اول فکر کنین بعد نظرتونو بگین.... شاید برای ما هم اتفاق بیافته...

حسان

Well-known member
به نظرم خدا همه نعمت هاشو بهش داده بود....
هم خوش تیپو خوشگل بود... هم تحصیل کرده ...هم خانواده ی خوب... هم وضع مالی خوب...
اما هیچ وقت قدر زندگیشو نمیدونست...فکر میکرد همه دختر ها عاشق هستن...
خوش گذرونی های الکی.... لذت های انی و گاهی بی توجهی به حقوق دیگران...

تا این که در یک تصادف... همه چی از دست رفت...
الان نصف بدنش لمس شده...دیگه نمیتونه تحصیل کنه... و ثروتش هم کمکی بهش نکرد چون حتی الان نون ساده رو هم به سختی میخوره....

اون موقع که سالم بود فکر میکرد از همه برتره تو حرفاش و کاراش اینو حس میکردیم... نمیدونم اون موقع به این که شاید یه ساعت بعد این نعمت هارو از دست بده فکر میکرده یا فکرش این بوده که این ها دائمی هستن.....

خیلی دلم میخواد بدونم الان زندگی رو چه جور میبینه؟؟؟؟؟



من با دیدن اون به این فکر افتادم شاید این اتفاق برای همه ی ما بر اساس ثروت هایی که داریم اتفاق بیافته... چرا یادمون میره همه چی دائمی نیست؟؟؟
بچه ها درسته که ما هم جوونیم باید جوونی کنیم اما به چه قیمتی؟؟؟
 
آخرین ویرایش:

a_67

New member
دلیلش فراموشکاری و غفلتی هست که در وجود بشر هست... و خودش بایستی مدام متوجه باشه تا یادش نره...
 

am-ml

New member
میدونین آدم وقتی چیزی رو از دست بده و امید و موقعیت دوباره به دست آوردنش رو داشته باشه ،تحملش ساده تره . امیدوارم خدای مهربون بهش کمک کنه عاقبت بخیر بشه .
من دیدم کسایی رو که بعد یک تصادف خیلی خیلی ناجور ،از این رو به اون رو شدن و به یه آدم کاملا مذهبی تبدیل شدن ولی متاسفانه یه نمونه رو هم همین هفته قبل داشتیم که سال قبل همین موقعه ها با برق گرفتگی با برق فشار قوی دچار سوختگی های شدیدی شد ،طوری که دوتا دستاش رو از بازو قطع کردن ...
ایشون مرد خیلی خیلی فعال و خیری بود تو جامعه از قبر کنی و دفن مرده ای بد وارث ،تا خرید جهیزیه و گرفتن عروسی برای جوونا و خیلی کارای خوب دیگه ،سنش هم 30 و چند ساله بود.مثال زدنی بود و به شخصه خیلی براش احترام قائل بودم و هستم تا اینکه یک ماه پیش در اثر همون سوختگی ها ،یه پاشم عفونت میکنه و پزشکش میگه که باید ،پاش رو هم قطع کنن .
تمام این مدت ،خانمش تمام مشکلاتش رو به دوش می کشید ،زن بیچاره انگار 10 سال پیرتر شده باشه . اینه که این آقا بعد نظر پزشکا برای قطع پاش ،یه شب جمعه از مادرش و خانمش حلالیت می طلبه و به خانمش که تا صب بیدار می موند و جای زخما که خارش شدید داشت رو واسش می خارونده میگه: من خودم رو می کشم تا اینقدر زحمتت ندم .
فردای اون روز خودش رو انداخت توی آب انبار و تموم ...
نمی تونم کمترین فکر بدی در مورد این آدم داشته باشم ،خدا ارحم الراحمینه و عاشق بنده هاش.
 
