سوم بودم داداشم یه سال وچندماه ازم کوچیکتره دم غروب شداون ایام داشتیم خونه مونومی ساختیم ماهم خونه مادربزرگم بودیم بابام وعموم رفته بودن تهران مسابقات جهانی کشتی روتماشاکنن که اتفاقااون سال باختن
خلاصه پدربزرگم وداداشم محمدگفتن می خواهیم بریم یه سربزنیم به خونه درحال ساخت ما،منم که مثل خیلی...