شعر من خاکساری مزید
نا آشکارست مگر قصه امید
جهان آرا یا رب بار خدایا
بکن شیدای ما این دلربا را
دو سه بیت آخرش رو باید عوض کنم
بشود مثل شعر بت شکن نادر نادر پور
این طوری بهتره
به نام عشق به نام عشق و مستی
به نام آنکه از او هست هستی
به نام گیسوی زیبا نگاری
«نمود از ما کیانی خواستگاری»
به معشوقه بگفت عاشق ، دلارام
که این دل بی تو نیستش هیچ آرام
بیا لختی درنگ ای تو نگارا
مرا باشد ز تو بس یک تمنا
دورم زتو دورتر ز پروین
بیا و دربَرم یک لحظه بنشین
همه آمال من دیدار از تو
همه اشعار من گفتار از تو
دل را کمان خانه ی ابرویت نشانه
تا مگر بوسم لب و رویت شبانه
ز تو باشد چمن یکسر نگارین
چه خوش بادا نگارستان رنگین
...
بگفت معشوقه باناز و کرشمه
بدان چرخ از جدائی ها نوشته
مرا تقصیر نیست تقدیر سرشته
که عاشق را به دوری سرنوشته
تو را باید به تقدیر خوی کردن
هر آنسو دادنت چون روی کردن
بگفت عاشق به حال زار با وی
فقط هستش جمال یار با وی
نگاهم در نگاه تو بنشست
که رخ از هر نگاه دیگری بست
بگفت معشوقه بس عاشق زیادست
ولیکن عاشق راست پاکنهادست
بدیدم به هر طرف صدها هیاهوی
ندیدم عاشقی چون تو پُرگوی
چوعاشق را به سوختن شد فرمان
بسوخت و هیچ ناید بر لبان جان
بگفت این حرف را دلبر تو دیگر
ترحم کن بر عاشق تو آخر
که عاشق منزلش کوی تو باشد
چوصد بار وارهی سوی تو باشد
بسوخت و بر لبان حرفی نیامد
کز خاکستر هیچ آوخ نیاید
باز شعر من خاکساری مزید
نا آشکارست مگر قصه امید
جهان آرا یا رب بار خدایا
بکن شیدای ما این دلربا را
دو سه بیت آخرش رو باید عوض کنم
بشود مثل شعر بت شکن نادر نادر پور
این طوری بهتره