از این شبهای بی پایان چه می خواهم به جز باران؟
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم ...
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزانتر از حرم نفسهایت...
دریع از لکه ی ابری که باران را به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه دیروزی نه امروزی نه...