آخرین ویرایش:

mbamari

Member
خداوند در روح ما زمزمه میکند و با قلب ما حرف میزند اما بعضی اوقات ، زمانی که به خیال خودمان وقت نداریم گوش کنیم ، خدا سنگی به سمت ما پرت میکند تا حواسمان را به سمت خودش معطوف کند.
هرچه سنگ خدا بزرگتر باشد ینی اینکه دوری ما از خدا بیشتر بوده است. از خدا بخواهیم با یک سنگ ریزه هم حواسمان جم شود.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: am-ml

helena

New member
یکی از پسرای اقواممون که خیلی با دخترخاله اش همدیگه را دوست داشتن ازدواج کردن ولی به مرور وضع مالیشون عالی شد و پسره با یکی از دخترای فروشگاهش ارتباط برقرار کرده بود و دخترخاله بیچاره اش اینقد ماتم زده شده بود.تا اینکه یکبار پسره پشت فرمون ماشین با سرعت بالا داشته به دوست دخترش پیام میداده که ناگاه بد تصادف کرد و شاید حدود یکسال توی بیمارستان بستری بود.بعد از اون که خوب شد ظاهرش و رفتارش نسبت به خانوادش عوض شد و میشه گفت کاملا سربراه شده.یعنی به خودش اومدو به زندگیش چسبید
 

DNA

New member
میدونین آدم وقتی چیزی رو از دست بده و امید و موقعیت دوباره به دست آوردنش رو داشته باشه ،تحملش ساده تره . امیدوارم خدای مهربون بهش کمک کنه عاقبت بخیر بشه .
من دیدم کسایی رو که بعد یک تصادف خیلی خیلی ناجور ،از این رو به اون رو شدن و به یه آدم کاملا مذهبی تبدیل شدن ولی متاسفانه یه نمونه رو هم همین هفته قبل داشتیم که سال قبل همین موقعه ها با برق گرفتگی با برق فشار قوی دچار سوختگی های شدیدی شد

تمام این مدت ،خانمش تمام مشکلاتش رو به دوش می کشید ،زن بیچاره انگار 10 سال پیرتر شده باشه . اینه که این آقا بعد نظر پزشکا برای قطع پاش ،یه شب جمعه از مادرش و خانمش حلالیت می طلبه و به خانمش که تا صب بیدار می موند و جای زخما که خارش شدید داشت رو واسش می خارونده میگه: من خودم رو می کشم تا اینقدر زحمتت ندم .
فردای اون روز خودش رو انداخت توی آب انبار و تموم ...


به نظر من اون از خودش نا امید شده بود .چون اگه کسی از خودش نا امید بشه دیگه کارش نمیشه کرد
62.gif
 

..eli

New member
دلیلش این نیست که یادمون میره! گاها خودمونو به عمد میزنیم به فراموشی..شاید فقط واسه اینکه اون لحظه شاد باشیم یا جلب توجه کنیم
دچاره غرور کاذب میشیم و فراموش میکنیم اینکه.." این نیز بگذرد..."
و تراژدی زمانیه که آدم به آدم برسه...
 

ZOT

New member
کار ما طوریه که مدام افرادی رو میبینیم که چنین اتفاقاتی براشون افتاده!
استادمون میگفت یه مریض داشتم که طرف تو جوونی کشتی گیر بوده و اون موقع هم هیکل گنده ای داشت که als (یه بیماری مربوط به سیستم عصبی) یه روز که اومده بود پیش من دیدم خیلی ناراحت بود گفتم چی شد گفت دیشب تا صبح یه پشه دور سر من بود و من قدرت نداشتم که پشه رو از خودم دور کنم !
آدم واقعا اینطور بیماریها رو میبینه اوضاع دستش میاد که چه خبره !
 

asie67

New member
هرکه در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش میدهند!!!!! این مصداق آدمهای خوبیه که توزندگی دچار مشکلهای بزرگ میشن!نه برای اینکه خطاکارن! برای اینکه بیشتر وبالاتر از اینی که هستن باشن
 

mbamari

Member
هرکه در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش میدهند!!!!! این مصداق آدمهای خوبیه که توزندگی دچار مشکلهای بزرگ میشن!نه برای اینکه خطاکارن! برای اینکه بیشتر وبالاتر از اینی که هستن باشن

البته که حرف شما درسته. وقتی ما کسی رو دوست داریم میخوایم هرچه بیشتر توجهش رو جلب و بیشتر بهش نزدیک باشیم .خداوند هم دوست داره بنده هاش بیشتر بهش نزدیک بشن. به نظر من وقتی مشکلی برای آدم پیش میاد خیلی بیشتر احساس نیاز و نزدیکی به خدا رو میکنه. اگر تفکرمون این باشه که با مشکل بزرگتر بیشتر به خدا نزدیک میشیم اینجوری به این نتیجه میرسیم که مشکل فقط برای خطاکاران نیست. گاهی برای تقرب بیشتر به خداست
 
بالا