ZOT
New member
من راهنمایی ،دبیرستان و دانشگاه ، توی خوابگاه زندگی کردم ،تا قبل از دوره دانشجویی شدیدا برای بیدار شدن به دوستام وابسته بودم ولی مگه کسی میتونست بیدارم کنه ،بجز ناهید ،اونم اینجوری :
مینشست بالای سرم و یه بند تکونم میداد و بدون اینکه نفس بکشه میگفت: لیلا لیلا لیلا لیلا (تا هر وقت که من پا نشم ،این کا رو ادامه می داد )
ماه رمضونا هم اولین نفر می اومد سراغ من ،خوب واضحه که همه بیدار می شدن و بعضی هم که سحری خور نبودن کلافه و ... یادش بخیر .
یه روشی هم واسه بیدار کردن اونایی که اوضاعشون از من بدتر بود داشتیم ،من سیب خیلی دوست دارم و اونموقعه هر شب ،بعنوان میوه یه سیب بهمون می دادن ،اگه کسی دیر پا می شد ،من سیبش رو خورده بودم ،ناهید وسط اتاق وامیستاد داد میزد : پاشین لیلا سیبتون رو خورد.:thanks:
یکی از دوستام هنوز میگه ،اون سیبایی که خوردی رو حلالت نمی کنم .(می ترسم آخرش شوخی شوخی بابت همون سیبا :65d6a5d6s
ببخشید که خاطره تعریف کردم ،خوب من از این دو روش که امتحانش رو پس داده استفاده خواهم کرد.:a2d3:
بالای سرش می شینم و پیوسته میگم لیلا
یا یه سیب میگیرم جلو دماغش!