نگاه
New member
در یک افسانه سانسکریت آمده است که:
خداوند گردی ماه، پیچ و تاپ خزندگان، پیچش پیچک ها، لرزش و ارتعاش علف ها، لطافت گلها، سبکی برگها، نگاه تند آهوان، روشنی اشعه خورشید، اشک ابرهای تیره، ناپایداری باد، غرور طاووس، نرمی کرک، سختی الماس، شیرینی عسل، درندگی ببر، گرمای آتش، سردی برف، پرگویی زاغ و صدای کبوتر را یکجا ترکیب کرد و از آن زن را آفرید و او را به مرد داد.
روزگار مرد سرشار از خوشبختی شد.....
با این همه پش از مدتی روی به درگاه خدا آورد و گفت: زندگی مرا تیره کرد دائم وراجی می کند تحمل مرا به آخر رسانده است..... آمده ام او را پس بدهم.
خداوند او را پس گرفت. مدتی گذشت مرد باز آمد و گفت نمی توانم بی او زندگی کنم. و این سیر ادامه یافت....
نه با او، و نه بی او!
خداوند گردی ماه، پیچ و تاپ خزندگان، پیچش پیچک ها، لرزش و ارتعاش علف ها، لطافت گلها، سبکی برگها، نگاه تند آهوان، روشنی اشعه خورشید، اشک ابرهای تیره، ناپایداری باد، غرور طاووس، نرمی کرک، سختی الماس، شیرینی عسل، درندگی ببر، گرمای آتش، سردی برف، پرگویی زاغ و صدای کبوتر را یکجا ترکیب کرد و از آن زن را آفرید و او را به مرد داد.
روزگار مرد سرشار از خوشبختی شد.....
با این همه پش از مدتی روی به درگاه خدا آورد و گفت: زندگی مرا تیره کرد دائم وراجی می کند تحمل مرا به آخر رسانده است..... آمده ام او را پس بدهم.
خداوند او را پس گرفت. مدتی گذشت مرد باز آمد و گفت نمی توانم بی او زندگی کنم. و این سیر ادامه یافت....
نه با او، و نه بی او!