[SIZE=5]یکی از آشناهامون می گفتش تو دوران دانشجویی شون یه دوستی داشتن که عاشق پسری شده بود که سوپر مارکت داشت و توی یه شهر دیگه زندگی میکرد. دختره روز به روز علاقش به این پسر بیشتر میشد طوری که هر روز تو خوابگاه گریه می کرد. پسره خیلی آدم مودب و موقری بود و همین بیشتر باعث میشد دختره علاقش بیشتر...