خداحافظ
کوله ی سفر را سبک بسته...ام
چون نمیخوام وسط راه از سنگینی اش نالان باشم و حسرت بازگشت خورم....
موج که تموم شدش...ولی تو بمون که موج با تو و برای تو زنده بودش
آرزوی توفیق برای همه
(امیدوارم دوباره افتخار برگشتن به اینجا رو داشته باشم)
برای آن مینویسم...
که روزی دلش مهربان یود...
مینویسم تا بداند دل شکستن هنر نیست...
نه دیگر نگاهم را برایش هدیه میکنم..
نه دم از فاصله ها میزنم..
نه دیگر با شعرهایم دلتنگی را فریاد میزنم...
مینویسم تا شاید نامهربانیش را باور کند...
میخواهی بروی..
بهانه می خواهی
بگدار من بهانه را دستت بدهم..
برو و هرکس پرسید چرا؟
بگو: لجوج بود،همیشه سرسختانه عاشقم بود
بگو: فریاد می کرد،همه جا فریاد می کرد که مرا میخواهد
بگو: درگیر بود،همیشه درگیر افسون نگاهم بود
بگو: بی احساس بود،به همه توهین ها و اخم هایم لبخند میزد
بگو: بگو او نخواست،نخواست کسی جز من در دلش خانه کند...بگو...
تو را به یاد آن روز...
تو را به یاد گلبرگ های خشک آن روز خشکیده
تو را به روز اول بار دیدنت
تو را به اولین نگاه عاشقانه
تو را به یاد باران روز نیامده ات
تو را به تنهایی روز رفتنت
تو را به باران روز برگشتنت
تنهایم مگذار دیگر
صبوری چرا کنیم؟
دیگر دلیلی برای گریختن نیست
بیا و پایت را از هر چه سایه است پس بگیر
بگذار تن تو نیز اعتراف کند
که پای رفتن از منحنی های تنم را
عمریست ندارد..
من به خانه باز گشته ام
به کنج خلوت خیال تو
و آنقدر با شعرهای ناگفته ام
کلنجار می روم تا بیایی..
فردا که آمدی
تنها برایم دو بازو بیاور
مردانه
همین برای جنون من کافیست
تا بی هوا
دوباره به آغوش تو باز گردم..