نتایح جستجو

  1. nanishko

    دعا

    و هنگامی که می پرسد ز تو ، نام و نشانت را بگویی هیچ کس مرسی:thanks:
  2. nanishko

    نخنــــــــــــــــــــــ ـــد!

    که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!!! مرسی:rose:
  3. nanishko

    ثروت كوروش كبير

    تکراری هستش!
  4. nanishko

    کتاب جراح دیوانه

  5. nanishko

    این کارها شما را زودتر پیر می کنند !

    ممنون خوب بود:painting:
  6. nanishko

    اینو بخونید ضرری نداره ..............................!!!

    خیلی عالی بود ممنون:applause:
  7. nanishko

    عشق واقعی

    اگه پیدا هم نشه تصورش هم به آدم امید میده:dadad4:
  8. nanishko

    عشق واقعی

    منم آخرشو دوست نداشتم:sadsmiley:
  9. nanishko

    مرد کور

  10. nanishko

    عشق واقعی

  11. nanishko

    داستانک (داستان های جالب و خواندنی)

    داستان های کودکی گاو ما ما می کرد گوسفند بع بع می کرد سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن...
  12. nanishko

    داستانک (داستان های جالب و خواندنی)

    میمون ها کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را...
  13. nanishko

    داستانک (داستان های جالب و خواندنی)

    موی سفید مامان یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى*کرد نگاه مى*کرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟ مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى*کنى و باعث ناراحتى من مى*شوی، یکى از موهایم سفید...
  14. nanishko

    داستانک (داستان های جالب و خواندنی)

    لباس های همسایه زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا*ب* کشی کردند. روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه*اش در حال آویزان کردن رخت*های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس* شویی بهتری بخرد.» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت...
  15. nanishko

    داستانک (داستان های جالب و خواندنی)

    زنم دست از سرم بر نمیداره آقای دکتر پاک بهم ریختم..خیلی میترسم..زنم دست از سرم بر نمیداره..خدا بیامرز همش بخوابم میاد..میگه پس کی میخای به حرفت عمل کنی..یکسال گذشت!!.. خب..مگه چی بهش گفته بودی؟!!..چرا عمل نمیکنی؟!!. هیچی آقای دکتر..بهش گفته بودم..یه لحظه هم بدون تو زنده نمیمونم!!
  16. nanishko

    داستانک (داستان های جالب و خواندنی)

    اسب یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه تو سرش! مرده می گه: برا چی این کار رو کردی؟ زنش جواب می ده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود… مرده می گه: وقتی هفته پیش برای تماشای...
بالا