این منو یاد یه خاطره انداخت :
یه بار تو خیابون با دوستم داشتیم از تشنگی هلاک میشدیم هوس نوشابه کردم... آغا گرفتیم دوستم بازش کرد یه نفس داد بالا ... من هنوز درگیر باز کردنش بودم...
دوستم زورید ولی وا نشد...
ییهو یه آغویی رو دیدیم از دور داره میاد... شب بود خو... تاریک بود خو.. ما گفتیم میگن...